![]() |
![]() |
|
| زن و جامعه مهدوی |
|
این مقاله توسط یکی از دوستهای خوبم به نام آقای احمد عباسی در وبلاگش با عنوان یهود شناسی نوشته شده . من هم مناسب دیدم که ضمن نقل کل مطلب از این دوست خوب تقدیر کنم .
مطلب خوبی است مطمئنم حتما ازش بهره می گیرید . لینک وبلاگ یهود شناسی لینک مطلب این هم خود مطلب : پایگاه های شیعی به زبان انگلیسی پایگاه رافد درميان پایگاه هاي شيعي که به زبان انگليسي که ارائه مطالب به کابران مي پردازند از اهميت و مشخصات ويژه اي برخوردار مي باشد اين پایگاه هم از نظر قالب و شکل پایگاه و نيز از جهت مطالب موجود در آن حائز اهميت مي باشد بخش هاي مهم آن علاوه بر لينک قرآن کريم مقالات، کتابها و مسايل خانواده مي باشد که اين لينک در وسط سفحه قرار دارد. مخزن کتابهاي آن شامل در اين موضوعات کتاب ارائه کرده است. در عقايد: تمدن غرب از منظر مسلمانان؛ روشنايي در درون من؛ آخرت و قيامت؛ مرگ، بهترين هديه مومنان؛ غدير؛ نور آخرين؛ امام مهدي، آخرين رهبر بشريت؛ شيعه، امامت و ولايت؛ منتخبات شيعه؛ وهابيت و يکتاپرستي ـ داستانها: فضائل اشيعه؛ چراغ هدايت؛ الموعظه؛ مشکاه الانوار؛ـ بيوگرافي: حضرت زينب(س)؛ حضرت فاطمه(س)؛ صلح حسن(ع)؛ زنگاني امام سجاد؛ امام باقر؛ امام جعفر صادق(ع)؛ تاريخ مختصر چهارده معصوم؛ تحقيقي درباره حضرت مهدي(عج)؛ العباس؛ اهل بيت، منش و الگوي اخلاقي؛ فاطمه کوثر ـ فقه: اصول اجتهاد در اسلام ؛ خمس، ماليات اسلامي؛ حج؛ مناسک حج ـ اخلاق: منازل الآخره؛ ازدواج و اخلاق در اسلام؛ درباره حجاب اسلامي ـ خانواده: جواني و همسريابي؛ زن و حقوق زن؛ هدف زندگي؛ ساختار خانواده در اسلام؛ زن؛ نظام آموزشي در اسلام؛ گفتگوي نسل ـ ادعيه و مناجات: حديث کساء؛ دعاي توسل؛ دعاي جوشن صغير و کبير، دعاي ندبه؛ زيارت عاشوراء؛ دعاي سمات ـ متنوع: سلوک العارفين؛ نگاهي گذارا به قرآن کريم؛ مصيبتها و رنجها، برده داري از منظر اسلام و مسيحيت. در بخش مقالات نيز از همين تنوع بر خوردار مي باشد و در موضوعاتي چون عقايد؛ فقه؛ تاريخ؛ اخلاق؛ تربيت و اخلاق؛ سيره ائمه؛ علوم قرآني؛ شخصيت ها و متنوع ها با مقالات خوب و متنوع غناي خاصي دارد. از ويژگي هاي اين پایگاه رو به رشد بودن اين پایگاه مي باشد که در ضمن بخشي در پایگاه به عنوان تازه ها گنجانده است که مقالات و کتابهاي تازه اي که در پایگاه قرار مي دهد به اطلاع کاربران مي رساند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
این بخشی از سایت رسول نور در مورد پایان نامه های مربوط به رسول اکرم (ص) می باشد.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
دوستان عزیز در این پست می خواهم قدری از سایت رسول نور (ص) مطلب بگذارم .
برای این پست قسمت فرهنگنامه این سایت را انتخاب کردم : قضاوت |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
این هم آخرین پست از مجموعه پست های سیره امام علی علیه السلام در سایت امام علی نت .
گر چه می دانم که در این پست ها حق مطلب اداء نشده اما سعی کرده ام شما را به نحوی با این پایگاه بیشتر آشنا کنم . آنچه در ادامه می خوانید ادامه لینکهای مهم در این بخش از این سایت است : |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
سیره امام علی علیه السلام به نقل از پایگاه امام علی نت :
(به علت حجم زیاد مطالب فقط لینک ها را برای استفاده می گذارم :) |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
از سلسله پستهای سیره امام علی علیه السلام از سایت امام علی نت .
ليلة المبيت اسلام در يثرب (مدينه) شروع به گسترش كرد،شمار مسلمانان در آن جا به حدى زياد شد كه جرات يافتند تا پيامبر را براى آوردن نزد خود و هم قسم شدن بر حمايت از او مانند دفاع از زن و فرزند خود، دعوت كنند،و پيامبر دعوت آنان را بپذيرد. قبايل مشرك از آن امر آگاه شدند،و زندگى پيامبر (ص) در معرض خطر قرار گرفت زيرا آنان معتقد بودند كه كشتن محمد تنها وسيلهاى است كه مىتواند مانع گسترش اسلام بشود.خوانندگان تاريخ اسلام مىدانند كه چگونه سران بتپرست در مكه انجمن كردند و در نهان طورى اتفاق كردند كه يقين داشتند بزودى با آن به هدف خود خواهند رسيد:از هر قبيلهاى جوانى چابك،و همگى در شبى معين با هم به پيامبر (ص) حمله كنند،تا همگى در قتل او شركت كرده باشند.بدان وسيله مسؤوليت قتل پيامبر،بين همگى قبايل مكه كه دشمن او بودند تقسيم مىشد.در نتيجه قبيله هاشم نخواهد وانستبه خونخواهى او برخيزد،و به خونبها راضى خواهد شد.به وسيله وحى بر پيامبر از آن راز پرده برداشته شد و او مامور به خروج از مكه و هجرت به مدينه شد.اما خروج آن حضرت در حالى كه آنان حركات او را زير نظر داشتند به معنى رويارويى با خطر بوده است.البته مشركان شبانه روز آن حضرت را زير نظر خود داشتند.خانههاى مكه به شكلى بود كه كسى نمىتوانست در آنها مخفى شود.پيامبر اين انتظار را داشت كه افراد همپيمان در آن شب خانهاش را محاصره كنند و هر گاه بستر را خالى از او ببينند خواهند دانست كه او بيرون رفته است تا خود را نجات دهد وسر راه را بر او مىگيرند.لازم است كه بستر پيامبر پر باشد تا به ماندنش در خانه اطمينان كنند.اما كسى كه در آن شب بستر پيامبر را پر مىكند،بايد آماده مرگ باشد زيرا هجوم بر او قطعى خواهد بود چه كسى در شب هلاكت،در بستر پيامبر (ص) خواهد خوابيد،بجز كسى كه وعده يارى داده است؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
از سایت امام علی نت :
در شعب ابيطالب على پيوسته در كنار پيغمبر بود و نگهبانى او مىنمود ابن ابى الحديد از امالى محمد بن حبيب آورده است: «ابوطالب بر جان پيغمبر مىترسيد.بسا شب هنگام نزد بستر او مىرفت و او رابرمىخيزاند و على را بجاى وى مىخواباند.» شبى على گفت:«من كشته خواهم شد.»ابوطالب در چند بيتبدو چنين گفت: «پسرم!شكيبا باش كه شكيبايى خردمندانهتر است و هر زندهاى مىميرد.بلايى است دشوار اما خدا خواسته است دوستى فداى دوستى شود.دوستى والا گهر،كريم و نجيب.اگر مرگى رسيد تنها براى تو نيست،هر زندهاى مىميرد.» على چنين پاسخ مىدهد: «مرا در يارى احمد شكيبايى مىفرمايى؟بخدا آنچه گفتم از بيم نبود.من دوست مىدارم يارى مرا ببينى و بدانى.من پيوسته فرمانبردار تو هستم،من احمد را كه در كودكى و جوانى ستوده استبراى رضاى خدا يارى مىكنم.» (1) هنگامى كه قريش بنىهاشم را در شعب ابو طالب در بندان كردند،ابوطالب در جمله آنان بود.او على را به نگهبانى محمد سفارش مىنمود.دور نيست داستانى را كه ابن ابى الحديد آورده در اين روزها رخ داده باشد. پىنوشت: 1.شرح نهج البلاغه،ج 14،ص 64. على از زبان على يا زندگانى اميرالمومنين(ع) صفحه 12 دكتر سيد جعفر شهيدى |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
ادامه سلسله پستهای سیره امام علی علیه السلام به نقل از سایت امام علی نت .
در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم : در خانه پيامبر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم حضرت على (ع) را به خانه خود مىبرداز آنجا كه خدا مىخواهد ولى بزرگ دين او در خانه پيامبر بزرگ شود وتحت تربيت رسول خدا قرار گيرد، توجه پيامبر را به اين كار معطوف مىدارد. مورخان اسلامى مىنويسند: خشكسالى عجيبى در مكه واقع شد.ابوطالب، عموى پيامبر، با عايله وهزينه سنگينى روبرو بود. پيامبر با عموى ديگر خود، عباس، كه ثروت ومكنت مالى او بيش از ابوطالب بود به گفتگو پرداخت وهر دو توافق كردند كه هركدام يكى از فرزندان ابوطالب را به خانه خود ببرد تا در روزهاى قحطى گشايشى در كار ابوطالب پديد آيد. از اين جهت عباس، جعفر را وپيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم حضرت على را به خانه خود بردند. (1) ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
در ادامه سلسله پستهای سیره امام علی علیه السلام از سایت امام علی نت در این پست به میلاد امام علی علیه السلام می پردازم :
مادر مادر وى، فاطمه، دختر اسد فرزند هاشم است.وى از نخستين زنانى است كه به پيامبر ايمان آورد وپيش از بعثت از آيين ابراهيم -عليه السلام پيروى مىكرد. او همان زن پاكدامنى است كه به هنگام شدت يافتن درد زايمان راه مسجد الحرام را پيش گرفت وخود را به ديوار كعبه نزديك ساخت وچنين گفت: خداوندا، به تو وپيامبران وكتابهايى كه از طرف تو نازل شدهاند ونيز به سخن جدم ابراهيم سازنده اين خانه ايمان راسخ دارم، پروردگارا! به پاس احترام كسى كه اين خانه را ساخت وبه حق كودكى كه در رحم من است، تولد اين كودك را بر من آسان فرما. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
در ادامه پست های سیره امام علی علیه السلام که از سایت امام علی نت نقل می شود در این پست به هجرت ایشان به مدینه می پردازیم :
هجرت به مدينه پس از هجرت پيامبر، امام در انتظار نامه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود وچيزى نگذشت كه ابو واقد ليثى نامه اى از آن حضرت به مكه آورد وتسليم حضرت على -عليه السلام كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آنچه را كه در شب سوم هجرت، در غار ثور، شفاها به حضرت على گفته بود در آن نامه تاييدكرده، فرمان داده بود كه با بانوان خاندان رسالتحركت كند وبه افرادناتوان كه مايل به مهاجرت هستند نيز كمك كند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
از سایت امام علی نت پیرامون سیره امام علی علیه السلام :
مرگ پدر : مرگ پدر چون زمان مرگ ابوطالب فرا رسيد وى على و جعفر و دو برادرش عباس و حمزه را به يارى پيغمبر سفارش كرد. آنان نيز همگى به خصوص على و حمزه به نيكوترين وجه به يارى محمد پرداختند. در اين باره ابوطالب طى شعارى به آنان چنين مىگويد: وصيت مىكنم به يارى پيامبر نيكو ديدار، پسرم على و عباس عموى نيكويش را و حمزه شير زمان را در كنار او و جعفر را كه از محمد آزارگران را دور سازيدو همچنين ابوطالب على را با آنكه خردسال بود، بر آنان مقدم داشتبا آنكه جعفر برادر على از وى بزرگتر بود و دو عمويش حمزه و عباس، سن و سال بيشترى از على داشتهاند. همين دليل كافى است كه ابوطالب در چهره پسرش نمودى از شجاعت و مردانگى و زورمندى و دليرى مشاهده كرده بود، كه على به زودى بهترين ياور پيغمبر و بزرگترين پشتيبان و كمكگار او خواهد شد. و حقا كه فراست او در اين باره خطا نكرد بلكه به واقع اصابت كرد و مىتوان دانست كه ابوطالب از ژرفنگرى فوق تصورى برخوردار بود. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
ادامه سیره امام علی (ع) از سایت امام علی نت :
افتخار على عليه السلام به سبقت در اسلام على عليه السلام در مواقع مختلف به سبقت در اسلام و ايمانش اشاره كرده و به آن افتخار نموده است:«فاني ولدت على الفطرة و سبقت الى الايمان و الهجرة،من بر فطرت توحيد تولد يافتم و در ايمان و مهاجرت پيشقدمتر از همه مردم.»(1) در جاى ديگر مىفرمايد:«و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول الله و خديجة و انا ثالثهما،در آن روزگار،خانهاى كه اسلام در آن راه يافته باشد،نبود جز خانه رسول خدا و خديجه و من هم نفر سوم آنها بودم.»(2) ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
همونطور که تا حالا متوجه شدید هدف من در این وبلاگ بیشتر معرفی سایتهای معتبر و مفید شیعی هست . به خاطر همین من با نقل بعضی از قسمتهای این سایتهای قصد دارم که شما رو با قسمتهای متنوع این سایتهای بیشتر آشنا کنم .
اما برای امروز قصدم این هست که باز هم از سایت امام علی نت یک سری مطلب رو تحت عنوان سیره امام علی علیه السلام براتون بگذارم ، امیدوارم که براتون مفید واقع شود. پست اول در مورد :از ولادت تا هجرت هرگاه مجموع عمر امام -عليه السلام را به پنجبخش قسمت كنيم، نخستين بخش آن را زندگى امام پيش از بعثت پيامبر تشكيل مىدهد. عمر امام در اين بخش از ده سال تجاوز نمىكند، زيرا لحظهاى كه حضرت على -عليه السلام ديده به جهان گشود بيش از سى سال از عمر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نگذشته بود; و پيامبر در سن چهل سالگى به رسالت مبعوث شد. (1) حساسترين حوادث زندگى امام در اين بخش همان شكل گيرى شخصيتحضرت على -عليه السلام وتحقق ضلع دوم از مثلثشخصيت وى به وسيله پيامبر است. اين بخش از عمر، براى هر انسانى، از لحظههاى حساس وارزنده زندگى او شمرده مىشود. شخصيت كودك در اين سن، همچون برگ سفيدى، آماده پذيرش هر شكلى است كه بر آن نقش مىشود; واين فصل از عمر، براى مربيان وآموزگاران، بهترين فرصت است كه روحيات پاك وفضايل اخلاق كودك را كه دست آفرينش در نهاد او به وديعت نهاده است پرورش دهند واو را با اصول انسانى وارزشهاى اخلاقى وراه ورسم زندگى سعادتمندانه آشنا سازند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
بی شک سایت حوزه نت یکی از بزرگترین و معتبرترین سایتهای عالم تشیع است . من در چند پست متوالی قصد دارم تا بخش هایی از این سایت را جهت استفاده بهینه معرفی نمایم .
امیدوارم که برای شما مفید واقع شود . بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین، اللهم صل علی محمد و آله و سلم مقدمه گسترش روزافزون فن آوری اطلاع رسانی و به ویژه شبکه جهانی اینترنت وظیفه بزرگی را پیش روی اندیشمندان و مبلغان فرهنگ اسلام ناب محمدی(ص) و مرزبانان عقیدتی آن قرار داده است. به همین جهت مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی به عنوان یکی از پیشگامان به کارگیری رایانه در تحقیقات علوم اسلامی، در سال 1377 و در آغاز ورود شبکه اینترنت به قم، اقدام به تاسیس شبکه اطلاعرسانی نور و راه اندازی پایگاه اطلاع رسانی حوزه بر روی شبکه اینترنت نموده است. از عمده ترین اهداف راه اندازی این پایگاه، طبقه بندی علمی مطالب و تسهیل در رسیدن مخاطبان به مطالب مورد نظر از طریق استفاده از ابزارها و روش های اینترنت و شبکه می باشد؛ به همین منظور از ابتدای راه اندازی پایگاه، بخش دانشنامه آن فعال گشت. لازم به تذکر است که بخشی از مطالب این دانشنامه نیاز مخاطبان متخصص و بخش دیگر نیاز مخاطبان عمومی را برطرف می سازد. این سطور به منظور معرفی، بیان موضوع، گستره، ساختار، بیان نقاط مشترک و غیر مشترک بخش دانشنامه پایگاه اطلاع رسانی حوزه با سایر دانشنامه ها و روش تهیه و آماده سازی آن قلمی شده است؛ با آرزوی توفیق الهی. معرفی اجمالی بخش دانشنامه با طبقه بندی هزاران مقاله، گزیده کتاب، پرسش و پاسخ، زندگی نامه و سرگذشت هایی از علماء، زندگی نامه و معرفی محققان در حوزه علوم اسلامی، چکیده پایان نامه ها و... در موضوعات گوناگون، دایرة المعارف اسلامی جامعی را در سطح شبکه جهانی اینترنت به علاقمندان علوم و معارف اسلامی عرضه می نماید. بنیان اصلی و شالوده این دانشنامه بر مقالاتی از گزیده کتاب، مجلات و پرسش و پاسخ پی ریزی شده است. در بخش مقالات و گزیده کتاب نظریات اسلام شناسان بزرگ و مورد قبول جامعه فرهیختگان همچون استاد شهید مطهری (ره) و علامه طباطبایی (ره) و کتب معتبر حوزوی محور بوده است. در بخش مجلات نیز سعی شده است تا از مجلات معتبر حوزوی استفاده شود و مطالبی در این دانشنامه بیاید که بخشی از نیاز علمی کاربر را برآورده می سازد. پرسش و پاسخ ها به وسیله بخش تحقیقات پایگاه و از منابع معتبر تهیه و زندگی نامه محققان حوزه نیز در غالب موارد نوشته خود محققان می باشد. مطالب گوناگون دانشنامه –به منظور سهولت دسترسی–در پانزده محور اساسی تنظیم و به صورت نمودار درختی و فهرست ارائه می گردد، این پانزده محور عبارتند از: مراجعه کنندگان به این قسمت بعد از انتخاب عنوان گزینه مورد نظر خود از طریق نمودار درختی یا فهرست به راحتی می توانند به مطلب مورد نظر دسترسی داشته باشند.علاوه بر آن دسترسی به مطلب مورد نظر از طریق search نیز امکان پذیر است و کاربر می تواند با تایپ کلید واژه و... به مطلب دلخواه دست یابد. عملیات این پروژه از ابتدا و تاکنون با همکاری گروهی از محققین حوزه علمیه قم آغاز و در حال انجام است؛ ان شاء الله. موضوع موضوع این دانشنامه اطلاع رسانی نسبت به مطالب مربوط به اسلام، مسلمانان، شخصیتهای اسلامی و مناطق مسلمان نشین در حوزههای علوم و معارف، تاریخ، ادبیات، هنر، زندگی نامهها و... میباشد که در قالب نمودار درختی و یا چینش منطقی طبقه بندی میشوند. البته در مرحله کنونی گستره کار، مطالب موجود پایگاه است که در بخش گستره توضیح آن خواهد آمد.
گستره
گستره این دانشنامه از لحاظ علمی محدودیتی نداشته و از لحاظ حجمی 90/. محدود به مطالب موجود پایگاه است؛ مطالب پایگاه هم اکنون در حدود 50 هزار صفحه اینترنتی شامل: متن کامل حدود 2000 مجله علوم اسلامی و علوم انسانی، حدود 4000 مقاله و گزیده کتاب، صدها زندگی نامه و سرگذشت علماء و صفحات محققان، حدود 3500 پرسش و پاسخ و حدود 2500 خلاصه پایاننامه و... می باشد. 10/. باقیمانده مربوط به قسمتی است که از نظر هیئت علمی شاخههای دوم و سوم درخت مورد نیاز بوده و مطالب مربوط به آن در پایگاه موجود نباشد که طبق برنامه از مطالب معینی تهیه و بر روی پایگاه قرار خواهد گرفت.
ساختار: همان طور که در بخش تعریف آمده است ساختار این دانشنامه بر اساس نمودار درختی بوده بدین ترتیب که ابتدا 14 گزینه انتخاب شده است. انتخاب بخشی از این 14 گزینه و مطالبی که در ذیل آنها آمده است بر اساس منطق علمی بوده است چنان که اخلاق و عقاید از این گونه هستند. اما بخشی دیگر مانند قرآن کریم اگر چه مطالبش ذیل اخلاق و عقاید میآیند ولی بواسطه شمول مطالب در موضوعات دیگر از یک سو (قرآن شامل اخلاق، معارف، احکام، تاریخ، فضائل و... ) و اینکه قرآن مهم ترین منبع اسلامی و ثقل اکبر است، خود نیز یک گزینه مستقل آمده و مطالب آن تقسیم بندی شدهاند. و مثل گزینه حدیث که اگر چه میتواند زیر گزینه علوم اسلامی قرار گیرد ولی بواسطه اهمیت و اینکه مورد توجه بیشتری قرار گیرد خود به صورت یک گزینه مستقل آمده است. یا گزینه زن که بخاطر توجه کاربران به مطالب و شبهات وارده پیرامون دیدگاه اسلام در باره زن در صفحه اول آمده است. گرچه انتخاب دقیق گزینه ها و نمایه ها با چینش منطقی آن هم با این وسعت، کار بسیار مشکلی است... اما سعی شده است با توجه به چینش منطقی و اهمیت موضوع و خواسته کاربر ، با جمع آنها به تمام مزایای نهفته در هریک از این معیارها، نایل آییم. البته بطور طبیعی در زیر شاخههای هر موضوع از 14 گزینه بعلت محدودیت کار، چینش منطقی امکان پذیرتر بوده و در حد بالاتری رعایت شده است.
نقاط مشترک و غیر مشترک با سایر دانشنامه ها در تعریف دانشنامه یا دایرةالمعارف، گفته شده است: مجموعهٔ یا گردایهٔ نوشتاری جامعی است که شامل اطلاعاتی دربارهٔ همهٔ شاخههای دانش یا شاخهٔ مشخصی از دانش است. یا دایرة المعارف ها حاوی اطلاعاتی دربارهٔ سرمدخلهایشان هستند. این اطلاعات معمولاً به گونهای است که بطور کامل نیاز خواننده را برطرف میکنند. همچنین، یک دانشنامه نسبت به لغتنامه دارای اطلاعاتی همچون نقشه و تصویر، کتاب شناسی و آمار نیز میتواند باشد. بر این اساس؛ دانشنامه حوزه نت در چند چیز با دانشنامه های موجود در بازار و اینترنت مشترک است:
گرچه در بعضی از موارد شبیه آن نبوده و بیشتر شبیه بانک اطلاعات می باشد مثل:
بنابراین نام گذاری این دانشنامه به یک بانک اطلاعات جامع اسلامی نیز دور از واقعیت نیست. در پایان همانگونه که اشاره شد هدف از راه اندازی این پایگاه ارائه معارف بلند اسلام ناب محمدی (ص) و اشاعه اندیشههای پاک اهل بیت (ع) است و ما در این راه دست همه یاری کنندگان را به گرمی میفشاریم و از پیشنهادات و انتقادات ایشان استقبال میکنیم. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
در این پست می خواهم براتون در مورد نور مگز که قبلا در پست معرفیش کرده بودم و نحوه اشتراک در اون توضیح بدم :
بسمه تعالی گسترش روز افزون استفاده از شبكه جهاني و استقبال پژوهشگران و محققين از آن ؛مركز تحقيقات كامپيوتری علوم اسلامی را بر آن داشت تا پايگاه مجلات تخصصی نور را در مهر ماه 1384 راه اندازی نمايد. اينك پس از گذشت مراحل آزمايشی، با توجه به آماده سازی و ارائه حجم عظيمی از مقالات، جهت حفظ حقوق پدیدآورندگان و صاحبان آثار سيستم فروش اشتراك پايگاه راه اندازي شد.
اشتراک رایگان 20 روزه
اشتراك بیست روزه رايگان با محدوديت دانلود 50 صفحه از مقالات تخصصی برای همه كاربران فراهم خواهد بود. در صورت تمايل به استفاده از اشتراك رایگان فرم زير را تكميل و ارسال نماييد.
یادآور می شود:
كاربران محترمی كه قبلا فرم اشتراك ارسال نموده اند از ارسال مجدد فرم خودداری نمايند، در غير اين صورت از پاسخگويی معذور هستيم.
نام كاربری و كلمه عبور بعد از 24 ساعت به پست الكترونيكی ارسال خواهد شد. نام كاربری و كلمه عبور مشتركين پست الكترونيكی yahoo ممکن است به شاخه bulk ایشان ارسال گردد. پیشنهادات خود را به آدرس info@noormags.com ارسال نمایید پشتیبانی روی خط noormags@yahoo.com |
|||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
در ادامه سلسله پست ها در موضوع قرآن در سایت راهنمای پایگاههای اسلامی این پس اختصاص دارد به آموزش قرآن ک
تجوید :
حفظ :
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
از راهنمای پایگاههای اسلامی
|
|||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
ادامه معرفی قرآن در راهنمای پایگاه اسلامی
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
قرآن در راهنمای پایگاههای اسلامی
تفسیر :
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
ادامه موضوع قرآن در راهنمای پایگاههای اسلامی
|
|||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
در این پست سعی دارم تا قسمتی از سایت راهنمای پایگاههای اسلامی رو براتون بگذارم . امیدوارم که براتون مفید باشه .
قرآن:
|
||||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
آخرین مقاله از مجموعه اندیشه های اخلاقی امام علی علیه السلام که همه این مقالات از سایت امام علی نت نقل شده اند . امیدوارم که برای پویندگان راه مولا علی علیه السلام مفید واقع شود.
زندگى ساده على (عليه السلام) على در خانه گلين در مقابل كاخ سبز شام قد علم مىكند. على با سفره گرده نان و نمكش در برابر سفرههاى رنگين شام ارزش مىآفريند و على با دو جامه خشن و كفش وصله دارش كه آن قدر به آن وصله زد كه «خاصف النعل» لقب گرفت، در برابر لباسهاى رنگارنگ فاخر و تقليدى از روم كه مقامهاى شام به آن مبتلا بودند ارزش پديدار مىسازد. زندگى شخصى على(ع) سراسر فرياد عليه كاخ نشينان دنيا و ستم پيشگانى كه جز ارضاى غرايز خويش به چيز ديگر نمىانديشند، مىباشد. على(ع) همانند بردگان غذا مىخورد و مىنشست. وى دو جامع خريد، غلام خود را مخير كرد بهترين آن دو را برگزيند. آجر و خشتى براى تهيه مسكن خويش روى هم ننهاد. به مردم نان گندم و گوشت مىخوراند و خود نان جو و نمك تناول مىنمود. لباسهاى خشن و ساده مىپوشيد . (1) در دوران پنج سال حكومت حتى يك وجب زمين براى خود اختصاص نداد: و لا حزت من ارضها شبرا (2) و اين درحالى است كه حكومتداران در اين فرصتها قطايا و ذخاير فراوان به خود اختصاص مىدهند! على خود را در سطح مردم عمومى و بلكه ضعيفترين مردم جامعه قرار مىداد: أقنع من نفسى بان يقال هذا امير المؤمنين ولا أشاركهم فى مكاره الدهر او اكون اسوة لهم فى جشوبة العيش. «چگونه من راضى مىشوم كه به من بگويند اميرمؤمنان است و با مؤمنان و مردم شريك دشوارىهاى آنان نباشم و يا الگوى در تنگناهاى زندگى آنان نباشم!» ان امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه. «امام و راهبر شما از دنيايش به دو جامه كهنه و دو گرده نان اكتفا نموده است». اين كه على در اين سخن خود را امام و زندگى ساده خود را معرفى مىنمايد، به خاطر اين است كه رهبر و امام بايد اين گونه باشد. و امام براى الگوگيرى ديگران گوشزد مىنمايد . على انبان بدوش شبانه به در خانه يتيمان مراجعه مىنمود، زندگى آنان را تأمين نموده و با آنان هم سخن مىشد. كدام رهبرى در كجاى دنيا اين ارزشها را آفريده است ؟! اين زندگى فردى است كه صرف نظر از اين كه بيتالمال مسلمانان در اختيار وى است از اموال شخصى خويش هزار بنده آزاد كرد و شكمهاى فروانى را سير؛ و برهنگان فراوان را پوشاند . پىنوشتها: 1)بحار، ج 41 ص 102 و 131 و 147 و 148 و .154 2)نهج البلاغه صبحى الصالح، نامه 45، ص .417 امام على الگوى زندگى ص 137 حبيب الله احمدى |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
از سری پست های اندیشه های اخلاقی امام علی که برگرفته از سایت امام علی نت می باشد
توبه از ديدگاه حضرت على عليه السلام توبه به عنوان عامل اساسى در پالايش درون انسان و اصلاح اخلاق او كه ضامن سعادت انسان است، جلوه خاصى در سخنان حكيمانه حضرت اميرالمؤمنين على(ع) دارد كه به نمونههايى از آن اشاره مىشود. 1 - «هيچ شفاعت كنندهاى مفيدتر از توبه نيست». (1) 2 - «آن را كه توبه روزى كردند، از قبول گرديدن محروم نباشد» (2) . 3 - « در دنيا خيرى نبود جز دو كس را: يكى آن كه گناهى ورزيد و به توبه آن گناهان را در رسيد و ديگر آن كه در كارهاى نيكو شتابيد». (3) 4 - «خداوند در توبه را به روى بنده نمىگشايد و در آمرزش را بر وى ببندد». (4) و در مورد توبه كامل و معناى حقيقى استغفار مىفرمايد «استغفار درجه بلند رتبگان است و شش معنى براى آن است: نخست: پشيمانى بر آنچه گذشت، دوم: عزم بر ترك بازگشت پىنوشتها: (1)نهج البلاغه، قصار الحكم 371 (2)همان، 135 (3)همان، 94 (4)همان، 435 نهج البلاغه دكتر سيد جعفر شهيدى |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
مجموعه اندیشه های اخلاقی امام علی از سایت امام علی نت
ایمان از ديدگاه حضرت على (ع) در كتاب شريف نهج البلاغه كه حاوى سخنان نغز و حكيمانه حضرت على عليهالسلام مىباشد، مساله ايمان از جايگاه و اهميت ويژهاى برخوردار است و به جهات گوناگون آن پرداخته شده است كه در اين نوشتار به نمونههايى از آن اشاره مىشود: الف) فضيلت ايمان «همانا بهترين چيز كه نزديكى خواهان به خدا سبحان بدان توسل مىجويند ايمان به خدا و پيامبر ... است» (1) ب) اقسام ايمان «برخى ايمان در دلها برقرار است، و برخى ديگر ميان دلها و سينهها عاريت و ناپايدار» (2) ج) پايههاى ايمان «ايمان بر چهار پايه استوار استبر شكيبائى، و يقين، و عدالت و جهاد. شكيبائى و صبر را چهار شاخه است: آرزومند بودن، ترسيدن، و پارسائى و چشم اميد داشتن. پس آن كه مشتاق و آرزومند بهشتبود شهوتها را از دل زدود، و آن كه از دوزخ ترسيد، از آنچه حرام است دورى گزيد، و آن كه خواهان دنيا نبود و پارسائى داشت مصيبتها بروى آسان نمود، و آن كه مرگ را چشم داشت، در كارهاى نيك پاى پيش گذاشت. و يقين بر چهار شعبه است: بر بينائى زيركانه، و دريافت عالمانه و پند گرفتن از گذشت زمان و رفتن به روش پيشينيان. پس آن كه زيركانه ديد حكمتبروى آشكار گرديد، و آن را كه حكمت آشكار گرديد عبرت آموخت، و آن كه عبرت آموخت چنان است كه پشينيان زندگى را در نورديد. و عدل بر چهار شعبه است: بر فهمى ژرف نگرنده، و دانشى پى به حقيقتبرنده و نيكو داورى فرمودن، و در بردبارى استوار بودن. پس آن كه فهميد به ژرفاى دانش رسيد و آنكه به ژرفاى دانش رسيد از آبشخور شريعتسيراب گرديد و آن كه بردبار بود، تقصير نكرد و ميان مردم با نيكنامى زندگى نمود. و جهاد بر چهار شعبه است: به نيك وادار نمودن و از كار زشت منع فرمودن و پايدارى در پيكار با دشمنان، و دشمنى با فاسقان. پس آنكه به كار نيك واداشت، پشت مومنان را استوار داشت، و آن كه از كار زشت منع فرمود بينى منافقان را به خاك سود; و آن كه در پيكار با دشمنان پايدار بود، حقى را كه برگردن دارد ادا نمود; و آن كه با فاسقان دشمن بود و براى خدا به خشم آيد، خدا به خاطر او خشم آورد و روز رستاخيز وى را خشنود نمايد» (3) و در جاى ديگر درباره حقيقت ايمان فرمودند «ايمان، شناختن به دل، و اقرار به زبان و فرمان بردن با اندامها است» (4) د) نشانههاى ايمان 1 - «ايمان بنده راست نباشد، جز آنگاه كه اعتماد او بدانچه در دستخداستبيش از اعتماد وى بدانچه در دستخود اوستبود.» (5) 2 - كلمه 333 كلمات قصار ص 420 نهج البلاغه: (در صفت مؤمن فرمود:) شادمانى مؤمن در رخسار اوست و اندوه وى در دلش. سينه او هر چه فراختر است و نفس وى هر چه خوارتر. برترى جستن را خوش نمىدارد، و شنواندن نيكى خود را به ديگران دشمن مىشمارد. اندوهش دراز است، همتش فراز. خاموشىاش بسيارست، اوقاتش گرفتار; سپاسگزار است، شكيبايى پيشه است، فرو رفته در انديشه است، نياز خود به كس نگويد، خوى آرام دارد، راه نرمى پويد. نفس او سختتر از سنگ خارا - در راه ديندارى - و او خوارتر از بنده - در فروتنى و بىآزارى -. و نيز فرمود: «ايمان آن است كه راستى را برگزينى كه به زيان تو بود بر دروغى كه تو را سود دهد، و گفتارت بركردارت نيفزايد و چون از ديگرى سخن گويى ترس از خدا در دست آيد» (6) ه) آفات ايمان 1 - همنشينى با اهل هوى و هوس 2 - دروغ گفتن 3 - حسد ورزيدن «همنشينى پيروان هوا فراموش كردن ايمان و جاى حاضر شدن شيطان است. از دروغ دورى گزينيد كه از ايمان به دور است ... بر هم حسد مبريد كه حسد ايمان را مىخورد چنانكه آتش هيزم را» (7) و) عوامل تقويت ايمان 1 - اعمال صالح «ايمان را بر كردههاى نيك دليل توان ساخت، و از كردار نيك ايمان را توان شناخت» (8) 2 - سلامت قلب «ايمان بندهاى استوار نگردد تا دل او استوار نشود و دل او استوار نشود تا زبان او استوار نگردد» (9) 3 - صبر «صبر و شكيبائى نسبتبه ايمان مثل سر است نسبتبه تن، همانطور كه تنى سر ندارد فايدهاى ندارد، ايمانى هم كه صبر و شكيبائى در او نباشد فائدهاى ندارد» (10) 4 - حياء «هيچ ايمانى مثل حياء نيست» (11) ز) نتائج ايمان 1 - شهود حق «ديدهها او را آشكارا نتوان ديد، اما دلها با ايمان درستبدو خواهد رسيد» (12) 2 - توان فهم معارف عالى «دانستن امر ما (ولايت) كارى سخت است و تحمل آن دشوار كسى آن را تحمل نكند جز انسان با ايمانى كه خداوند قلب او رابراى ايمان آزموده باشد» (13) پىنوشتها: (1)نهج البلاغه، خطبه 110 (2)همان خطبه 189 (3)همان، كلمات قصار، 31 (4)همان، 227 (5)همان 310 (6)همان، 458 (7)همان، خطبه، 86 (8)نهج البلاغه، خطبه، 156 (9)همان، 176 (10)همان، كلمات قصار، 82 (11)همان، 113 (12) همان، خطبه، 179 (13)همان، خطبه 189 نهج البلاغه دكتر سيد جعفر شهيدى |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
یکی دیگر از مقاله های مجموعه اندیشه اخلاقی امام علی از مجموعه سایت امام علی نت
عبادت امام على(ع) 1ـ ابن ابى الحديد گويد: او عابدترين مردم بود و بيش از همه نماز و روزه مىگزارد و مردم نماز شب و ملازمت و آداب وردخوانى و خواندن نافلهها را از او آموختند. چه پندارى درباره مردى كه كار مراقبت از ذكر و اوراد خود به جايى رسيد كه در آن شب بسيار سرد در جنگ صفين زيراندازى برايش گستردند و در حالى كه تيرها در برابرش به زمين مىنشست و از راست و چپ بر بيخ گوش او مىگذشت به نماز مشغول شد و هراسى به خود راه نمىداد و برنخاست تا از كار عبادت آسوده گشت؟! و چه پندارى درباره مردى كه پيشانى مباركش از سجدههاى دراز مانند زانوى شتر پينه بسته بود؟! و هرگاه در دعاها و مناجاتهاى او ژرف بنگرى و بر مضامين آن مبنى بر تعظيم و بزرگداشت خداى سبحان و خضوع در برابر هيبت او و خشوع در برابر عزت او و تواضع و فروتنى و رام بودن در برابر خداوند آگاه شوى ميزان اخلاص حضرتش را خواهى شناخت و مىفهمى كه اين دعاها و راز و نيازها از كدامين دل برخاسته و بر كدامين زبان روان گشته است. به امام على بن الحسين(ع) كه نهايت عبادت را داشت گفتند: عبادت شما را با عبادت جدتان چه قياس است؟ فرمود: عبادت من در برابر عبادت جدم مانند عبادت جدم در برابر عبادت رسول خدا(ص) است. (1) 2ـ علامه مجلسى (ره) از حبه عرنى روايت كرده كه گفت: در اين بين كه من و نوف در حياط قصر حكومتى خوابيده بوديم ناگاه متوجه شديم كه امير مؤمنان(ع) در آخر شب بيرون آمده، مانند شيدازدگان دست بر ديوار نهاده و اين آيات را مىخواند: ان فى خلق السموات و الأرض ...، (2) اين آيات را زمزمه مىكرد و مانند كسى كه عقل از سرش پريده راه مىرفت، و به من فرمود : اى حبه، خوابى يا بيدار؟ گفتم: بيدارم، شما كه چنين كنيد پس ما بايد چه كنيم؟ حضرت ديده فرو بست و گريست، سپس فرمود: اى حبه، خدا را جايگاهى است و ما را نيز در پيشگاه خدا جايگاهى، چيزى از اعمال ما بر او پوشيده نيست. اى حبه، خداوند به من و تو از رگ گردن نزديكتر است. اى حبه هيچ چيز من و تو را از خدا پوشيده نمىدارد. سپس فرمود: اى نوف، خوابى يا بيدار؟ گفت: نه اى اميرمؤمنان، خواب نيستم، شما امشب مرا بسيار گرياندى! فرمود: اى نوف، اگر امشب از خوف خداى متعال بسى گريستى، فرادى قيامت در پيشگاه خداوند ديدهات روشن خواهد بود. اى نوف، قطره اشكى از چشم مردى از خوف خدا نريزد جز آنكه درياهايى از آتش دوزخ را خاموش مىسازد، اى نوف، هيچ مردى نزد خداوند بزرگتر نيست از مردى كه از بيم خدا بگريد و در راه خدا دوستى و دشمنى كند. اى نوف، هركس در راه خدا دوستى كند و چيزى را بر دوستى او ترجيح ندهد، و هر كه در راه خدا دشمنى كند و منفعتى از اين راه براى خود نجويد اينجاست كه اگر چنين باشيد حقايق ايمان را به كمال دريافتهايد. آن گاه آن دو را پند و اندرز داد و در پايان فرمود: از خدا پروا داشته باشيد كه من شما را هشدار دادم. سپس به راه افتاد و در راه مىگفت: «كاش مىدانستم كه آيا در هنگام غفلت من نگاه لطف از من بر مىدارى يا به من مىنگرى؟ كاش مىدانستم كه حال من در خوابهاى دراز و اندكى سپاس از نعمتهايت چگونه است»؟ به خدا سوگند در همين حال بود تا سپيده صبح دميد... (3) 3ـ نوف در وصف حضرتش به معاويه گفت: در هيچ شبى بسترى براى او نگستردند، و هرگز در كاسه بزرگ (يا در وقت نيمروز) غذا نخورد. (4) پىنوشتها: 1) شرح نهج البلاغه 1/ .27 2) سوره آل عمران /190 به بعد. 3) بحار الانوار 41/ .22 4) همان / .23 اميرالمؤمنين على بن ابىطالب(ع)ص 751 احمد رحمانى همدانى |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
از مجموعه اندیشه های اخلاقی امام علی از سایت امام علی نت
عبادت و نيايش عبادت و پرستش خداوند يكتا و ترك پرستش هر موجود ديگر،يكى از اصول تعليمات پيامبران الهى است.تعليمات هيچ پيامبرى از عبادت خالى نبوده است. چنانكه مىدانيم در ديانت مقدسه اسلام نيز عبادت سرلوحه همه تعليمات است.چيزى كه هست در اسلام عبادت به صورت يك سلسله تعليمات جدا از زندگى كه صرفا به دنياى ديگر تعلق داشته باشد وجود ندارد،عبادات اسلامى با فلسفههاى زندگى توام است و در متن زندگى واقع است. گذشته از اينكه برخى عبادات اسلامى به صورت مشترك و همكارى دسته جمعى صورت مىگيرد، اسلام به عبادتهاى فردى نيز آنچنان شكل داده است كه متضمن انجام پارهاى از وظايف زندگى است. مثلا نماز كه مظهر كامل اظهار عبوديت است،چنان در اسلام شكل خاص يافته است كه حتى فردى كه مىخواهد در گوشه خلوت به تنهايى نماز بخواند خود به خود به انجام پارهاى از وظايف اخلاقى و اجتماعى از قبيل نظافت،احترام به حقوق ديگران،وقتشناسى،جهتشناسى،ضبط احساسات،اعلام صلح و سلم با بندگان شايسته خدا و غيره مقيد مىگردد. از نظر اسلام هر كار خير و مفيدى اگر با انگيزه پاك خدايى توام باشد عبادت است.لهذا درس خواندن، كار و كسب كردن،فعاليت اجتماعى كردن اگر لله و فى الله باشد عبادت است. در عين حال،اسلام نيز پارهاى تعليمات دارد كه فقط براى انجام مراسم عبادت وضع شده است از قبيل نماز و روزه،و اين خود فلسفهاى خاص دارد. درجات عبادتها تلقى افراد از عبادت يكسان نيست،متفاوت است.از نظر برخى افراد عبادت نوعى معامله و معاوضه و مبادله كار و مزد است،كار فروشى و مزد بگيرى است.همان طور كه يك كارگر،روزانه نيروى كار خود را براى يك كار فرما مصرف مىكند و مزد مىگيرد،عابد نيز براى خدا زحمت مىكشد و خم و راست مىشود و طبعا مزدى طلب مىكند كه البته آن مزد در جهان ديگر به او داده خواهد شد. و همان طور كه فايده كار براى كارگر در مزدى كه از كار فرما مىگيرد خلاصه مىشود و اگر مزدى در كار نباشد نيرويش به هدر رفته است،فايده عبادت عابد نيز از نظر اين گروه همان مزد و اجرى است كه در جهان ديگر به او به صورت يك سلسله كالاهاى مادى پرداخت مىشود. و اما اينكه هر كارفرما كه مزدى مىدهد به خاطر بهرهاى است كه از كار كارگر مىبرد و كارفرماى ملك و ملكوت چه بهرهاى مىتواند از كار بنده ضعيف ناتوان خود ببرد،و هم اينكه فرضا اجر و مزد از جانب آن كار فرماى بزرگ به صورت تفضل و بخشش انجام گيرد پس چرا اين تفضل بدون صرف مقدارى انرژى كار به او داده نمىشود،مسالهاى است كه براى اينچنين عابدهايى هرگز مطرح نيست. از نظر اين گونه افراد تار و پود عبادت همين اعمال بدنى و حركات محسوس ظاهرى است كه به وسيله زبان و ساير اعضاى بدن صورت مىگيرد. اين يك نوع تلقى است از عبادت كه البته عاميانه و جاهلانه است،و به تعبير بوعلى در نمط نهم اشارات خدانشناسانه است و تنها از مردم عامى و قاصر پذيرفته است. تلقى ديگر از عبادت تلقى عارفانه است.بر حسب اين تلقى،مساله كارگر و كارفرما و مزد به شكلى كه ميان كارگر و كارفرما متداول است مطرح نيست و نمىتواند مطرح باشد.بر حسب اين تلقى،عبادت نردبان قرب است،معراج انسان است،تعالى روان است،پرواز روح استبه سوى كانون نامرئى هستى، پرورش استعدادهاى روحى و ورزش نيروهاى ملكوتى انسانى است،پيروزى روح بر بدن است،عاليترين عكس العمل سپاسگزارانه انسان است از پديد آورنده خلقت،اظهار شيفتگى و عشق انسان استبه كامل مطلق و جميل على الاطلاق،و بالاخره سلوك و سير الى الله است. بر حسب اين تلقى،عبادت پيكرى دارد و روحى،ظاهرى دارد و معنىاى آنچه به وسيله زبان و ساير اعضاى بدن انجام مىشود پيكره و قالب و ظاهر عبادت است،روح و معنى عبادت چيز ديگر است.روح عبادت وابستگى كامل دارد به مفهومى كه عابد از عبادت دارد و به نوع تلقى او از عبادت و به انگيزهاى كه او را به عبادت بر انگيخته است و به بهره و حظى كه از عبادت عملا مىبرد و اينكه عبادت تا چه اندازه سلوك الى الله و گام برداشتن در بساط قرب باشد. تلقى نهج البلاغه از عبادت تلقى نهج البلاغه از عبادت چگونه است؟تلقى نهج البلاغه از عبادت تلقى عارفانه است.بلكه سر چشمه و الهام بخش تلقيهاى عارفانه از عبادتها در جهان اسلام،پس از قرآن مجيد و سنت رسول اكرم كلمات على و عبادتهاى عارفانه على است. چنانكه مىدانيم يكى از وجهههاى عالى و دور پرواز ادبيات اسلامى(چه در عربى و چه در فارسى) وجهه روابط عابدانه و عاشقانه انسان استبا ذات احديت.انديشههاى نازك و ظريفى به عنوان خطابه، دعا،تمثيل،كنايه،به صورت نثر يا نظم در اين زمينه به وجود آمده است كه راستى تحسين آميز و اعجاب انگيز است. با مقايسه با انديشههاى ما قبل اسلام در قلمرو كشورهاى اسلامى مىتوان فهميد كه اسلام چه جهش عظيمى در انديشهها در جهت عمق و وسعت و لطف و رقتبه وجود آورده است.اسلام از مردمى كه بت يا انسان و يا آتش را مىپرستيدند و بر اثر كوتاهى انديشهها مجسمههاى ساخته دستخود را معبود خود قرار مىدادند و يا خداى لا يزال را در حد پدر يك انسان تنزل مىدادند و احيانا پدر و پسر را يكى مىدانستند و يا رسما اهورا مزدا را مجسم مىدانستند و مجسمهاش را همه جا نصب مىكردند،مردمى ساخت كه مجردترين معانى و رقيقترين انديشهها و لطيفترين افكار و عاليترين تصورات را در مغز خود جاى دادند. چطور شد كه يكمرتبه انديشهها عوض شد،منطقها تغيير كرد،افكار اوج گرفت،احساسات رقتيافت و متعالى شد و ارزشها دگرگون گشت؟ سبعه معلقه و نهج البلاغه دو نسل متوالى هستند.هر دو نسل،نمونه فصاحت و بلاغتاند اما از نظر محتوا تفاوت از زمين تا آسمان است.در آن يكى هر چه هست وصف اسب است و نيزه و شتر و شبيخون و چشم و ابرو و معاشقه و مدح و هجو افراد،و در اين يكى عاليترين مفاهيم انسانى. اكنون براى اينكه نوع تلقى نهج البلاغه از عبادت روشن شود،به ذكر نمونههايى از كلمات على مىپردازيم و سخن خود را با جملهاى آغاز مىكنيم كه درباره تفاوت تلقيهاى مردم از عبادت گفته شده است. عبادت آزادگان ان قوما عبدوا الله رغبة فتلك عبادة التجار،و ان قوما عبدوا الله رهبة فتلك عبادة العبيد،و ان قوما عبدوا الله شكرا فتلك عبادة الاحرار (1) . همانا گروهى خداى را به انگيزه پاداش مىپرستند،اين عبادت تجارت پيشگان است،و گروهى او را از ترس مىپرستند،اين عبادت عبادت برده صفتان است،و گروهى او را براى آنكه او را سپاسگزارى كرده باشند مىپرستند،اين عبادت آزادگان است. لو لم يتوعد الله على معصيته لكان يجب ان لا يعصى شكرا لنعمه (2) . فرضا خداوند كيفرى براى نافرمانى معين نكرده بود،سپاسگزارى ايجاب مىكرد كه فرمانش تمرد نشود. از كلمات آن حضرت است: الهى ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا فى جنتك بل وجدتك اهلا للعبادة فعبدتك (3) . من تو را به خاطر بيم از كيفرت و يا به خاطر طمع در بهشت پرستش نكردهام،من تو را بدان جهت پرستش كردم كه شايسته پرستش يافتم. ياد حق ريشه همه آثار معنوى اخلاقى و اجتماعى كه در عبادت است در يك چيز است:ياد حق و غير او را از ياد بردن.قرآن كريم در يك جا به اثر تربيتى و جنبه تقويتى روحى عبادت اشاره مىكند و مىگويد:«نماز از كار بد و زشتباز مىدارد»و در جاى ديگر مىگويد:«نماز را براى اينكه به ياد من باشى بپا دار»،اشاره به اينكه انسان كه نماز مىخواند و در ياد خداست همواره در ياد دارد كه ذات دانا و بينايى مراقب اوست،و فراموش نمىكند كه خودش بنده است. ذكر خدا و ياد خدا كه هدف عبادت است،دل را جلا مىدهد و صفا مىبخشد و آن را آماده تجليات الهى قرار مىدهد.على در باره ياد حق كه روح عبادت است چنين مىفرمايد: ان الله سبحانه و تعالى جعل الذكر جلاء للقلوب،تسمع به بعد الوقرة و تبصر به بعد العشوة و تنقاد به بعد المعاندة و ما برح لله عزت الاؤه فى البرهة بعد البرهة و فى ازمان الفترات عباد ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم (4) . خداوند ياد خود را صيقل دلها قرار داده است.دلها بدين وسيله از پس كرى شنوا و از پس نابينايى بينا و از پس سركشى و عناد رام مىگردند.همواره چنين بوده و هست كه خداوند متعال در هر برههاى از زمان و در زمانهايى كه پيامبرى در ميان مردم نبوده است،بندگانى داشته و دارد كه در سر ضمير آنها با آنها راز مىگويد و از راه عقلهايشان با آنان تكلم مىكند. در اين كلمات خاصيت عجيب و تاثير شگرف ياد حق در دلها بيان شده است تا جايى كه دل قابل الهامگيرى و مكالمه با خدا مىگردد. حالات و مقامات در همين خطبه حالات و مقامات و كرامتهايى كه براى اهل معنى در پرتو عبادت رخ مىدهد توضيح داده شده است.از آن جمله مىفرمايد: قد حفتبهم الملائكة و تنزلت عليهم السكينة و فتحت لهم ابواب السماء و اعدت لهم مقاعد الكرامات فى مقام اطلع الله عليهم فيه فرضى سعيهم و حمد مقامهم يتنسمون بدعائه روح التجاوز... فرشتگان آنان را در ميان گرفتهاند،آرامش بر ايشان فرود آمده است،درهاى ملكوت بر روى آنان گشوده شده است،جايگاه الطاف بى پايان الهى برايشان آماده گشته است،خداوند متعال مقام و درجه آنان را كه به وسيله بندگى به دست آوردهاند ديده و عملشان را پسنديده و مقامشان را ستوده است. آنگاه كه خداوند را مىخوانند،بوى مغفرت و گذشت الهى را استشمام و پس رفتن پردههاى تاريك گناه را احساس مىكنند. شب مردان خدا از ديدگاه نهج البلاغه دنياى عبادت دنياى ديگرى است.دنياى عبادت آكنده از لذت است،لذتى كه با لذت دنياى سه بعدى مادى قابل مقايسه نيست.دنياى عبادت پر از جوشش و جنبش و سير و سفر است،اما سير و سفرى كه«به مصر و عراق و شام»و يا هر شهر ديگر زمينى منتهى نمىشود،به شهرى منتهى مىشود«كو را نام نيست».دنياى عبادت شب و روز ندارد،زيرا همه روشنايى است،تيرگى و اندوه و كدورت ندارد،يكسره صفا و خلوص است.از نظر نهج البلاغه چه خوشبخت و سعادتمند است كسى كه به اين دنيا پا گذارد و نسيم جانبخش اين دنيا او را نوازش دهد.آن كس كه به اين دنيا گام نهد،ديگر اهميت نمىدهد كه در دنياى ماده و جسم بر ديبا سر نهد يا بر خشت: طوبى لنفس ادت الى ربها فرضها و عركتبجنبها بوسها و هجرت فى الليل غمضها حتى اذا غلب الكرى عليها افترشت ارضها و توسدت كفها فى معشر اسهر عيونهم خوف معادهم و تجافت عن مضاجعهم جنوبهم و همهمتبذكر ربهم شفاههم و تقشعتبطول استغفارهم ذنوبهم.اولئك حزب الله،الا ان حزب الله هم المفلحون (5) . چه خوشبخت و سعادتمند است آن كه فرايض پروردگار خويش را انجام مىدهد(الله،يار و حمد و قول هو الله كار اوست)،رنجها و ناراحتيها را(مانند سنگ آسيا دانه را)در زير پهلوى خود خرد مىكند،شب هنگام از خواب دورى مىگزيند و شب زندهدارى مىنمايد،آنگاه كه سپاه خواب حمله مىآورد زمين را فرش و دستخود را بالش قرار مىدهد،در گروهى است كه نگرانى روز بازگشتخواب از چشمانشان ربوده،پهلوهاشان از خوابگاههاشان جا خالى مىكنند،لبهاشان به ذكر پروردگارشان آهسته حركت مىكنند،ابر مظلم گناههايشان بر اثر استغفارهاى مداومشان پس مىرود.آنانند حزب خدا،همانا آنانند رستگاران! شب مردان خدا روز جهان افروز است روشنان را به حقيقتشب ظلمانى نيست. در فصل پيش طرز تلقى نهج البلاغه از عبادت بيان شد،معلوم شد كه از نظر نهج البلاغه عبادت تنها انجام يك سلسله اعمال خشك و بىروح نيست.اعمال بدنى صورت و پيكره عبادت است،روح و معنى چيز ديگر است.اعمال بدنى آنگاه زنده و جاندار است و شايسته نام واقعى عبادت است كه با آن روح و معنى توام باشد.عبادت واقعى نوعى خروج و انتقال از دنياى سه بعدى و قدم نهادن در دنيايى ديگر است،دنيايى كه به نوبه خود پر است از جوشش و جنبش و از واردات قلبى و لذتهاى خاص به خود. در نهج البلاغه مطالب مربوط به اهل سلوك و عبادت فراوان آمده است.به عبارت ديگر،ترسيمها از چهره عبادت و عبادت پيشگان شده است،گاهى سيماى عباد و سلاك از نظر شب زندهدارىها،خوف و خشيتها،شوق و لذتها،سوز و گدازها،آه و نالهها،تلاوت قرآنها ترسيم و نقاشى شده است،گاهى واردات قلبى و عنايات غيبى كه در پرتو عبادت و مراقبه و جهاد نفس نصيبشان مىگردد بيان شده است،گاهى تاثير عبادت از نظر«گناه زدايى»و محو آثار تيره گناهان مورد بحث قرار گرفته است،گاهى به اثر عبادت از نظر درمان پارهاى بيماريهاى اخلاقى و عقدههاى روانى اشاره شده است و گاهى ذكرى از لذتها و بهجتهاى خالص و! بىشائبه و بىرقيب عباد و زهاد و سالكان راه به ميان آمده است. شب زندهدارىها اما الليل فصافون اقدامهم تالين لاجزاء القران يرتلونه ترتيلا،يحزنون به انفسهم و يستثيرون به دواء دائهم،فاذا مروا بآية فيها تشويق ركنوا اليها طمعا و تطلعت نفوسهم اليها شوقا و ظنوا انها نصب اعينهم، و اذا مروا بآية فيها تخويف اصغوا اليها مسامع قلوبهم و ظنوا ان زفير جهنم و شهيقها فى اصول آذانهم، فهم حانون على اوساطهم،مفترشون لجباههم و اكفهم و ركبهم و اطراف اقدامهم،يطلبون الى الله تعالى فى فكاك رقابهم،و اما النهار فحلماء علماء ابرار اتقياء (6) . شبها پاهاى خود را براى عبادت جفت مىكنند،آيات قرآن را با آرامى و شمرده و شمرده تلاوت مىنمايند،با زمزمه آن آيات و دقت در معنى آنها غمى عارفانه در دل خود ايجاد مىكنند و دواى دردهاى خويش را بدين وسيله ظاهر مىسازند،هر چه از زبان قرآن مىشنوند مثل اين است كه به چشم مىبينند،هر گاه به آيهاى از آيات رحمت مىرسند بدان طمع مىبندند و قلبشان از شوق لبريز مىگردد،چنين مىنمايد كه نصب العين آنهاست،و چون به آيهاى از آيات قهر و غضب مىرسند بدان گوش فرا مىدهند و مانند اين است كه آهنگ بالا و پايين رفتن شعلههاى جهنم به گوششان مىرسد، كمرها را به عبادت خم كرده و پيشانيها و كف دستها و زانوها و سر انگشت پاها به خاك مىسايند و از خداوند آزادى خويش را مىطلبند.همينها كه چنين شب زندهدارى مىكنند و تا اين حد روحشان به دنياى ديگر پيوسته است،روزها مردانى هستند اجتماعى،بردبار،دانا،نيك و پارسا. واردات قلبى قد احيى عقله و امات نفسه،حتى دق جليله و لطف غليظه و برق له لامع كثير البرق،فابان له الطريق و سلك به السبيل و تدافعته الابواب الى باب السلامة و دار الاقامة،و ثبتت رجلاه بطمانينة بدنه فى قرار الامن و الراحة بما استعمل قلبه و ارضى ربه (7) . عقل خويش را زنده و نفس خويش را ميرانده است،تا آنجا كه ستبريهاى بدن تبديل به نازكى و خشونتهاى روح تبديل به نرمى شده است و برق پر نورى بر قلب او جهيده و راه را بر او روشن و او را به رهروى سوق داده است.پيوسته از اين منزل به آن منزل برده شده است تا به آخرين منزل كه منزل سلامت و بارانداز اقامت است رسيده و پاهايش همراه بدن آرام او در قرارگاه امن و آسايش،ثابت ايستاده است.اينهمه به موجب اين است كه دل و ضمير خود را به كار گرفته و پروردگار خويش را خشنود ساخته است. در اين جملهها-چنانكه مىبينيم-سخن از زندگى ديگرى است كه زندگى عقل خوانده شده است، سخن از مجاهده و ميراندن نفس اماره است،سخن از رياضتبدن و روح است،سخن از برقى است كه بر اثر مجاهده در دل سالك مىجهد و دنياى او را روشن مىكند،سخن از منازل و مراحلى است كه يك روح مشتاق و سالك به ترتيب طى مىكند تا به منزل مقصود كه آخرين حد سير و صعود معنوى بشر است مىرسد يا ايها الناس انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه (8) ،سخن از طمانينه و آرامشى است كه نصيب قلب ناآرام و پر اضطراب و پر ظرفيتبشر در نهايت امر مىگردد الا بذكر الله تطمئن القلوب (9) . در خطبه 221 اهتمام اين طبقه به زندگى دل چنين توصيف شده است: يرون اهل الدنيا يعظمون موت اجسادهم و هم اشد اعظاما لموت قلوب احيائهم. اهل دنيا مردن بدن خويش را بزرگ مىشمارند اما آنها براى مردن دل خودشان اهميت قائل هستند و آن را بزرگتر مىشمارند. خلسهها و جذبههايى كه روحهايى مستعد را مىربايد و بدان سو مىكشد،اينچنين بيان شده است: صحبوا الدنيا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلى (10) . با دنيا و اهل دنيا با بدنهايى معاشرت كردند كه روحهاى آن بدنها به بالاترين جايگاهها پيوسته بود. لو لا الاجل الذى كتب الله عليهم لم تستقر ارواحهم فى اجسادهم طرفة عين شوقا الى الثواب و خوفا من العقاب (11) . اگر اجل مقدر و محتوم آنها نبود،روحهاى آنها در بدنهاشان يك چشم به هم زدن باقى نمىماند از شدت عشق و شوق به كرامتهاى الهى و خوف از عقوبتهاى او. قد اخلص لله فاستخلصه (12) . او خود را و عمل خود را براى خدا خالص كرده است،خداوند نيز به لطف و عنايتخاص خويش او را مخصوص خويش قرار داده است. علوم افاضى و اشراقى كه در نتيجه تهذيب نفس و طى طريق عبوديتبر قلب سالكان راه سرازير مىشود و يقين جازمى كه نصيب آنان مىگردد،اينچنين بيان شده است: هجم بهم العلم على حقيقة البصيرة و باشروا روح اليقين و استلانوا ما استوعره المترفون و انسوا بما استوحش منه الجاهلون (13) . علمى كه بر پايه بينش كامل استبر قلبهاى آنان هجوم آورده است،روح يقين را لمس كردهاند،آنچه بر اهل تنعم سخت و دشوار استبر آنان نرم گشته است و با آن چيزى كه جاهلان از آن در وحشتند انس گرفتهاند. گناه زدايى از نظر تعليمات اسلامى،هر گناه اثرى تاريك كننده و كدورت آور بر دل آدمى باقى مىگذارد و در نتيجه ميل و رغبتبه كارهاى نيك و خدايى كاهش مىگيرد و رغبتبه گناهان ديگر افزايش مىيابد. متقابلا عبادت و بندگى و در ياد خدا بودن وجدان مذهبى انسان را پرورش مىدهد،ميل و رغبتبه كار نيك را افزون مىكند و از ميل و رغبتبه شر و فساد و گناه مىكاهد،يعنى تيرگيهاى ناشى از گناهان را زايل مىگرداند و ميل به خير و نيكى را جايگزين آن مىسازد. در نهج البلاغه خطبهاى هست كه در باره نماز،زكات و اداء امانتبحث كرده است.پس از توصيه و تاكيدهايى در باره نماز،مىفرمايد: و انها لتحت الذنوب حت الورق و تطلقها اطلاق الربق و شبهها رسول الله صلى الله عليه و آله بالحمة تكون على باب الرجل فهو يغتسل منها فى اليوم و الليلة خمس مرات،فما عسى ان يبقى عليه من الدرن (14) ؟ نماز گناهان را مانند برگ درختان مىريزد و گردنها را از ريسمان گناه آزاد مىسازد.پيامبر خدا نماز را به چشمه آب گرم كه بر در خانه شخص باشد و روزى پنج نوبتخود را در آن شستشو دهد تشبيه فرمود.آيا با چنين شستشوها چيزى از آلودگى بر بدن باقى مىماند؟ درمان اخلاقى در خطبه 234 پس از اشاره به پارهاى از اخلاق رذيله از قبيل سركشى،ظلم،كبر،مىفرمايد: و عن ذلك ما حرس الله عباده المؤمنين بالصلوات و الزكوات و مجاهدة الصيام فى الايام المفروضات تسكينا لاطرافهم و تخشيعا لابصارهم و تذليلا لنفوسهم و تخفيضا لقلوبهم و اذهابا للخيلاء عنهم. چون بشر در معرض اين آفات اخلاقى و بيماريهاى روانى است،خداوند به وسيله نمازها و زكاتها و روزهها بندگان مؤمن خود را از اين آفات حراست و نگهبانى كرد.اين عبادات دستها و پاها را از گناه باز مىدارند،چشمها را از خيرگى باز داشته به آنها خشوع مىبخشند،نفوس را رام مىگردانند،دلها را متواضع مىنمايند و باد دماغ را زايل مىسازند. انس و لذت اللهم انك آنس الآنسين لاولياءك و احضرهم بالكفاية للمتوكلين عليك،تشاهدهم فى سرائرهم و تطلع عليهم فى ضمائرهم و تعلم مبلغ بصائرهم،فاسرارهم لك مكشوفة و قلوبهم اليك ملهوفة،ان اوحشتهم الغربة آنسهم ذكرك و ان صبت عليهم المصائب لجاوا الى الاستجارة بك (15) . پروردگارا،تو از هر انيسى براى دوستانت انيسترى و از همه آنها براى كسانى كه به تو اعتماد كنند براى كارگزارى آمادهترى.آنان را در باطن دلشان مشاهده مىكنى و در اعماق ضميرشان بر حال آنان آگاهى و ميزان بصيرت و معرفتشان را مىدانى.رازهاى آنان نزد تو آشكار است و دلهاى آنها در فراق تو بيتاب است.اگر تنهايى سبب وحشت آنان گردد،ياد تو مونسشان است و اگر سختيها بر آنان فرو ريزد به تو پناه مىبرند. و ان للذكر لاهلا اخذوه من الدنيا بدلا (16) . همانا ياد خدا افراد شايستهاى دارد كه آن را به جاى همه نعمتهاى دنيا انتخاب كردهاند. در خطبه 150 اشارهاى به مهدى موعود(عجل الله فرجه الشريف)دارد و در آخر سخن،گروهى را در آخر الزمان ياد مىكند كه شجاعت و حكمت و عبادت تواما در آنان گرد آمده است.مىفرمايد: ثم ليشحذن فيها قوم شحذ القين النصل،تجلى بالتنزيل ابصارهم و يرمى بالتفسير فى مسامعهم و يغبقون كاس الحكمة بعد الصبوح. سپس گروهى صيقل داده مىشوند و مانند پيكان در دست آهنگر تيز و بران مىگردند،به وسيله قرآن پرده از ديدههايشان برداشته مىشود و تفسير و توضيح معانى قرآن در گوشهاى آنان القا مىگردد، جامهاى پياپى حكمت و معرفت را هر صبح و شام مىنوشند و سرخوش باده معرفت مىگردند. پىنوشتها 1- نهج البلاغه،كلمات قصار،حكمت229. 2- نهج البلاغه،كلمات قصار،حكمت 282. 3- بحار الانوار،ج 41،ب 101/ص 14،با اندكى اختلاف. 4- خطبه213. 5- نامه 45. 6- خطبه 184. 7- خطبه 210. 8- انشقاق/6. 9- رعد/28. 10- حكمت139. 11- خطبه 184. 12- خطبه86. 13- حكمت139. 14- خطبه 190. 15- خطبه 218. 16- خطبه213. مجموعه آثار جلد 16 صفحه 411 استاد شهيد مرتضى مطهرى |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
از مجموعه اندیشه های اخلاقی امام علی به نقل از سایت امام علی نت
كرامت انسانى
آن حضرت مىفرمايند: «من كرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته» (1) . «كسيكه داراى كرامت نفس باشد شهوات در پيش او بى ارزش خواهند بود». و يا مىفرمايد «من كرمت عليه نفسه لم يهنها بالمعصية».(2) كسى كه براى خود ارزش و كرامت قائل باشد خود را به معصيت و گناه، زبون و خوار نمىكند». و در جاى ديگر مىفرمايد: «عالم كسى است كه قدر خويش را بشناسد و از جهل و نادانى انسان همين بس كه ارزش خود را نداند». و در نامه 31 نهج البلاغه مىفرمايد. «نفس خود را از پستى گرامى بدار، هر چند تو را بدانچه خواهى رساند، چه آنچه را از خود بر سر اين كار مىنهى هرگز به تو برنگردد». - ارجمندى با دشواريهاست.(3) - از هر كه خواهى بى نياز شو مانندش باش و نيازمند هر كه خواهى بشو اسيرش باش.» پىنوشتها: 1)حكمت 449 نهج البلاغه 2)مستدرك الوسايل ج 11 باب 41 3)غررالحكم ج 1 نهج البلاغه دكتر سيد جعفر شهيدى |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
این هم یک مقاله دیگر از مجموعه اندیشه های اخلاقی امام علی از سایت امام علی نت
زهد و پارسايى عنصر ديگر موعظهاى نهج البلاغه«زهد»است.در ميان عناصر موعظهاى،شايد عنصر زهد بعد از عنصر تقوا بيش از همه تكرار شده باشد.زهد مرادف استبا ترك دنيا.در نهج البلاغه به مذمت دنيا و دعوت به ترك آن زياد بر مىخوريم.به نظر مىرسد مهمترين موضوع از موضوعات نهج البلاغه كه لازم استبا توجه به همه جوانب كلمات امير المؤمنين تفسير شود،همين موضوع است و با توجه به اينكه زهد و ترك دنيا در تعبيرات نهج البلاغه مرادف يكديگرند،اين موضوع از هر موضوع ديگر از موضوعات عناصر نهج البلاغه زيادتر دربارهاش بحثشده است.بحثخود را از كلمه«زهد»آغاز مىكنيم: «زهد»و«رغبت»اگر بدون متعلق ذكر شوند،نقطه مقابل يكديگرند،«زهد»يعنى اعراض و بىميلى،در مقابل«رغبت»كه عبارت است از كشش و ميل. بىميلى دو گونه است:طبيعى و روحى.بىميلى طبيعى آن است كه طبع انسان نسبتبه شيئى معين تمايلى نداشته باشد،آنچنان كه طبع بيمار ميل و رغبتى به غذا و ميوه و ساير ماكولات يا مشروبات مطبوع ندارد.بديهى است كه اين گونه بىميلى و اعراض ربطى به زهد به معنى مصطلح ندارد. بىميلى روحى يا عقلى يا قلبى آن است كه اشيائى كه مورد تمايل و رغبت طبع است،از نظر انديشه و آرزوى انسان-كه در جستجوى سعادت و كمال مطلوب است-هدف و مقصود نباشد،هدف و مقصود و نهايت آرزو و كمال مطلوب امورى باشد ما فوق مشتهيات نفسانى دنيوى،خواه آن امور از مشتهيات نفسانى اخروى باشد و يا اساسا از نوع مشتهيات نفسانى نباشد بلكه از نوع فضائل اخلاقى باشد از قبيل عزت،شرافت،كرامت،آزادى و يا از نوع معارف معنوى و الهى باشد مانند ذكر خداوند، حبتخداوند،تقرب به ذات اقدس الهى. پس زاهد يعنى كسى كه توجهش از ماديات دنيا به عنوان كمال مطلوب و بالاترين خواسته عبور كرده، متوجه چيز ديگر از نوع چيزهايى كه گفتيم معطوف شده است.بىرغبتى زاهد بىرغبتى در ناحيه انديشه و آمال و ايده و آرزو است نه بىرغبتى در ناحيه طبيعت. در نهج البلاغه در دو مورد«زهد»تعريف شده است.هر دو تعريف همان معنى را مىرساند كه اشاره كرديم.در خطبه 80 مىفرمايد: ايها الناس!الزهادة قصر الامل و الشكر عند النعم و الورع عند المحارم. اى مردم!زهد عبارت است از كوتاهى آرزو و سپاسگزارى هنگام نعمت و پارسايى نسبتبه نبايستنيها. در حكمت439 مىفرمايد: الزهد كله بين كلمتين من القران قال الله سبحانه:«لكيلا تاسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم»و من لم ياس على الماضى و لم يفرح بالآتى فقد اخذ الزهد بطرفيه. زهد در دو جمله قرآن خلاصه شده است:«براى اينكه متاسف نشويد بر آنچه(از ماديات دنيا)از شما فوت مىشود و شاد نگرديد بر آنچه خدا به شما مىدهد»،هر كس برگذشته اندوه نخورد و براى آينده شادمان نشود بر هر دو جانب زهد دستيافته است. بديهى است وقتى كه چيزى كمال مطلوب نبود و يا اساسا مطلوب اصلى نبود بلكه وسيله بود،مرغ آرزو در اطرافش پر و بال نمىزند و پر نمىگشايد و آمدن و رفتنش شادمانى يا اندوه ايجاد نمىكند. اما بايد ديد كه آيا زهد و اعراض از دنيا كه در نهج البلاغه به پيروى از تعليمات قرآن زياد بر آن اصرار و تاكيد شده است،صرفا جنبه روحى و اخلاقى دارد و به عبارت ديگر زهد صرفا يك كيفيت روحى استيا آنكه جنبه عملى هم همراه دارد؟يعنى آيا زهد فقط اعراض روحى استيا توام استبا اعراض عملى؟ و بنا بر فرض دوم آيا اعراض عملى محدود استبه اعراض از محرمات و بس كه در خطبه 80 به آن اشاره شده است و يا چيزى بيش از اين است آنچنان كه زندگى عملى على عليه السلام و پيش از ايشان زندگى عملى رسول اكرم صلى الله عليه و آله نشان مىدهد؟ و بنا بر اين فرض كه زهد محدود به محرمات نيست،شامل مباحات هم مىشود،چه فلسفهاى دارد؟ زندگى زاهدانه و محدود و پشت پا زدن به تنعمها چه اثر و خاصيتى مىتواند داشته باشد؟ و آيا به طور مطلق بايد عمل شود و يا صرفا در شرايط معينى اجازه داده مىشود؟ و اساسا آيا زهد در حد اعراض از مباحات،با ساير تعليمات اسلامى سازگار استيا خير؟ علاوه بر همه اينها،اساس زهد و اعراض از دنيا بر انتخاب كمال مطلوبهايى ما فوق مادى است،آن كمال مطلوبها از نظر اسلام چيست؟مخصوصا در نهج البلاغه چگونه بيان شده است؟ اينها مجموع سؤالاتى است كه در زمينه مساله زهد و اعراض از دنيا،كوتاهى آرزو-كه در نهج البلاغه فراوان درباره آنها بحثشده-بايد روشن شود. در فصول آينده اين سؤالات را مطرح و بدانها پاسخ مىگوييم. گفتيم بر حسب تعريف و تفسير كه از نهج البلاغه درباره زهد استفاده مىشود،زهد حالتى است روحى. زاهد از آن نظر كه دلبستگيهايى معنوى و اخروى دارد،به مظاهر مادى زندگى بىاعتناست.اين بى اعتنايى و بىتوجهى تنها در فكر و انديشه و احساس و تعلق قلبى نيست و در مرحله ضمير پايان نمىيابد،زاهد در زندگى عملى خويش سادگى و قناعت را پيشه مىسازد و از تنعم و تجمل و لذت گرايى پرهيز مىنمايد.زندگى زاهدانه آن نيست كه شخص فقط در ناحيه انديشه و ضمير وابستگى زيادى به امور مادى نداشته باشد،بلكه اين است كه زاهد عملا از تنعم و تجمل و لذت گرايى پرهيز داشته باشد.زهاد جهان آنها هستند كه به حد اقل تمتع و بهرهگيرى از ماديات اكتفا كردهاند.شخص على عليه السلام از آن جهت زاهد است كه نه تنها دل به دنيا نداشت،بلكه عملا نيز از تمتع و لذتگرايى ابا داشت و به اصطلاح تارك دنيا بود. دو پرسش اينجا قطعا دو پرسش براى خواننده محترم مطرح مىشود و ما بايد بدانها پاسخ دهيم: يكى اينكه همه مىدانيم اسلام با رهبانيت و زهدگرايى به مخالفتبرخاسته،آن را بدعتى از راهبان شمرده است (1) . پيغمبر اكرم صريحا فرمود:«لا رهبانية فى الاسلام» (2) .هنگامى كه به آن حضرت اطلاع دادند كه گروهى از صحابه پشتبه زندگى كرده از همه چيز اعراض نمودهاند و به عزلت و عبادت روى آوردهاند، سخت آنها را مورد عتاب قرار داد،فرمود:من كه پيامبر شمايم چنين نيستم.پيغمبر اكرم به اين وسيله فهماند كه اسلام دينى جامعهگرا و زندگىگراست نه زهدگرا.بعلاوه تعليمات جامع و همه جانبه اسلامى در مسائل اجتماعى،اقتصادى،سياسى،اخلاقى بر اساس محترم شمردن زندگى و روى آوردن به آن است نه پشت كردن به آن. گذشته از همه اينها،رهبانيت و اعراض از زندگى با جهانبينى و فلسفه خوشبينانه اسلام درباره هستى و خلقت ناسازگار است.اسلام هرگز مانند برخى كيشها و فلسفهها با بدبينى به هستى و خلقت نمىنگرد و هم خلقت را به دو بخش زشت و زيبا،روشنايى و تاريكى،حق و باطل،درست و نادرست،بجا و نابجا تقسيم نمىكند. پرسش دوم اينكه:گذشته از اينكه زهد گرايى همان رهبانيت است كه با اصول و مبانى اسلامى ناسازگار است،چه مبنا و فلسفهاى مىتواند داشته باشد؟چرا بشر محكوم به زهد شده است؟چرا بشر بايد به اين دنيا بيايد و دريا دريا نعمتهاى الهى را ببيند و بدون آنكه كف پايش تر شود از كنار آن بگذرد؟ بنا بر اين،آيا تعليمات زهدگرايانهاى كه در اسلام ديده مىشود،بدعتهايى است كه بعدها از مذاهب ديگر مانند مسيحى و بودايى وارد اسلام شده است؟پس با نهج البلاغه چه كنيم؟زندگى شخصى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و همچنين زندگى عملى على عليه السلام را كه جاى شكى در آن نيست چگونه تفسير و توجيه كنيم؟حقيقت اين است كه زهد اسلامى غير از رهبانيت است.رهبانيت، بريدن از مردم و روآوردن به عبادت استبر اساس اين انديشه كه كار دنيا و آخرت از يكديگر جداست، دو نوع كار بيگانه از هم است،از دو كار يكى را بايد انتخاب كرد:يا بايد به عبادت و رياضت پرداخت تا در آن جهان به كار آيد و يا بايد متوجه زندگى و معاش بود تا در اين جهان به كار آيد.اين است كه هبانيتبر ضد زندگى و بر ضد جامعهگرايى است،مستلزم كنارهگيرى از خلق و بريدن از مردم و سلب هر گونه مسؤوليت و تعهد از خود است. اما زهد اسلامى در عين اينكه مستلزم انتخاب زندگى ساده و بىتكلف است و بر اساس پرهيز از تنعم و تجمل و لذتگرايى است،در متن زندگى و در بطن روابط اجتماعى قرار دارد و عين جامعهگرايى است، براى خوب از عهده مسؤوليتها بر آمدن است و از مسؤوليتها و تعهدهاى اجتماعى سرچشمه مىگيرد. فلسفه زهد در اسلام آن چيزى نيست كه رهبانيت را به وجود آورده است.در اسلام مساله جدا بودن حساب اين جهان با آن جهان مطرح نيست.از نظر اسلام،نه خود آن جهان و اين جهان از يكديگر جدا و بيگانه هستند و نه كار اين جهان با كار آن جهان بيگانه است.ارتباط دو جهان با يكديگر از قبيل ارتباط ظاهر و باطن شىء واحد است،از قبيل پيوستگى دو رويه يك پارچه است،از قبيل پيوند روح و بدن است كه چيزى استحد وسط ميان يگانگى و دو گانگى.كار اين جهان با كار آن جهان نيز عينا همين طور است،بيشتر جنبه اختلاف كيفى دارد تا اختلاف ذاتى،يعنى آنچه بر ضد مصلحت آن جهان استبر ضد مصلحت اين جهان نيز هست،و هر چه بر وفق مصالح عاليه زندگى اين جهان استبر وفق مصالح عاليه آن جهان نيز هست لهذا يك كار معين كه بر وفق مصالح عاليه اين جهان است اگر از انگيزههاى عالى و ديدهاى ما فوق طبيعى و هدفهاى ماوراء مادى خالى باشد،آن كار صرفا دنيايى تلقى مىشود و به تعبير قرآن به سوى خدا بالا نمىرود اما اگر جنبه انسانى كار از هدفها و انگيزهها و ديدهاى برتر و بالاتر از زندگى محدود دنيايى بهرهمند باشد،همان كار كار آخرتى شمرده مىشود. زهد اسلامى كه-چنانكه گفتيم-در متن زندگى قرار دارد،كيفيتخاص بخشيدن به زندگى است و از دخالت دادن پارهاى ارزشها براى زندگى ناشى مىشود.زهد اسلامى چنانكه از نصوص اسلامى بر مىآيد بر سه پايه اصلى كه از اركان جهانبينى اسلامى است استوار است. سه اصل يا سه پايه زهد اسلامى 1.بهرهگيرىهاى مادى از جهان و تمتعات طبيعى و جسمانى،تنها عامل تامين كننده خوشى و هجتسعادت انسان نيست.براى انسان به حكم سرشتخاص،يك سلسله ارزشهاى معنوى مطرح است كه با فقدان آنها تمتعات مادى قادر به تامين بهجت و سعادت نيست. 2.سرنوشتسعادت فرد از سعادت جامعه جدا نيست.انسان از آن جهت كه انسان است،يك سلسله وابستگيهاى عاطفى و احساس مسؤوليتهاى انسانى در باره جامعه دارد كه نمىتواند فارغ از آسايش ديگران آسايش و آرامش داشته باشد. 3.روح در عين نوعى اتحاد و يگانگى با بدن در مقابل بدن اصالت دارد،كانونى است در برابر كانون جسم،منبع مستقلى استبراى لذت و آلام.روح نيز به نوبه خود بلكه بيش از بدن نيازمند به تغذيه و تهذيب و تقويت و تكميل است.روح از بدن و سلامت آن و نيرومندى آن بىنياز نيست،اما بدون شك غرقه شدن در تنعمات مادى و اقبال تمام به لذتگرايى جسمانى مجال و فراغتى براى بهرهبردارى از كانون روح و منبع بىپايان ضمير باقى نمىگذارد و در حقيقت نوعى تضاد ميان تمتعات روحى و تمتعات مادى(اگر به صورت غرقه شدن و محو شدن و فانى شدن در آنها باشد)وجود دارد. مساله روح و بدن مساله رنج و لذت نيست،چنين نيست كه هر چه مربوط به روح است رنج است و هر چه مربوط به بدن است لذت.لذات روحى بسى صافتر،عميقتر،با دوامتر از لذات بدنى است.رو آورى يكجانبه به تمتعات مادى و لذات جسمانى،در حاصل جمع از خوشى و لذت و آسايش واقعى بشر مىكاهد.لهذا آنگاه كه مىخواهيم به زندگى رو آوريم و از آن بهره بگيريم و بدان رونق و صفا و شكوه و جلال ببخشيم و آن را دلپسند و زيبا سازيم،نمىتوانيم از جنبههاى روحى صرف نظر كنيم. با توجه به اين سه اصل است كه مفهوم زهد اسلامى روشن مىشود،و با توجه به اين سه اصل است كه روشن مىگردد چگونه اسلام رهبانيت را طرد مىكند اما زهدگرايى را در عين جامعهگرايى و در متن زندگى و در بطن روابط اجتماعى مىپذيرد.در فصول بعد،نصوص اسلامى را بر اساس اين سه اصل در مورد زهد توضيح مىدهيم. گفتيم اسلام به زهد دعوت و رهبانيت را محكوم كرده است.زاهد و راهب هر دو از تنعم و لذتگرايى دورى مىجويند ولى راهب از جامعه و تعهدات و مسؤوليتهاى اجتماعى مىگريزد و آنها را جزء امور پست و مادى دنيايى مىشمارد و به صومعه و دير و دامن كوه پناه مىبرد،اما زاهد به جامعه و ملاكهاى آن و ايدههاى آن و مسؤوليتها و تعهدهاى آن رو مىآورد.زاهد و راهب هر دو آخرت گرايند،اما زاهد آخرتگراى جامعهگر است و راهب آخرتگراى جامعهگريز.در لذتگريزى نيز ايندو در يك حد نمىباشند،راهب سلامت و نظافت و قوت و انتخاب همسر و توليد فرزند را تحقير مىكند اما زاهد حفظ سلامت و رعايت نظافت و برخوردارى از همسر و فرزند را جزء وظيفه مىشمارد.زاهد و راهب هر دو تارك دنيايند اما دنيايى كه زاهد آن را رها مىكند سرگرم شدن به تنعم و تجمل و تمتعات و اين امور را كمال مطلوب و نهايت آرزو دانستن است،ولى دنيايى كه راهب آن را ترك مىكند كار،فعاليت و تعهد و مسؤوليت اجتماعى است.اين است كه زهد زاهد بر خلاف رهبانيت راهب در متن زندگى و در بطن روابط اجتماعى است و نه تنها با تعهد و مسؤوليت اجتماعى و جامعهگرايى منافات ندارد بلكه وسيله بسيار مناسبى استبراى خوب از عهده مسؤوليتها بر آمدن. تفاوت روش زاهد و راهب از دو جهانبينى مختلف ناشى مىشود.از نظر راهب،جهان دنيا و آخرت دو جهان كاملا از يكديگر جدا و بى ارتباط به يكديگرند،حساب سعادت جهان دنيا نيز از حساب سعادت آخرت كاملا جداستبلكه كاملا متضاد با يكديگرند و غير قابل جمع،طبعا كار مؤثر در سعادت دنيا نيز از كار مؤثر در سعادت آخرت مجزاست و به عبارت ديگر وسايل سعادت دنيا با وسايل سعادت آخرت مغايرت و مباين است،امكان ندارد يك كار و يك چيز هم وسيله سعادت دنيا باشد و هم وسيله سعادت آخرت. ولى در جهانبينى زاهد،دنيا و آخرت به يكديگر پيوستهاند،دنيا مزرعه آخرت است.از نظر زاهد آنچه به زندگى اين جهان سامان مىبخشد و موجب رونق و صفا و امنيت و آسايش آن مىگردد اين است كه ملاكهاى اخروى و آنجهانى وارد زندگى اينجهانى شود،و آنچه مايه و پايه سعادت آنجهانى است اين است كه تعهدات و مسؤوليتهاى اينجهانى خوب انجام شود و با ايمان و پاكى و طهارت و تقوا توام باشد. حقيقت اين است كه فلسفه زهد زاهد و رهبانيت راهب كاملا مغاير يكديگر است.اساسا رهبانيت تحريف و انحرافى است كه افراد بشر از روى جهالتيا اغراض سوء در زمينه تعليمات زهدگرايانه انبياء ايجاد كردهاند. اينك با توجه به متون تعليمات اسلامى،فلسفه زهد را به مفهومى كه تشريح كرديم توضيح مىدهيم. زهد و ايثار يكى از فلسفههاى زهد ايثار است.«اثرة»و«ايثار»هر دو از يك ريشهاند.«اثرة»يعنى خود را و منافع خود را بر ديگران مقدم داشتن،و به عبارت ديگر همه چيز را به خود اختصاص دادن و ديگران را محروم ساختن.اما ايثار يعنى ديگران را بر خويش مقدم داشتن و خود را براى آسايش ديگران به رنج افكندن. زاهد از آن جهتساده و بى تكلف و در كمال قناعت زندگى مىكند و بر خود تنگ مىگيرد كه ديگران را به آسايش برساند.او آنچه دارد به نيازمندان مىبخشد،زيرا قلب حساس و دل درد آشناى او آنگاه به نعمتهاى جهان دست مىيازد كه انسان نيازمندى نباشد.او از اينكه نيازمندان را بخوراند و بپوشاند و به آنان آسايش برساند بيش از آن لذت مىبرد كه خود بخورد و بپوشد و استراحت كند.او محروميت و گرسنگى و رنج و درد را از آن جهت تحمل مىكند كه ديگران برخوردار و سير و بىدردسر زندگى كنند. ايثار از پرشكوهترين مظاهر جمال و جلال انسانيت است و تنها انسانهاى بسيار بزرگ به اين قله شامخ صعود مىكنند. قرآن كريم داستان ايثار على عليه السلام و خاندان گرامىاش را در آيات پرشكوه خود در سوره«هل اتى»منعكس كرده است.على و زهرا و فرزندانش آنچه در ميسور داشتند-كه جز چند قرص نان نبود-با كمال نيازى كه بدان داشتند،تنها و تنها به خاطر رضاى حق به مسكين و يتيم و اسير بخشيدند.اين بود كه اين داستان در ملا اعلى بازگو شد و آيه قرآن در بارهاش نازل گشت. رسول اكرم وارد خانه دختر عزيزش حضرت زهرا شد،دستبندى از نقره در دست زهرا و پردهاى بر در اتاق زهرا ديد،چهره كراهت نشان داد.زهراى مرضيه بلا فاصله پرده و دستبند را توسط قاصدى خدمت رسول اكرم صلى الله عليه و آله ارسال داشت كه به مصرف نيازمندان برساند.چهره رسول اكرم صلى الله عليه و آله از اينكه دخترش نكته را درك كرده و ديگران را بر خود مقدم داشته شكفته گشت و فرمود:پدرش به فداى او باد.شعار«الجار ثم الدار»رسم جارى خاندان على و زهرا بود. على عليه السلام در خطبه«المتقين»مى گويد: نفسه منه فى عناء و الناس منه فى راحة (3) . متقى كسى است كه خودش از ناحيه سختگيريهاى خودش در رنج است اما مردم از ناحيه او در آسايشاند. قرآن كريم انصار مدينه را كه حتى در حال فقر،برادران مهاجر خود را پذيرايى كردند و آنان را بر خودشان مقدم داشتند،چنين توصيف مىكند: و يؤثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة (4) . ديگران را بر خود مقدم مىدارند هر چند فقير و نيازمند باشند. بديهى است كه زهد بر مبناى ايثار،در شرايط مختلف اجتماعى فرق مىكند،در يك اجتماع مرفه كمتر نياز به ايثار پيدا مىشود و در يك اجتماع محروم مانند اجتماع آنروز مدينه بيشتر،و يكى از رازهاى تفاوت سيره رسول اكرم صلى الله عليه و آله و على عليه السلام در اين جهتبا ساير ائمه اطهار همين است. و به هر حال،زهد بر اساس فلسفه ايثار هيچ گونه ربطى با رهبانيت و گريز از اجتماع ندارد بلكه زاييده علائق و عواطف اجتماعى است و جلوه عاليترين احساسات انساندوستانه و موجب استحكام بيشتر پيوندهاى اجتماعى است. همدردى همدردى و شركت عملى در غم مستمندان و محرومان،يكى ديگر از ريشهها و فلسفههاى زهد است. مستمند و محروم آنگاه كه در كنار افرادى برخوردار و مرفه قرار مىگيرد،رنجش مضاعف مىگردد،از طرفى رنج ناشى از تهيدستى و دستنارسى به ضروريات زندگى،و از طرف ديگر رنج احساس تاخر و عقبماندگى از حريفان. بشر بالطبع نمىتواند تحمل كند كه ديگران كه مزيتى بر او ندارند بخورند و بنوشند و بپوشند و قهقهه مستانه بزنند و او تماشاچى باشد و نظاره كند. آنجا كه اجتماع به دو نيم مىشود(بر خوردار و محروم)مرد خدا احساس مسؤوليت مىكند.در درجه اول،كوشش مرد خدا اين است كه به تعبير امير المؤمنين عليه السلام وضع موجود مبنى بر پرخورى ظالم و گرسنگى مظلوم را دگرگون سازد و اين پيمان خداستبا دانايان امت (5) ،و در درجه دوم با ايثار و تقسيم آنچه در اختيار دارد به ترميم وضع نابسامان مستمندان مىكوشد اما همينكه مىبينيد«كشته از بس كه فزون است كفن نتوان كرد»،وقتى كه مىبيند عملا راه بر خوردار كردن و رفع نيازمنديهاى مستمندان مسدود است،با همدردى و همسطحى و شركت عملى در غم مستمندان بر زخمهاى دل مستمندان مرهم مىگذارد.همدردى و شركت در غم ديگران،مخصوصا در مورد پيشوايان امت كه چشمها به آنان دوخته است،اهميتبسزايى دارد.على عليه السلام در دوره خلافتبيش از هر وقت ديگر زاهدانه زندگى مىكرد.مىفرمود: ان الله فرض على ائمة العدل ان يقدروا انفسهم بضعفة الناس كيلا يتبيغ بالفقير فقره (6) . خداوند بر پيشوايان دادگر فرض كرده است كه زندگى خود را با طبقه ضعيف تطبيق دهند كه رنج فقر، مستمندان را ناراحت نكند. و هم آن حضرت مىفرمود: ا اقنع من نفسى بان يقال هذا امير المؤمنين و لا اشاركهم فى مكاره الدهر او اكون اسوة لهم فى جشوبة العيش (7) ؟ آيا با عنوان و لقب«امير المؤمنين»كه روى من نهاده و مرا با آن خطاب مىكنند خودم را قانع سازم و در سختيهاى روزگار با مؤمنين شركت نداشته باشم و يا در فقيرانه زندگى كردن،امام و پيشواى آنان نباشم؟ و نيز در همان نامه مىفرمايد: ...هيهات ان يغلبنى هواى و يقودنى جشعى الى تخير الاطعمة و لعل بالحجاز او اليمامة من لا طمع له فى القرص و لا عهد له بالشبع،او ابيت مبطانا و حولى بطون غرثى و اكباد حرى؟! چگونه ممكن است هواى نفس بر من غلبه كند و مرا به سوى انتخاب بهترين خوراكها بكشاند،در صورتى كه شايد در حجاز يا يمامه افرادى يافتشوند كه اميد همين يك قرص نان را هم ندارند و دير زمانى است كه شكمشان سير نشده است.آيا سزاوار استشب را با سيرى صبح كنم در صورتى كه در اطرافهم شكمهاى گرسنه و جگرهاى سوزان قرار دارد؟! على عليه السلام اگر شخص ديگرى را مىديد كه اين اندازه بر خود تنگ مىگيرد،او را مورد مؤاخذه قرار مىداد.هنگامى كه با اعتراض روبرو مىشد كه پس تو خودت چرا اين اندازه بر خود تنگ مىگيرى، جواب مىداد:من مانند شما نيستم،پيشوايان وظيفه جداگانهاى دارند(چنانكه از گفتگوى آن حضرت با عاصم بن زياد حارثى پيدا است) ( 8) . در جلد نهم بحار به نقل از كافى از امير المؤمنين عليه السلام روايت مىكند كه مىفرمود: «خداوند مرا پيشواى خلق قرار داده است و به همين سبب بر من فرض كرده است كه زندگى خود را در خوراك و پوشاك و در حد ضعيفترين طبقات اجتماع قرار مىدهم،تا از طرفى مايه تسكين آلام فقير و از طرف ديگر سبب جلوگيرى از طغيان غنى گردد.» (9) در شرح احوال استاد الفقهاء وحيد بهبهانى(رضوان الله عليه)مىنويسند كه روزى يكى از عروسهاى خود را مشاهده كرد كه پيراهنى الوان از نوع پارچههايى كه معمولا زنان اعيان و اشراف آن عصر مىپوشيدند به تن كرده است، فرزندشان(مرحوم آقا محمد اسماعيل،شوهر آن خانم)را مورد ملامت قرار دادند.او در جواب پدر اين آيه قرآن را خواند: قل من حرم زينة الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق (10) ؟ !524 بگو چه كسى زينتهايى كه خدا براى بندگانش آفريده و همچنين روزيهاى پاكيزه را تحريم كرده است؟ ايشان جواب دادند:من نمىگويم خوب پوشيدن و خوب نوشيدن و از نعمتهاى الهى استفاده كردن حرام است،خير،در اسلام چنين ممنوعيتهايى وجود ندارد ولى يك مطلب ديگر هست و آن اينكه ما و خانواده ما به اعتبار اينكه پيشواى دينى مردم هستيم وظيفه خاصى داريم.خانوادههاى فقير وقتى كه اغنيا را مىبينند كه از همه چيز بر خوردارند طبعا ناراحت مىشوند،يگانه مايه تسكين آلامشان اين است كه خانواده«آقا»در تيپ خودشان هستند.اگر ما هم در زندگى به شكل تيپ اغنيا در آييم،اين يگانه مايه تسكين آلام هم از ميان مىرود.ما كه قادر نيستيم عملا وضع موجود را تغيير دهيم،لا اقل از اين مقدار همدردى مضايقه نكنيم. چنانكه به وضوح مىبينيم،زهدهاى ناشى از همدردى و شركت در غمخوارگى هم به هيچ وجه با رهبانيت همريشگى ندارد،مبنى بر گريز از اجتماع نيستبلكه راهى استبراى تسكين آلام اجتماع. فلسفه ديگر زهد،آزادى و آزادگى است.ميان زهد و آزادگى پيوندى كهن و ناگسستنى برقرار است. نياز و احتياج ملاك«رو به مزاجى»است و بىنيازى ملاك«آزادگى».آزادگان جهان كه سبكبارى و سبكبالى و قابليت تحرك و پرواز اصيلترين آرزوى آنهاست،از آن جهت زهد و قناعت را پيشه مىسازند كه نيازها را تقليل دهند و به نسبت تقليل نيازها خويشتن را از قيد اسارت اشياء و اشخاص رها سازند. زندگى انسان مانند هر جاندار ديگر يك سلسله شرايط طبيعى و ضرورى دارد كه از آنها گريزى نيست، از قبيل هوا براى تنفس،زمين براى سكنى،نان براى خوردن،آب براى آشاميدن و جامه براى پوشيدن. انسان نمىتواند خود را از قيد اين امور و يك سلسله امور ديگر مانند نور و حرارت يكسره بى نياز و آزاد سازد و به اصطلاح حكما«مكتفى بذاته»گردد. ولى يك سلسله نيازهاى ديگر هست كه طبيعى و ضرورى نيست،در طول حيات به وسيله خود انسان يا عوامل تاريخى و اجتماعى بر او تحميل مىشود و آزادىاش را از آنچه هست محدودتر مىسازد. جبرها و تحميلها مادام كه به صورت يك نياز درونى در نيامده است،مانند جبرها و تحميلهاى سياسى، آنقدر خطرناك نيست،خطرناكترين جبرها و تحميلها و قيد و بندها آن است كه به صورت يك نياز درونى در آيد و آدمى از درون خويش به زنجير كشيده شود. مكانيسم اين نيازها كه منجر به ضعف و عجز و زبونى انسان مىگردد اين است كه انسان براى اينكه به زندگى خويش رونق و صفا و جلا بخشد،به تنعم و تجمل رو مىآورد و براى اينكه نيرومندتر و قدرتمندتر شود و از شرايط زندگى بهرهمند گردد،در صدد تمليك اشياء بر مىآيد،از طرف ديگر تدريجا به آنچه آنها را وسيله تنعم و قدرت تجمل و يا ابزار قوت و قدرت خويش قرار داده،خو مىگيرد و عادت مىكند و شيفته مىگردد و رشتههايى نامرئى او را به آن اشياء مىبندد و عاجز و زبون و ذليل آنها مىسازد،يعنى همان چيزى كه مايه رونق و صفاى زندگىاش شده بود،شخصيت او را بى رونق مىكند و همان چيزى كه وسيله كسب قدرت او در طبيعتشده بود،در درون او را ضعيف و عاجز و زبون مىسازد و به صورت برده و بنده آن چيز در مىآورد. گرايش انسان به زهد،ريشهاى در آزادمنشى او دارد.انسان،بالفطره ميل به تصاحب و تملك و بهرهمندى از اشياء دارد ولى آنجا كه مىبيند اشياء به همان نسبت كه در بيرون او را مقتدر ساخته،در درون ضعيف و زبونش كرده و مملوك و برده خويش ساخته است،در مقابل اين بردگى طغيان مىكند و نام اين طغيان«زهد»است. عرفا و شعراى ما از حريت و آزادى و آزادگى،بسيار گفتهاند.حافظ خود را غلام همت آن مىداند كه در زير اين چرخ كبود از هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است.او در ميان همه درختان،تنها به حال سرو رشك مىبرد كه«از بار غم آزاد آمده است».منظور اين بزرگان از آزادى،آزادى از قيد تعلق خاطر است،يعنى دلبستگى نداشتن،شيفته و فريفته نبودن. ولى آزادى و آزادگى،چيزى بيشتر از دلبستگى نداشتن مىخواهد.رشتههايى كه آدمى را وابسته و ذليل و ضعيف و عاجز و زبون مىسازد،تنها از ناحيه قلب و تعلقات قلبى نيست،خوگيرىهاى جسمى و روحى به شرايط اضافى و مصنوعى كه ابتدا براى زيباتر كردن و رونق بخشيدن به زندگى و يا براى كسب قدرت و قوت بيشتر به وجود مىآيد و بعد به شكل يك اعتياد(طبيعت ثانيه)مىگردد،هر چند! 527 مورد علاقه قلبى نباشد و بلكه مورد نفرت باشد،رشتههاى قويترى براى اسارت انسان به شمار مىرود و بيش از تعلقات قلبى آدمى را زبون مىسازد. عارف وارسته دل به دنيا نبستهاى را در نظر بگيريد كه عادت به چاى و سيگار و افيون،طبيعت ثانيه او شده است و تخلف از غذاهايى كه به آنها عادت كرده موجب مرگ او مىشود.چنين شخصى چگونه مىتواند آزاد و آزاده زيست نمايد؟ دلبستگى نداشتن شرط لازم آزادگى است اما شرط كافى نيست.عادت به حد اقل برداشت از نعمتها و پرهيز از عادت به برداشت زياد،شرط ديگر آزادگى است. ابو سعيد خدرى كه از اكابر صحابه رسول خداست،آنجا كه در مقام توصيف حالات آن حضرت بر مىآيد اولين جملهاى كه مىگويد اين است:«كان صلى الله عليه و آله خفيف المؤونة»يعنى رسول خدا كم خرج بود،با اندك بسر مىبرد،با مؤونه بسيار كم مىتوانست زندگى خود را ادامه دهد. آيا اين فضيلت است كه كسى خفيف المؤونه باشد؟اگر صرفا از جنبه اقتصادى در نظر بگيريم كه ثروت كمترى را مستهلك مىكند،جواب اين است كه نه،و لا اقل فضيلت مهمى نيست.ولى اگر موضوع را از جنبه معنوى يعنى از جنبه حد اكثر آزادى نسبتبه قيود زندگى مورد مطالعه قرار دهيم،جواب اين است.آرى فضيلت است،فضيلتبزرگى هم هست،زيرا تنها با احراز اين فضيلت است كه انسان مىتواند سبكبار و سبكبال زندگى كند،تحرك و نشاط داشته باشد،آزادانه پرواز نمايد،در نبرد دائم زندگى سبك بپا خيزد. منحصر به عادات فردى نيست،تقيد به عادات و رسوم عرفى در نشستن و برخاستنها،در رفت و آمدها، در معاشرتها،در لباس پوشيدنها و امثال اينها بار زندگى را سنگين و آهنگ حركت را كند مىكند. حركت در ميدان زندگى مانند شناورى در آب است،هر چه وابستگيها كمتر باشد امكان شناورى بيشتر است.وابستگيهاى زياد اين امكان را سلب و خطر غرق شدن پيش مىآورد. اثير الدين اخسيكتى مىگويد: در شط حادثات برون آى از لباس كاول برهنگى است كه شرط شناور است فرخى يزدى مىگويد: ز عريانى ننالد مرد با تقوا كه عريانى بود بهتر به شمشيرى كه از خود جوهرى دارد بابا طاهر رباعىاى دارد كه اگر چه به منظور ديگرى گفته است ولى مناسب بحث ماست.مىگويد: دلا راه تو پر خار و خسك بى گذرگاه تو بر اوج فلك بى گر از دستتبر آيد پوست از تن بر آور تا كه بارت كمترك بى سعدى نيز داستانى در باب هفتم گلستان آورده است و اگر چه هدف او نيز از آن داستان چيز ديگر است ولى مناسب بحث ماست.مىگويد: «توانگر زادهاى ديدم بر سر گور پدر نشسته و با درويش بچهاى مناظره در پيوسته كه صندوق تربت ما سنگين است و كتابه رنگين و فرش رخام انداخته و خشت فيروزه در او ساخته،به گور پدرت چه ماند، خشتى دو فراهم آورده و مشتى دو خاك بر آن پاشيده.درويش پسر اين بشنيد و گفت:تا پدرت زير آن سنگهاى گران بر خود بجنبيده باشد،پدر من به بهشت رسيده بود.» اينها همه تمثيلهايى استبراى سبكبارى و سبكبالى كه شرط اساسى تحركها و جنبشها و جهشهاست. جهشها و جنبشها و مبارزات سرسختانه و پيگير به وسيله افرادى صورت گرفته كه عملا پايبنديهاى كمترى داشتهاند يعنى به نوعى«زاهد»بودهاند.گاندى با روش زاهدانه خويش امپراتورى انگلستان را به زانو در آورد.يعقوب ليث صفار به قول خودش نان و پياز را رها نكرد كه توانستخليفه را به وحشت اندازد.در عصر ما،ويت كنگ.مقاومتحيرت انگيز ويت كنگ مديون آن چيزى است كه در اسلام«خفت مؤونه»خوانده مىشود.يك ويت كنگ قادر استبا مشتى برنج روزهاى متوالى در پناهگاهها بسر برد و با حريف نبرد كند. كدام رهبر مذهبى يا سياسى است كه با ناز پروردگى منشا تحولى در جهان شده است و يا كدام سر سلسله،قدرت را از خاندانى به خاندانى منتقل كرده است و لذتگرا بوده است؟ آزاد مرد جهان،على بن ابيطالب عليه السلام،از آن جهتبه تمام معنى آزاد بود كه به تمام معنى زاهد بود.على عليه السلام در نهج البلاغه به شعار ترك دنيا يعنى ترك لذتگرايى به عنوان آزادمنشى زياد تكيه مىكند.در يكى از كلمات قصار مىفرمايد: الطمع رق مؤبد (11) . طمع بردگى جاودان است. زهد عيسى بن مريم را چنين توصيف مىكند: و لا طمع يذله (12) . طمعى كه او را خوار و ذليل سازد در او نبود. در جاى ديگر مىفرمايد: الدنيا دار ممر لا دار مقر و الناس فيها رجلان:رجل باع نفسه فاوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها (13) . دنيا گذرگاه است نه قرارگاه،و مردم در اين معبر و گذرگاه دو دستهاند:برخى خود را مىفروشند و برده مىسازند و خويشتن را تباه مىكنند و برخى بر عكس،خويشتن را مىخرند و آزاد مىسازند. از همه صريحتر و روشنتر،بيان آن حضرت است در نامهاى كه به عثمان بن حنيف نوشته است.در آخرين بخش آن نامه،دنيا و لذت دنيا را مانند يك مخاطب ذى شعور طرف خطاب قرار مىدهد و با زبان مخاطبه با دنيا،راز زهد و فلسفه ترك لذت گرايى خويش را براى ما روشن مىسازد.مىفرمايد: اليك عنى يا دنيا فحبلك على غاربك،قد انسللك من مخالبك و افلت من حبائلك... دور شو از من!افسارت را بر دوشت انداختهام،از چنگالهاى درنده تو خود را رهانيدهام و از دامهاى تو جستهام... اعزبى عنى فو الله لا اذل لك فتستذلينى و لا اسلس لكل فتقودينى... (14) دور شو!به خداى سوگند كه رام تو و ذليل تو نخواهم شد كه هر جا بخواهى مرا به خوارى به دنبال خود بكشى،و مهار خود را به دست تو نخواهم داد كه به هر سو بخواهى ببرى... آرى،زهد على شورشى است عليه زبونى در برابر لذتها،طغيانى است عليه عجز و ضعف در برابر حاكميت ميلها،عصيان و سرپيچى است عليه بندگى دنيا و نعمتهاى دنيا. زهد و عشق و پرستش سر چشمه ديگر زهد و ترك لذت گرايى،برخوردارى از مواهب روحى و معنوى است.ما فعلا در صدد اثبات جنبه معنوى جهان و جنبه معنوى انسان نيستيم،اين خود داستانى ديگر است.بديهى است كه بنا بر جهانبينى مادى،ترك لذتگرايى و ماده پرستى و پولپرستى براى يك سلسله كمالات معنوى، بىمعنى است.ما فعلا با اين مكتب و اين گونه طرز تفكر كارى نداريم.روى سخن با كسانى است كه بويى از معنويتبه مشامشان رسيده است.اگر كسى بويى از معنويتبرده باشد مىداند كه تا انسان از قيد هواپرستى آزاد نگردد و تا طفل جان از پستان طبيعت گرفته نشود و تا مسائل مادى از صورت هدف خارج نشود و به صورت وسيله در نيايد،سرزمين دل براى رشد و نمو احساسات پاك و انديشههاى تابناك و عواطف ملكوتى آماده نمىگردد.اين است كه مىگويند:زهد شرط اصلى معرفت افاضى است و پيوندى محكم و ناگسستنى با آن دارد. حق پرستى به معنى واقعى كلمه،يعنى شور محبت و خدمتحق را داشتن و با ياد او مانوس بودن و از پرستش او لذت بردن و در حال توجه و حضور و ذكر دائم بودن،با خود پرستى و لذتگرايى و در اسارت زرق و برق ماديات بودن به هيچ وجه سازگار نيست.نه تنها خدا پرستى مستلزم نوعى زهد است،هر عشق و پرستشى(خواه در مورد وطن يا مسلك و مرام)مستلزم نوعى زهد و بىاعتنايى نسبتبه شؤون مادى است. عشقها و پرستشها،بر خلاف علمها و فلسفهها،چون سر و كارشان با دل و احساسات است رقيب نمىپذيرند.هيچ مانعى ندارد كه يك نفر عالم يا فيلسوف بنده درم و دينار باشد و به موقع خود فكر و انديشه را در مسائل فلسفى و منطقى و طبيعى و رياضى به كار اندازد،ولى امكان ندارد قلب چنين فردى كانون يك عشق،آنهم عشق به يك«معنى»از قبيل نوع انسان و يا مرام و مسلك بوده باشد،تا چه رسد به اينكه بخواهد كانون عشق الهى باشد و از عشق الهى بر افروخته گردد و محل سطوع اشراقات و الهامات خدايى گردد.پس خانه دل را از تعلقات مادى خالى و فارغ نگه داشتن و بتهاى سيم و زر را از كعبه دل فرود آوردن و شكستن،شرط حصول كمالات معنوى و رشد شخصيت واقعى انسانى است. همان طور كه بارها گفتهايم،هرگز نبايد آزادى از بندگى سيم و زر و بىاعتنايى به آنچه قابل تبديل به اين فلز است،با رهبانيت و ترك مسؤوليتها و شانه خالى كردن از زير تعهدات اشتباه بشود،بلكه مسؤوليت و تعهد تنها در پرتو چنين زهدهايى است كه حقيقتخويش را باز مىيابند و ديگر لفظ تو خالى و ادعاى بىپشتوانه نمىباشند همچنانكه در شخص على عليه السلام ايندو يعنى زهد و احساس مسؤوليتيكجا جمع بود.على اول زاهد جهان بود و در عين حال حساسترين قلبها را نسبتبه مسؤوليتهاى اجتماعى در سينه داشت.او از طرفى مىگفت: ما لعلى و لنعيم يفنى و لذة لا تبقى (15) . على را با نعمت و لذت ناپايدار چه كار؟ از طرف ديگر،براى يك بىعدالتى كوچك و احيانا به خاطر يك محروم،شب خوابش نمىبرد.او حاضر نبود شكم سير بخوابد،مبادا در اقصى بلاد كشور فردى گرسنه پيدا شود: «و لعل بالحجاز او اليمامة من لا طمع له فى القرص و لا عهد له بالشبع.» (16) ميان آن زهد و اين حساسيت رابطه مستقيم بود.على چون زاهد و بىاعتنا و بىطمع بود و از طرف ديگر قلبش از عشق الهى مالامال بود و جهان را از كوچكترين ذره گرفته تا بزرگترين ستاره يك واحد ماموريت و مسؤوليت مىديد،اينچنين نسبتبه حقوق و حدود اجتماعى حساس بود.او اگر فردى لذتگرا و منفعت پرست مىبود محال بود اينچنين شخصيت مسؤول و متعهدى پيدا كند. در روايات اسلامى به اين فلسفه زهد تصريح شده است و در نهج البلاغه بالخصوص بر آن تكيه شده است.در حديث از امام صادق عليه السلام رسيده است كه: ...و كل قلب فيه شك او شرك فهو ساقط و انما ارادوا الزهد لتفرغ قلوبهم للآخرة (17) . هر دلى كه در آن شك يا شرك وجود داشته باشد از درجه اعتبار ساقط است.از اين جهت زهد را برگزيدند كه دلهايشان براى آخرت از هر آرزوى ديگر خالى و فارغ باشد. چنانكه مىبينيم،در اين حديث هر نوع هوا پرستى و لذت پرستى«شرك»و بر ضد خدا پرستى خوانده شده است.مولوى زهد عارفانه را اينچنين توصيف مىكند: زهد اندر كاشتن كوشيدن است معرفت آن كشت را روييدن است جان شرع و جان تقوا عارف است معرفت محصول زهد سالف است بود على در نمط نهم اشارات كه به«مقامات العارفين»اختصاص يافته است،زهد را به زهد عارف و زهد غير عارف تقسيم مىكند.مىگويد: «زاهدانى كه از فلسفه زهد آگاهى ندارند،به خيال خود«معامله»اى انجام مىدهند،كالاى آخرت را با كالاى دنيا معاوضه مىكنند،از تمتعات دنيا دست مىشويند كه در عوض از تمتعات اخروى بهرهمند گردند،به عبارت ديگر در اين جهان برداشت نمىكنند تا در جهان ديگر برداشت نمايند.ولى زاهد آگاه و آشنا به فلسفه زهد از آن جهت زهد مىورزد كه نمىخواهد ضمير خويش را به غير ذات حق مشغول بدارد.چنين شخصى شخصيتخويش را گرامى مىدارد و جز خدا چيز ديگر را كوچكتر از آن مىداند كه خود را بدان مشغول سازد و در بند اسارتش در آيد.» عبارت بو على اين است: «الزهد عند غير العارف معاملة ما كان يشترى بمتاع الدنيا الاخرة،و الزهد عند العارف تنزه ما عما يشغل سره عن الحق و تكبر على كل شىء غير الحق.» و هم او در فصلى ديگر از كتاب اشارات،آنجا كه درباره«تمرين عارف»بحث مىكند،مىگويد: «اين تمرين به خاطر سه هدف است:يكى رفع مانع يعنى برداشتن غير خدا از سر راه،دوم رام و مطيع ساختن نفس اماره نسبتبه نفس مطمئنه،سوم تلطيف باطن.» آنگاه براى هر يك از آن سه هدف،عامل يا عواملى ذكر مىكند.مىگويد زهد حقيقى و واقعى كمك مىكند به هدف اول،يعنى برداشتن غير حق از سر راه. تضاد دنيا و آخرت مساله تضاد دنيا و آخرت و دشمنى آنها با يكديگر و اينكه ايندو مانند دو قطب مخالفاند،از قبيل مشرق و مغرباند كه نزديكى به هر يك مساوى استبا دورى از ديگرى،همه مربوط به اين مطلب استيعنى مربوط استبه جهان دل و ضمير انسان و دلبستگيها و عشقها و پرستشهاى انسان.خداوند به انسان دو دل نداده است ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه (18) .با يك دل نمىتوان بيش از يك معشوق برگزيد.اين است كه وقتى از على عليه السلام در باره جامهاش كه كهنه و مندرس بود سؤال كردند،فرمود: يخشع له القلب و تذل به النفس و يقتدى به المؤمنون (19) . دل به اين سبب نرم مىگردد و نفس به اين وسيله رام مىشود و مؤمنان به آن اقتدا مىكنند. يعنى كسانى كه جامه نو ندارند از پوشيدن جامه كهنه راحت نمىشوند و احساس حقارت نمىكنند، زيرا مىبينند پيشوايشان جامهاى بهتر از جامه آنها نپوشيده است.آنگاه اضافه فرمود كه همانا دنيا و آخرت دو دشمن مشخص و دو راه مختلفاند،هر كس دنيا را دوستبدارد و رشته تسلط دنيا را به گردن خود بيندازد،طبعا آخرت را و آنچه مربوط به آخرت است دشمن مىدارد.دنيا و آخرت به منزله مشرق و مغرباند كه نزديكى به هر يك از اينها عين دورى از ديگرى است،ايندو در حكم دو هوو مىباشند. على عليه السلام در يكى از نامههايش مىنويسد: و ايم الله-يمينا استثنى فيها بمشية الله-لاروضن نفسى رياضة تهش معها الى القرص اذا قدرت عليه مطعوما و تقنع بالملح مادوما و لادعن مقلتى كعين ماء نضب معينها مستفرغة دموعها،اتمتلىء السائمة من رعيها فتبرك و تشبع الربيضة من عشبها فتربض و ياكل علي من زاده فيهجع؟!قرت اذا عينه اذا اقتدى بعد السنين المتطاولة بالبهيمة الهاملة و السائمة المرعية. سوگند ياد مىكنم به ذات خدا كه به خواستخدا نفس خويش را چنان ورزيده سازم و گرسنگى بدهم كه به قرص نانى و اندكى نمك قناعتبورزد و آن را مغتنم بشمارد.همانا آنقدر(در خلوتهاى شب)بگريم كه آب چشمه چشمم خشك شود.شگفتا!آيا اين درست است كه شتران در چراگاهها شكم خويش را انباشته كنند و در خوابگاه خويش بخسبند،و گوسفندان در صحراها خود را سير كنند و در جايگاه خويش آرام گيرند،على نيز شكم خويش را سير كند و در بستر خود استراحت كند؟!چشم على روشن! پس از ساليان دراز به چهارپايان اقتدا كرده است. آنگاه مىفرمايد: طوبى لنفس ادت الى ربها فرضها و عركتبجنبها بؤسها و هجرت فى الليل غمضها حتى اذا غلب الكرى عليها افترشت ارضها و توسدت كفها فى معشر اسهر عيونهم خوف معادهم و تجافت عن مضاجعهم جنوبهم و همهمتبذكر ربهم شفاهم و تقشعتبطول استغفارهم ذنوبهم.اولئك حزب الله،الا ان حزب الله هم المفلحون (20) . خوشبخت و سعادتمند آن كه فرايض پروردگار خويش را انجام دهد،رنجها را(مانند سنگ آسيا دانه را) خرد كند،شب هنگام از خواب دورى گزيند،آنگاه كه سپاه خواب حمله مىآورد زمين را فرش و ستخود را بالش قرار مىدهد،در زمره گروهى كه بيم روز بازگشتخواب از چشمشان ربوده و پهلوهاشان از خوابگاههاشان جا خالى كرده است و لبهاشان به ذكر پروردگارشان در زمزمه است، ابرهاى گناهان بر اثر استغفار مداومشان بر طرف شده است.آنانند حزب خدا،همانا تنها آنان رستگارانند. ذكر اين دو قسمت پشتسر يكديگر رابطه زهد و معنويت را كاملا روشن مىكند.خلاصه دو قسمت اين است كه از دو راه يكى را بايد انتخاب كرد:يا خورد و خواب و خشم و شهوت،نه رازى و نه نيازى،نه توجهى و نه نم اشكى و نه انسى و نه روشنايىاى،و گامى از حد حيوانيت فراتر نرفت،و يا قدمى در وادى انسانيت و استفاده از مواهب خاص الهى كه مخصوص دلهاى پاك و روحهاى تابناك است. چندى پيش سفرى كوتاه به اصفهان اتفاق داد.در آن اوقات روزى در محفلى از اهل فضل بحث«زهد»مطرح شد و جوانب مختلف مطلب با توجه به تعليمات همه جانبه اسلام مورد توجه واقع شد.همگان مىخواستند تعبيرى جامع و رسا براى زهد به مفهوم خاص اسلامى پيدا كنند.در آن ميان دبيرى فاضل (21) -كه بعد معلوم شد دست در كار رسالهاى در اين موضوع است و يادداشتهاى خود را در اختيار من گذاشت-تعبيرى نغز و رسا كرد،گفت:«زهد اسلامى عبارت است از برداشت كم و بازدهى زياد». اين تعبير براى من جالب بود.آن را با تصورات و استنباط قبلى خودم-كه در طى چند مقاله از اين سلسله مقالات شرح دادم-منطبق يافتم.فقط با اجازه آن مرد فاضل،تصرف مختصرى كرده مىگويم: «زهد عبارت است از برداشت كم براى بازدهى زياد»،يعنى رابطهاى ميان«كم برداشت كردن»از يك طرف و«زياد بازدهى دادن»از طرف ديگر موجود است،بازدهىهاى انسانى انسان و تجليات شخصيت انسانى انسان،چه در قسمت عاطفه و اخلاق و چه در قسمت تعاونها و همكاريهاى اجتماعى و چه از نظر شرافت و حيثيت انسانى و چه از نظر عروج و صعود به عالم بالا،همه و همه رابطه معكوس دارند با برداشتها و برخورداريهاى مادى. انسان اين ويژگى را دارد كه برداشت و برخوردارى زياد از ماده و طبيعت و تنعم و اسراف در لذات،او را در آنچه هنر و كمال انسانى ناميده مىشود ضعيفتر و زبونتر و بىبارتر و عقيمتر مىسازد،و بر عكس پرهيز از برداشت و برخوردارى(البته در حدود معينى)گوهر او را صفا و جلا مىبخشد،فكر و اراده(دو نيروى عالى انسانى)را نيرومندتر مىكند. اين حيوان است كه برداشت و برخوردارى بيشتر،او را در كمال حيوانى به جلو مىبرد.در حيوان نيز آنچه به منزله«هنر»ناميده مىشود اين طور نيست،يعنى يك حيوان براى اينكه چاقتر بشود و گوشتش بهتر مورد استفاده قرار بگيرد و يا براى اينكه شير و پشم بيشترى بدهد بايد هر چه بيشتر تيمار شود،اما يك اسب مسابقه چنين نيست.اسب سر طويله محال است كه از عهده مسابقه بيرون آيد، اسبى مىبايد كه روزها بلكه ماهها تمرين كم خوراكى ديده باشد و لاغرميان شده باشد،گوشتها و پيههاى اضافى را ريخته باشد تا چابك و چالاك شده و به تيز روى كه از نوع«هنر»و فعاليتبراى آن حيوان است قادر گردد. زهد براى آدمى تمرين است،اما تمرين روح.روح با زهد ورزش مىيابد و تعلقات اضافى را مىريزد، سبكبال و سبكبار مىگردد و در ميدان فضايل،سبك به پرواز در مىآيد. از قضا على عليه السلام از تقوا و زهد به«ورزش»تعبير مىكند.كلمه«رياضت»در مفهوم اصلى خودش عبارت است از ورزش و تمرين مقدماتى اسب مسابقه.ورزش هم«رياضت»ناميده مىشود.مىفرمايد: و انما هى نفسى اروضها بالتقوى (22) . همانا نفس خويش را با تقوا ورزش مىدهم. گياهها چطور؟گياه هم مانند حيوان است.لا اقل قسمتى از آنچه مىتوان آن را-و لو با تشبيه و مسامحه-«هنر»گياه ناميد،مشروط به برداشت كمتر است از طبيعت. على عليه السلام به اين نكته نيز اشاره مىكند و از گياهان مثلى مىآورد.در يكى از نامههايش پس از آنكه زندگى زاهدانه و قانعانه و كم برداشتخويش را براى يكى از فرماندارانش تشريح مىكند و او را ترغيب مىنمايد كه در زندگى اين راه را پيشه سازد،مىفرمايد: «مثل اين است كه اعتراض معترض را مىشنوم كه اگر برداشت على اين اندازه كم باشد،بايد به علت ضعف قادر به هماوردى با دلاوران نباشد.پس چگونه است كه هيچ دلاورى تاب هماوردى او را ندارد؟ ولى اشتباه مىكنند.آن كه با سختيهاى زندگى دستبه گريبان است،نيرومندتر و آبديدهتر از كوره بيرون مىآيد،همانا چوب درخت صحرايى كه دستباغبان نوازشش نمىدهد و هر لحظه به سراغش نمىرود و با محروميتها همواره در نبرد است محكمتر،با صلابتتر و آتشش فروزانتر و ديرپاتر است.» (23) اين قانون كه بر جانداران حاكم است،بر انسان بما هو انسان(يعنى از نظر خصلتهاى خاص انسانى،از نظر همان چيزها كه به نام«شخصيت انسانى»ناميده مىشود)به درجاتى بيشتر حكومت مىكند. كلمه«زهد»با همه مفهوم عالى و انسانى كه دارد سرنوشتشومى پيدا كرده است و مخصوصا در عصر ما ظالمانه محكوم مىشود.در مفهوم اين كلمه غالبا تحريف و اشتباهكارى به عمد يا غير عمد رخ مىدهد، گاهى مساوى با تظاهر و ريا معرفى مىشود و گاهى مرادف با«رهبانيت و عزلت و گوشهگيرى». هر كسى درباره اصطلاحات شخصى خود مختار است كه اين الفاظ را به هر معنى كه مىخواهد استعمال كند،اما هرگز نمىتوان مفهوم و اصطلاح ديگرى را به بهانه يك مفهوم غلط و يك اصطلاح ديگر محكوم كرد. اسلام در سيستم اخلاقى و تربيتى خود كلمه و اصطلاحى به كار برده استبه نام«زهد».نهج البلاغه و روايات اسلامى پر است از اين كلمه.ما اگر بخواهيم درباره زهد اسلامى بحث كنيم بايد قبل از هر چيز مفهوم اسلامى آن را درك كنيم،سپس در باره آن قضاوت كنيم.مفهوم زهد اسلامى همين است كه گفته شد و فلسفهاش نيز همان است كه با استناد به مدارك اسلامى توضيح داده شد.حالا كجاى آن مورد ايراد است؟هر كجا كه ايرادى دارد بگوييد تا استفاده كنيم. از آنچه گفته شد معلوم شد كه اسلام در زمينه زهد،دو چيز را سخت محكوم كرده است:يكى رهبانيت و ديگرى ماده پرستى و پول پرستى و به عبارت جامعتر«دنيازدگى»را. كدام مكتب و منطق است كه رهبانيت را توصيه كند و كدام مكتب است كه به پولپرستى و كالاپرستى و يا مقامپرستى و به عبارت جامعتر«دنيازدگى»توصيه كند؟و آيا ممكن است انسان اسير و گرفتار و بنده و برده ماديات باشد و به تعبير امير المؤمنين عليه السلام بنده دنيا و بنده كسى باشد كه دنيا در اختيار اوست و آنگاه از شخصيت دم بزند؟! در اينجا مناسب مىبينم قسمتى از عبارات يك نويسنده ماركسيست را در رابطه پولپرستى و شخصيت انسانى نقل كنم.اين نويسنده در كتابى جامع و مفيد كه در زمينه اقتصاد سرمايهدارى و اقتصاد كمونيستى نوشته است،به جنبه اخلاقى حكومت پول بر اجتماع توجه مىكند و مىگويد: «تسلط فوق العاده«طلا»در اجتماع معاصر،غالبا باعث تاثر و انزجار قلبهاى حساس است.مردان طالب حقيقت هميشه تنفر خود را نسبتبه اين«فلز پليد»!ابراز مىدارند و فساد اصلى اجتماع معاصر را به واسطه وجود طلا مىدانند.ولى در حقيقت تكههاى دايره مانند يك فلز زرد و درخشنده كه طلايش مىنامند تقصير و گناهى ندارد...قدرت و تسلط پول، نماينده و مظهر عمومى قدرت و تسلط اشياء بر بشر است.اين قدرت تسلط اشياء بر بشر از خصايص عمده اقتصاد بدون نظم و مبتنى بر مبادله مىباشد.همان طور كه بشر بىتمدن زمان قديم بتى را كه به دستخود مىساخت معبود و مسجود خود قرار مىداد و آن را مىپرستيد،بشر دوران معاصر نيز مصنوع خود را مىپرستد و زندگىاش تحت تسلط و اقتدار اشيائى است كه به دستخود ساخته و پرداخته است...براى آنكه كالا پرستى و پول پرستى كه ناپاكترين شكل تكامل يافته كالاپرستى استبكلى ريشهكن شود،بايد علل اجتماعى كه آنها را به وجود آورده است از بين برد و سازمان اجتماع را طورى تنظيم كرد كه سلطه و اقتدار سكههاى كوچك(اين فلز زرد و درخشان)بر بشر محو و نابود گردد.در چنين سازمانى ديگر حكومت اشياء بر بشر وجود نخواهد داشت،بلكه بر عكس بشر منطقا و بر طبق نقشه معين بر اشياء حكومتخواهد كرد و احترام و گرامى داشتن«شخصيتبشر»جايگزين پرستش پول خواهد بود.» (24) ما با نظر نويسنده مبنى بر اينكه حكومت اشياء بر بشر و مخصوصا حكومت پول بر بشر بر خلاف شؤون و حيثيت و شرافتبشرى است و در دنائت و پستى نظير بتپرستى است موافقيم،ولى با راه چاره انحصارى او موافق نيستيم. اين كه از نظر اجتماعى و اقتصادى بايد اصل مالكيت اشتراكى جاى او را بگيرد يا نه،مورد بحث ما نيست،ولى پيشنهاد اين راه از جنبه اخلاقى درست مثل اين است كه براى آنكه روح امانت را به اجتماع باز گردانيم،موضوع امانت را معدوم سازيم. بشر آنگاه شخصيتخود را باز مىيابد كه شخصا گريبان خويش را از تسلط پول خلاص كند و خود را از اختيار پول خارج سازد و پول را در اختيار خود قرار دهد.شخصيت واقعى آنجاست كه امكان تسلط پول و كالا باشد،در عين حال بشر بر پول و كالا حكومت كند نه پول و كالا بر بشر.اينچنين شخصيت داشتن همان است كه اسلام آن را«زهد»مىنامد. در مكتب تربيتى اسلام،انسان شخصيتخويش را باز مىيابد بدون آنكه نيازى به از بين بردن حق تملك در كار باشد.تربيتيافتگان اسلام در پرتو تعليمات اسلامى به نيروى«زهد»مجهزند و حكومت پول و كالا را از خويشتن دور و حكومتخويش را بر آنها مستقر مىسازند. پىنوشتها 1- حديد/27. 2- رجوع شود به بحار الانوار،ج 15،جزء اخلاق،باب 14(باب النهى عن الرهبانية و السياحة).ملاى رومى در دفتر ششم مثنوى داستانى آورده از مناظره مرغ و صياد درباره اين حديث. 3- نهج البلاغه،خطبه 184. 4- حشر/9. 5- «...اخذ الله على العلماء ان لا يقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم»(نهج البلاغه،خطبه3). 6- نهج البلاغه،خطبه 200. 7- نهج البلاغه،نامه 45. 8- نهج البلاغه،خطبه 200. 9- بحار،ج9،چاپ تبريز،ص 758. 10- اعراف/32. 11- كلمات قصار،حكمت 171. 12- خطبه159. 13- كلمات قصار،:حكمت 128. 14- نهج البلاغه،نامه 45. 15- نهج البلاغه،خطبه 215.. 16- نهج البلاغه،نامه 45. 17- كافى،ج 2/ص16 و129. 18- احزاب/4. 19- نهج البلاغه،حكمت99. 20- نهج البلاغه،نامه 45. 21- آقاى اكبر پرورش. 22- نهج البلاغه،نامه 45. 23- نهج البلاغه،نامه 45. 24- اصول اقتصاد نوشين،فصل«شكل ارزش-پول». مجموعه آثار جلد 16 صفحه 511 استاد شهيد مرتضى مطهرى |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
پستی دیگر از مجموعه اندیشه های اخلاقی امام علی به نقل ازسایت امام علی نت
نگرش به دنيا از جمله مباحث نهج البلاغه منع و تحذير شديد از دنيا پرستى است.آنچه در بخش پيش درباره مقصود و هدف زهد گفتيم روشنكننده مفهوم دنياپرستى نيز هست،زيرا زهدى كه بدان شديدا ترغيب شده است نقطه مقابل دنيا پرستى است كه سخت نفى گرديده است.با تعريف و توضيح هر يك از اين دو مفهوم،ديگرى نيز روشن مىشود.ولى نظر به تاكيد و اصرار فراوان و فوق العادهاى كه در مواعظ امير المؤمنين علي عليه السلام در باره منع و تحذير از دنيا پرستى به عمل آمده است و اهميت فى نفسه اين موضوع،ما اين را جداگانه و مستقل طرح مىكنيم و توضيحات بيشترى مىدهيم تا هر گونه ابهام رفع بشود. نخستين مطلب اين است كه چرا اينهمه در كلمات امير المؤمنين به اين مطلب توجه شده است،به طورى كه نه خود ايشان مطلب ديگرى را اين اندازه مورد توجه قرار دادهاند نه رسول اكرم و يا ساير ائمه اطهار اين اندازه درباره غرور و فريب دنيا و فنا و ناپايدارى آن و بى وفايى آن و لغزانندگى آن و خطرات ناشى از تجمع مال و ثروت و وفور نعمت و سرگرمى بدانها سخن گفتهاند. خطرى كه غنائم به وجود آورد اين يك امر تصادفى نيست،مربوط استبه سلسله خطرات عظيمى كه در عصر على عليه السلام يعنى در دوران خلافتخلفا خصوصا دوره خلافت عثمان كه منتهى به دوره خلافتخود ايشان شد،متوجه جهان اسلام از ناحيه نقل و انتقالات مال و ثروت گرديده بود.على عليه السلام اين خطرات را لمس مىكرد و با آنها مبارزه مىكرد،مبارزهاى عملى در زمان خلافتخودش كه بالاخره جانش را روى آن گذاشت،و مبارزهاى منطقى و بيانى كه در خطبهها و نامهها و ساير كلماتش منعكس است. فتوحات بزرگى نصيب مسلمانان گشت.اين فتوحات مال و ثروت فراوانى را به جهان اسلام سرازير كرد، ثروتى كه به جاى اينكه به مصارف عموم برسد و عادلانه تقسيم شود غالبا در اختيار افراد و شخصيتها قرار گرفت.مخصوصا در زمان عثمان اين جريان فوق العاده قوت گرفت،افرادى كه تا چند سال پيش فاقد هر گونه ثروت و سرمايهاى بودند داراى ثروت بىحساب شدند.اينجا بود كه دنيا كار خود را كرد و اخلاق امت اسلام به انحطاط گراييد. فريادهاى على در آن عصر خطاب به امت اسلام،به دنبال احساس اين خطر عظيم اجتماعى بود. مسعودى در ذيل«احوال عثمان»مىنويسد: «عثمان فوق العاده كريم و بخشنده بود(البته از بيت المال!).كارمندان دولت و بسيارى از مردم ديگر راه او را پيش گرفتند.او براى اولين بار در ميان خلفا خانه خويش را با سنگ و آهك بالا برد و درهايش را از چوب ساج و عرعر ساخت و اموال و باغات و چشمههايى در مدينه اندوخته كرد.وقتى كه مرد در نزد صندوقدارش صد و پنجاه هزار دينار و يك ميليون درهم پول نقد بود.قيمت املاكش در وادى القرى و حنين و جاهاى ديگر بالغ بر صد هزار دينار مىشد.اسب و شتر فراوانى از او باقى ماند.» آنگاه مىنويسد: «در عصر عثمان جماعتى از يارانش مانند خودش ثروتها اندوختند:زبير بن العوام خانهاى در بصره بنا كرد كه اكنون در سال 332(زمان خود مسعودى است)هنوز باقى است،و معروف استخانههايى در مصر،كوفه و اسكندريه بنا كرد.ثروت زبير بعد از وفات پنجاه هزار دينار پول نقد و هزار اسب و هزارها چيز ديگر بود.خانهاى كه طلحة بن عبد الله در كوفه با گچ و آجر و ساج ساخت هنوز(در زمان مسعودى)باقى است و به دار الطلحتين معروف است.عايدات روزانه طلحه از املاكش در عراق هزار دينار بود.در سر طويله او هزار اسب بسته بود.پس از مردنش يك سى و دوم ثروتش هشتاد و چهار هزار دينار برآورد شد.» مسعودى نظير همين ثروتها را براى زيد بن ثابت و يعلى بن اميه و بعضى ديگر مىنويسد. بديهى است كه ثروتهاى بدين كلانى از زمين نمىجوشد و از آسمان هم نمىريزد،تا در كنار چنين ثروتهايى فقرهاى موحشى نباشد،چنين ثروتها فراهم نمىشود.اين است كه على عليه السلام در خطبه129 پس از آنكه مردم را از دنيا پرستى تحذير مىدهد مىفرمايد: و قد اصبحتم فى زمن لا يزداد الخير فيه الا ادبارا و لا الشر الا اقبالا و لا الشيطان فى هلاك الناس الا طمعا.فهذا اوان قويت عدته و عمت مكيدته و امكنت فريسته.اضرب بطرفك حيثشئت من الناس، فهل تبصر الا فقيرا يكابد فقرا او غنيا بدل نعمة الله كفرا او بخيلا اتخذ البخل بحق الله وفرا او متمردا كان باذنه عن سمع المواعظ وقرا؟اين خياركم و صلحاؤكم و اين احراركم و سمحاؤكم؟و اين المتورعون فى مكاسبهم و المتنزهون فى مذاهبهم؟ همانا در زمانى هستيد كه خير دائما واپس مىرود و شر همى به پيش مىآيد و شيطان هر لحظه بيشتر به شما طمع مىبندد.اكنون زمانى است كه تجهيزات شيطان(وسايل غرور شيطانى)نيرو گرفته و فريب شيطان در همه جا گسترده شده و شكارش آماده است.نظر كن،هر جا مىخواهى از زندگى مردم را تماشا كن،آيا جز اين است كه يا نيازمندى مىبينى كه با فقر خود دست و پنجه نرم مىكند و يا توانگرى كافر نعمتيا ممسكى كه امساك حق خدا را وسيله ثروت اندوزى قرار داده است و يا سركشى كه گوشش به اندرز بدهكار نيست؟كجايند نيكان و شايستگان شما؟كجايند پارسايان شما در كار و كسب؟كجايند پرهيزكاران شما؟... سكر نعمت امير المؤمنين در كلمات خود نكتهاى را ياد مىكند كه آن را«سكر نعمت»يعنى مستى ناشى از رفاه مىنامد كه به دنبال خود«بلاى انتقام»را مىآورد. در خطبه 151 مىفرمايد: ثم انكم معشر العرب اغراض بلايا قد اقتربت،فاتقوا سكرات النعمة و احذروا بوائق النقمة. شما مردم عرب هدف مصائبى هستيد كه نزديك است.همانا از«مستيهاى نعمت»بترسيد و از بلاى انتقام بهراسيد. آنگاه على عليه السلام شرح مفصلى درباره عواقب متسلسل و متداوم اين ناهنجاريها ذكر مىكند.در خطبه 185 آينده وخيمى را براى مسلمين پيشگويى مىكند،مىفرمايد: ذاك حيث تسكرون من غير شراب بل من النعمة و النعيم. آن در هنگامى است كه شما مست مىگرديد،اما نه از باده بلكه از نعمت و رفاه. آرى،سرازير شدن نعمتهاى بىحساب به سوى جهان اسلام و تقسيم غير عادلانه ثروت و تبعيضهاى ناروا،جامعه اسلامى را دچار بيمارى مزمن«دنيا زدگى»و«رفاه زدگى»كرد. على عليه السلام با اين جريان كه خطر عظيمى براى جهان اسلام بود و دنبالهاش كشيده شده،مبارزه مىكرد و كسانى را كه موجب پيدايش اين درد مزمن شدند انتقاد مىكرد.خودش در زندگى شخصى و فردى،درست در جهت ضد آن زندگيها عمل مىكرد،هنگامى هم كه به خلافت رسيد،در صدر برنامهاش مبارزه با همين وضع بود. وجهه عام سخن مولى اين مقدمه كه گفته شد براى اين است كه وجهه خاص سخن امير المؤمنين در مورد دنيا پرستى كه متوجه يك پديده مخصوص اجتماعى آن عصر بود روشن شود. از اين وجهه خاص كه بگذريم،بدون شك وجههاى عام نيز هست كه اختصاص به آن عصر ندارد،شامل همي عصرها و همه مردم است و جزء اصول تعليم و تربيت اسلامى است،منطقى است كه از قرآن كريم سرچشمه گرفته و در كلمات رسول خدا و امير المؤمنين و ساير ائمه اطهار و اكابر مسلمين تعقيب شده است.اين منطق است كه دقيقا بايد روشن شود.ما در بحثخود بيشتر متوجه وجهه عام سخن امير المؤمنين هستيم،وجههاى كه از آن وجهه همه مردم در همه زمانها مخاطب على هستند. زبان مخصوص هر مكتب هر مكتب زبان مخصوص به خود دارد،براى درك مفاهيم و مسائل آن مكتب بايد با زبان مخصوص آن مكتب آشنا شد. از طرف ديگر،براى فهم زبان خاص آن مكتب بايد در درجه اول بينش كلى آن را در باره هستى و جهان و حيات و انسان و به اصطلاح جهانبينى آن را به دست آورد. اسلام جهانبينى روشنى درباره هستى و آفرينش دارد،با ديد ويژهاى به حيات و زندگى انسان مىنگرد. از جمله اصول جهان بينى اسلامى اين است كه هيچ گونه ثنويتى در هستى نيست.آفرينش از نظر بينش توحيدى اسلام به دو بخش«بايد»و«نبايد»تقسيم نمىشود،يعنى چنين نيست كه برخى موجودات خير و زيبا هستند و مىبايست آفريده شوند و آفريده شدند. در جهان بينى اسلامى اينچنين منطقى كفر و منافى با اصل توحيد است.از نظر اسلام همه چيز بر اساس خير و حكمت و حسن و غايت آفريده شده است: الذى احسن كل شىء خلقه . (1) ما ترى فى خلق الرحمن من تفاوت. (2) عليهذا منطق اسلام در مورد ذم دنيا هرگز متوجه جهان آفرينش نيست.جهان بينى اسلامى كه بر توحيد خالص بنا شده است،بر روى توحيد در فاعليت تكيه فراوان كرده است،شريكى در ملك خدا قائل نيست.اينچنين جهانبينى نمىتواند بدبينانه باشد.انديشه چرخ كجمدار و فلك كجرفتار يك انديشه اسلامى نيست.پس ذم دنيا متوجه چيست؟ دنياى مذموم معمولا مىگويند آنچه از نظر اسلام مذموم و مطرود است علاقه به دنياست.اين سخن،هم درست است و هم نادرست.اگر مقصود از علاقه،صرف ارتباط عاطفى است،نمىتواند سخن درستى باشد،چون انسان در نظام كلى خلقت همواره با يك سلسله علايق و عواطف و تمايلات آفريده مىشود و اين تمايلات جزء سرشت او است،او خودش اينها را كسب نكرده است.و بعلاوه،اين علايق زائد و بيجا نيست. همان طورى كه در بدن انسان هيچ عضو زائدى وجود ندارد(حتى يك مويين رگ اضافى در كار نيست) هيچ عاطفه و علاقه طبيعى زائدى هم وجود ندارد.تمام تمايلات و عواطف سرشتى بشر متوجه هدفها و غاياتى حكيمانه است. قرآن كريم اين عواطف را به عنوان آيات و نشانههايى از تدبير الهى و حكمتهاى ربوبى ياد مىكند: و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودة و رحمة (3) . از جمله نشانههاى حق اين است كه از جنس خود شما همسرانى براى شما آفريده كه در كنار آنها آرامش بيابيد و ميان شما و آنها الفت و مهربانى قرار داد. اين عواطف و علايق يك سلسله كانالهاى ارتباطى ميان انسان و جهان است،بدون اينها انسان نمىتواند راه تكامل خويش را بپيمايد.پس جهانبينى اسلامى همان طورى كه به ما اجازه نمىدهد جهان را محكوم و مطرود و مذموم بشماريم،اجازه نمىدهد علايق طبيعى و كانالهاى ارتباطى انسان و جهان را نيز زائد و بىمصرف و قطع شدنى بدانيم.اين علايق و عواطف،جزئى از نظام عمومى آفرينش است.انبياء و اولياى حق از اين عواطف در حد اعلى برخوردار بودند. حقيقت اين است كه منظور از علاقه به دنيا تمايلات طبيعى و فطرى نيست،مقصود از علاقه و تعلق، بسته بودن به امور مادى و دنياوى و در اسارت آنها بودن است كه توقف است و ركود است و باز ايستادن از حركت و پرواز است و سكون است و نيستى است.اين است كه دنياپرستى نام دارد و اسلام سختبا آن مبارزه مىكند،و اين است آن چيزى كه بر ضد نظام تكاملى آفرينش است و مبارزه با آن همگامى با ناموس تكاملى آفرينش است.تعبيرات قرآن مجيد در اين زمينه در حد اعجاز است.در فصلهاى آينده اين مطلب را توضيح خواهيم داد. در فصل پيش روشن كرديم كه آنچه از نظر قرآن و طبعا از نظر نهج البلاغه نيز مذموم است نه«وجود فى نفسه»جهان است و نه«تمايلات و علايق فطرى و طبيعى»انسان.در اين مكتب،نه جهان بيهوده آفريده شده است و نه انسان راه خود را گم كرده و به غلط در اين جهان آمده است. مكاتبى بوده و هستند كه نسبتبه نظام آفرينش با ديده بدبينى مىنگرند،نظام موجود را نظام كامل نمىپندارند.و نيز مكتبهايى بوده كه آمدن انسان را به اين جهان نتيجه يك اشتباه!و از نوع راه گم كردن!مىدانند،انسان را موجودى صد در صد بيگانه با جهان مىشمارند كه هيچ گونه پيوند و خويشاوندى با اين جهان ندارد،زندانى اين جهان است،يوسفى است كه به دستبرادران دشمن در چاه اين جهان محبوس گشته است،تمام مساعىاش بايد صرف فرار از اين زندان و بيرون آمدن از اين چاه گردد. بديهى است هنگامى كه رابطه انسان با جهان دنيا و طبيعت رابطه زندانى و زندان و به چاه افتاده و چاه است،انسان نمىتواند هدفى جز«خلاصى»داشته باشد. منطق اسلام ولى از نظر اسلام رابطه انسان و جهان از نوع رابطه زندانى و زندان و چاه و در چاه افتاده نيست،بلكه از نوع رابطه كشاورز استبا مزرعه (4) ،و يا اسب دونده استبا ميدان مسابقه (5) ،و يا سوداگر با بازار تجارت (6) ،و يا عابد با معبد است (7) .دنيا از نظر اسلام مدرسه انسان و محل تربيت انسان و جايگاه تكامل اوست. در نهج البلاغه گفتگوى امير المؤمنين عليه السلام با مردى ذكر شده است كه از دنيا مذمت كرده و على عليه السلام او را كه مىپنداشت دنياى مذموم همين جهان عينى مادى است مورد ملامت قرار داد و به اشتباهش آگاه نمود (8) .شيخ عطار اين جريان را در مصيبت نامه به شعر در آورده،مىگويد: آن يكى در پيش شير دادگر ذم دنيا كرد بسيارى مگر حيدرش گفتا كه دنيا نيستبد بد تويى زيرا كه دورى از خرد هست دنيا بر مثال كشتزار هم شب و هم روز بايد كشت و كار زانكه عز و دولت دين سر به سر جمله از دنيا توان برد اى پسر تخم امروزينه فردا بر دهد ور نكارد«اى دريغا»بر دهد پس نكوتر جاى تو دنياى توست زانكه دنيا توشه عقباى توست تو به دنيا در،مشو مشغول خويش ليك در وى كار عقبى گير پيش چون چنين كردى تو را دنيا نكوست پس براى اين،تو دنيا دار دوست ناصر خسرو علوى كه بحق مىتوان او را«حكيم الشعراء»خواند و يكى از نكته سنج ترين و مذهبىترين شعراى پارسى زبان است،چكامهاى درباره خوبى و بدى جهان دارد كه هم با منطق اسلام منطبق است و هم فوق العاده عالى و زيباست،شايسته است در اينجا نقل شود.اين اشعار در ديوان او هست و در كتاب جامع الحكمتين خويش نيز آنها را آورده است.مىگويد: جهانا!چه در خورد و بايستهاى اگر چند با كس نپايستهاى به ظاهر چو در ديده خس،ناخوشى به باطن چو دو ديده بايستهاى اگر بستهاى را گهى بشكنى شكسته بسى نيز تو بستهاى چو آولده بينندت آلودهاى وليكن سوى شستگان شستهاى كسى كه تو را مىنكوهش كند بگويش:«هنوزم ندانستهاى» ز من رستهاى تو،اگر بخردى چه بنكوهى آن را كز آن رستهاى به من بر گذر دارد ايزد تو را تو در رهگذر پست چه نشستهاى؟ ز بهر تو ايزد درختى بكشت كه تو شاخى از بيخ او جستهاى اگر كژ بر او رستهاى سوختى و گر راستبر رستهاى رستهاى بسوزد،بلى هر كسى چوب كژ نپرسد كه بادام يا پستهاى تو تير خدايى سوى دشمنش به تيرش چرا خويشتن خستهاى؟! اكنون كه روشن شد رابطه انسان با جهان از نوع رابطه كشاورز با مزرعه و بازرگان با بازار و عابد با معبد است،پس انسان نمىتواند نسبتبه جهان بيگانه،پيوندهايش همه بريده و روابطش همه منفى بوده باشد.در هر ميلى طبيعى در انسان غايتى و هدفى و مصلحتى و حكمتى نهفته است.آدمى در اين جهان«نه به زرق آمده است تا به ملامتبرود». به طور كلى ميل و كشش و جاذبه سراسر جهان را فرا گرفته است.ذرات جهان با حساب معينى به سوى يكديگر كشيده مىشوند و يكديگر را جذب مىكنند.اين جذب و انجذابها بر اساس هدفهايى بسيار حكيمانه است. منحصر به انسان نيست،هيچ ذرهاى از ميل يا ميلهايى خالى نيست.چيزى كه هست،انسان بر خلاف ساير اشياء به ميلهاى خويش آگاهى دارد.وحشى كرمانى مىگويد: يكى ميل است در هر ذره رقاص كشان هر ذره را تا مقصد خاص رساند گلشنى را تا به گلشن دواند گلخنى را تا به گلخن ز آتش تا به باد،از آب تا خاك ز زير ماه تا بالاى افلاك همين ميل است اگر دانى،همى ميل جنيبت در جنيبت،خيل در خيل از اين ميل است هر جنبش كه بينى به جسم آسمانى تا زمينى پس،از ديدگاه اسلام نه جهان بيهوده آفريده شده و نه انسان به غلط آمده است و نه علايق طبيعى و فطرى انسان امورى نبايستنى است.پس آنچه مذموم است و نبايستنى است و مورد توجه قرآن و نهج البلاغه است چيست؟اينجا بايد مقدمهاى ذكر كنيم: انسان خصيصهاى دارد كه ايدهآل جو و كمال مطلوب خواه آفريده شده است،در جستجوى چيزى است كه پيوندش با او بيش از يك ارتباط معمولى باشد.به عبارت ديگر،انسان در سرشتخويش پرستنده و تقديس كننده آفريده شده است و در جستجوى چيزى است كه او را منتهاى آرزوى خويش قرار دهد و«او»همه چيزش بشود. اينجاست كه اگر انسان خوب رهبرى نشود و خود از خود مراقبت نكند،ارتباط و«علاقه»او به اشياء به«تعلق»و«وابستگى»تغيير شكل مىدهد،«وسيله»به«هدف»استحاله مىشود،«رابطه»به صورت«بند»و«زنجير»در مىآيد،حركت و تلاش و آزادى مبدل به توقف و رضايت و اسارت مىگردد. اين است آن چيزى كه نبايستنى است و بر خلاف نظام تكاملى جهان است و از نوع نقص و نيستى است نه كمال و هستى،و اين است آن چيزى كه آفت انسان و بيمارى خطرناك انسان است،و اين است آن چيزى كه قرآن و نهج البلاغه انسان را نسبتبه آن هشدار مىدهند و اعلام خطر مىكنند. بدون شك اسلام جهان مادى و زيست در آن را(و لو بهزيستى در حد اعلى را)شايسته اين كه كمال مطلوب انسان قرار گيرند نمىداند،زيرا اولا در جهانبينى اسلامى جهان ابدى و جاويدان در دنبال اين جهان مىآيد كه سعادت و شقاوتش محصول كارهاى نيك و بد او در اين جهان است،و ثانيا مقام انسان و ارزشهاى عالى انسان برتر و بالاتر از اين است كه خويشتن را«بسته»و اسير و برده ماديات اين جهان نمايد. اين است كه على عليه السلام مكرر به اين مطلب اشاره مىكند كه دنيا خوب جايى است اما براى كسى كه بداند اينجا قرار گاه دائمى نيست،گذرگاه و منزلگاه اوست: و لنعم دار من لم يرض بها دارا (9) . خوب خانهاى است دنيا،اما براى كسى كه آن را خانه خود(قرارگاه خود) نداند. الدنيا دار مجاز لا دار قرار،فخذوا من ممركم لمقركم (10) . دنيا خانه بين راه است،نه خانه اصلى و قرار گاه دائمى. از نظر مكتبهاى انسانى جاى هيچ گونه شك و ترديد نيست كه هر چيزى كه انسان را به خود ببندد و در خود محو نمايد بر ضد شخصيت انسانى است،زيرا او را راكد و منجمد مىكند.سير تكامل انسان لا يتناهى است و هر گونه توقفى و ركودى و«بستگى»اى بر ضد آن است.ما هم در اين جهتبحثى نداريم، يعنى اين مطلب را به صورت كلى مىپذيريم.سخن در دو مطلب ديگر است: يكى اينكه آيا قرآن و به پيروى قرآن نهج البلاغه چنين بينشى دارد درباره روابط انسان و جهان؟آيا واقعا آن چيزى كه قرآن محكوم مىكند علاقه به معنى«بستگى»و كمال مطلوب قرار دادن است كه ركود است و توقف است و سكون است و نيستى است و بر ضد حركت و تعالى و تكامل است؟آيا قرآن مطلق علايق و عواطف دنيوى را در حدى كه به شكل كمال مطلوب و نقطه توقف در نيايد محكوم نمىسازد؟ ديگر اينكه اگر بنا باشد بسته بودن به چيزى و كمال مطلوب قرار گرفتن چيزى مستلزم اسارت و در بند قرار گرفتن انسان و در نتيجه ركود و انجماد او باشد،چه فرقى مىكند كه آن چيز مورد علاقه«خدا»باشد يا چيز ديگر؟ قرآن هر بستگى و بندگى را نفى كند و به هر نوع آزادى و معنوى و انسانى دعوت كند،هرگز بستگى به خدا و بندگى خدا را نفى نمىكند و به آزادى از خدا براى كمال آزادى دعوت نمىنمايد،بلكه بدون ترديد دعوت قرآن بر اساس آزادى از غير خدا و بندگى خدا،تمرد از اطاعت غير او و تسليم در برابر او استوار است. كلمه«لا اله الا الله»كه پايه اساسى بناى اسلام است،بر نفيى و اثباتى،سلبى و ايجابى،كفرى و ايمانى، تمردى و تسليمى استوار است،نفى و سلب و كفر و تمرد نسبتبه غير حق،و اثبات و ايجاب و ايمان و تسليم نسبتبه ذات حق.شهادت اول اسلام يك«نه»فقط نيست همچنانكه تنها يك«آرى»نيست، تركيبى است از«نه»و«آرى». اگر كمال انسانى و تكامل شخصيت انسانى ايجاب مىكند كه انسان از هر قيدى و هر اطاعتى و هر تسليمى و هر بردگى رها و آزاد باشد و در مقابل همه چيز«عصيان»بورزد و استقلال داشته باشد و هر«آرى»را نفى كند و براى اينكه آزادى مطلق به دست آورد«نه»محض باشد(آنچنان كه اگزيستانسياليسم مىگويد)،چه فرق مىكند كه آن چيز خدا باشد يا غير خدا؟و اگر بناست انسان اسارتى و اطاعتى و قيدى و تسليمى بپذيرد و در يك نقطه توقف كند،باز هم چه فرق مىكند كه آن چيز خدا باشد يا غير خدا؟ يا اينكه فرق است ميان ايده آل قرار گرفتن خدا و غير خدا.خدا تنها وجودى است كه بندگى او عين آزادى است و در او گم شدن عين به خود آمدن و شخصيت واقعى خويش را باز يافتن است.اگر چنين است،مبنا و ريشه و بنيادش چيست و چگونه مىتوان آن را توجيه كرد؟ به عقيده ما در اينجا ما به يكى از درخشانترين و مترقىترين معارف انسانى و اسلامى مىرسيم.اينجا يكى از جاهايى است كه علو و عظمت منطق اسلام از يك طرف،و حقارت و كوچكى منطقهاى ديگر از طرف ديگر نمودار مىگردد.در فصول آينده پاسخ اين پرسش را خواهيم يافت. در فصل پيش گفتيم چيزى كه از نظر اسلام در رابطه انسان و دنيا«نبايستنى»است و آفت و بيمارى در انسان تلقى مىشود و اسلام در تعليمات خويش مبارزهاى بىامان با آن دارد«تعلق»و«وابستگى»انسان به دنياست نه«علاقه»و«ارتباط»او به دنيا،«اسير زيستى»انسان است نه«آزاد زيستى»او،هدف و مقصد قرار گرفتن دنياست نه وسيله و راه واقع شدن آن. رابطه انسان و دنيا اگر به صورت وابستگى انسان و طفيلى بودنش در آيد،موجب محو و نابودى تمام ارزشهاى عالى انسان مىگردد.ارزش انسان به كمال مطلوبهايى است كه جستجو مىكند،بديهى است كه اگر فى المثل مطلوبى بالاتر از سير كردن شكم خودش نداشته باشد و تمام تلاشها و آرزوهايش در همين حد باشد،ارزشى بيشتر از«شكم»نخواهد داشت.اين است كه على عليه السلام مىفرمايد: «آن كس كه همه هدفش پر كردن شكم است،ارزشش با آنچه از شكم خارج مىگردد برابر است.» همه سخنها درباره چگونگى ارتباط انسان و جهان است كه به چه كيفيت و به چه شكل باشد؟در يك شكل،انسان محو و قربانى مىشود،به تعبير قرآن-به حكم اينكه هر جوينده در حد پايينتر از هدف و كمال مطلوب خويش است-«اسفل سافلين»مىگردد،پستترين،منحطترين و ساقطترين موجود جهان مىشود،تمام ارزشهاى عالى و مختصات انسانى او از ميان مىرود،و در يك شكل ديگر بر عكس، دنيا و اشياء آن فداى انسان مىگردد و در خدمت انسان قرار مىگيرد و انسان ارزشهاى عالى خويش را باز مىيابد.اين است كه در حديث قدسى آمده است: يا ابن آدم خلقت الاشياء لاجلك و خلقتك لاجلى. همه چيز براى انسان آفريده شده و انسان براى خدا. در فصل پيش دو عبارت از نهج البلاغه به عنوان شاهد سخن-كه آنچه در نهج البلاغه محكوم است چگونگى حاصل ارتباط انسان و جهان طبيعت است كه ما از آن به«وابستگى»و«تعلق»و امثال اينها تعبير كرديم-آورديم.اكنون شواهدى از خود قرآن و سپس شواهد ديگرى از نهج البلاغه مىآوريم: آيات قرآنى در باره رابطه انسان و دنيا دو دسته است،يك دسته زمينه و مقدمه گونهاى استبراى دسته ديگر.در حقيقت دسته اول در حكم صغرا و كبراى يك قياس است و دسته دوم در حكم نتيجه آن. دسته اول آياتى است كه تكيه بر تغيير و ناپايدارى و عدم ثبات اين جهان دارد.در اين گونه آيات، واقعيت متغير و ناپايدار و گذراى ماديات آنچنان كه هست ارائه مىشود،مثلا گياهى را مثل مىآورد كه از زمين مىرويد،ابتدا سبز و خرم است و بالندگى دارد اما پس از چندى به زردى مىگرايد و خشك مىشود و باد حوادث آن را خرد مىكند و مىشكند و در فضا پراكنده مىسازد.آنگاه مىفرمايد:اين است مثل زندگى دنيا. بديهى است كه انسان چه بخواهد و چه نخواهد،بپسندد يا نپسندد،از نظر زندگى مادى،گياهى بيش نيست كه چنين سرنوشتى قطعى در انتظارش است.اگر بناست كه برداشتهاى انسان واقع بينانه باشد نه خيالبافانه،و اگر انسان با كشف واقعيت آنچنان كه هست مىتواند به سعادت خويش نايل گردد نه با فرضهاى وهمى و واهى و آرزويى،بايد همواره اين حقيقت را نصب العين خويش قرار دهد و از آن غفلت نورزد. اين دسته از آيات زمينه استبراى اينكه ماديات را از صورت معبودها و كمال مطلوبها خارج سازد. در كنار اين آيات و بلكه در ضمن اين آيات فورا اين نكته گوشزد مىشود كه ولى اى انسان!جهانى ديگر، پايدار و دائم هست،مپندار كه آنچه هست همين امور گذرا و غير قابل هدف قرار گرفتن است،پس زندگى پوچ است و حيات بيهوده است.دسته دوم آياتى است كه صريحا مشكل ارتباط انسان را روشن مىكند.در اين آيات است كه صريحا مىبينيم آن شكلى كه محكوم شده است«تعلق»يعنى«بستگى»و«اسارت»و«رضايت دادن»و«قناعت كردن»به اين امور گذرا و ناپايدار است.اين آيات است كه جوهر منطق قرآن را در اين زمينه روشن مىكند: 1. المال و البنون زينة الحيوة الدنيا و الباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا و خير املا (11) . ثروت و فرزندان آرايش زندگى دنياست و كارهاى پايدار و شايسته(كارهاى نيكى كه پس از مردن انسان نيز باقى مىماند و نفعش به مردم مىرسد)از نظر پاداشى كه در نزد پروردگار دارند و از نظر اينكه انسان به آنها دل ببندد و آرزوى خويش را در آنها متمركز كند،بهتر است. مىبينيم كه در اين آيه سخن از چيزى است كه نهايت آرزوست.نهايت آرزو آن چيزى است كه انسان به خاطر او زنده است و بدون آن،زندگى برايش پوچ و بىمعنى است. 2. ان الذين لا يرجون لقاءنا و رضوا بالحيوة الدنيا و اطمانوا بها و الذين هم عن آياتنا غافلون (12) . آنان كه«اميد ملاقات»ما را ندارند(مىپندارند زندگى ديگرى كه در آنجا پردهها پس مىرود و حقايق آشكار مىشود در كار نيست!)و«رضايت داده»و قناعت كردهاند به زندگى دنيا و بدان دل بسته و«آرام گرفتهاند»و آنان كه از آيات و نشانههاى ما غافلند. در اين آيه آنچه نفى شده و«نبايستنى»تلقى شده است«اميد به زندگى ديگر نداشتن»و به ماديات«رضايت دادن»و قانع شدن و«آرام گرفتن»است. 3. فاعرض عن من تولى عن ذكرنا و لم يرد الا الحيوة الدنيا.ذلك مبلغهم من العلم (13) . از آنان كه از ياد ما رو گردانده و«جز زندگى دنيا هدف و غايت و مقصدى ندارند»روى برگردان.اين است مقدار دانش آنها. 4. ...و فرحوا بالحيوة الدنيا و ما الحيوة الدنيا فى الآخرة الا متاع (14) . ...آنان به زندگى دنيا«شادمان و دلخوش»شدهاند،در صورتى كه زندگى دنيا در جنب آخرت جز[متاع ناقابلى]نيست. 5. يعلمون ظاهرا من الحيوة الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون (15) . تنها به«ظواهر و نمودهايى»از زندگى دنيا آگاهى دارند و از آخرت(جهان ماوراى نمودها و پديدهها) بىخبر و ناآگاهند. از برخى آيات ديگر نيز همين معنى به خوبى استفاده مىشود.در همه اين آيات آنچه در رابطه انسان و جهان نفى شده و«نبايستنى»تلقى شده اين است كه دنيا«نهايت آرزو»و شيئى كه به آن«رضايت»داده شده و به آن قناعتشده است،شيئى كه مايه«دلخوشى»و سرگرمى است و آدمى«آرامش»خويش را در آن مىخواهد بيابد،واقع شود.اين شكل رابطه است كه به جاى اينكه دنيا را مورد بهرهبردارى انسان قرار دهد،انسان را قربانى ساخته و از انسانيتساقط كرده است. در نهج البلاغه نيز به پيروى از قرآن به همين دو دسته بر مىخوريم.[در]دسته اول-كه بيشترين آنهاست-با موشكافيهايى دقيق و تشبيهات و كنايات و استعاراتى بليغ و آهنگى مؤثر،ناپايدارى جهان و غير قابل دلبستگى[بودن]آن تشريح شده است،و دسته دوم نتيجه گيرى است كه عينا همان نتيجه گيرى قرآن است. در خطبه 32 مردم را ابتدا به دو گروه تقسيم مىكند:اهل دنيا و اهل آخرت.اهل دنيا به نوبه خود به چهار گروه تقسيم شدهاند: گروه اول مردمى آرام و گوسفند صفت مىباشند و هيچگونه تباهكارى(نه به صورت زور و تظاهر و نه به صورت فريب و زير پرده)از آنها ديده نمىشود،ولى تنها به اين دليل كه عرضهاش را ندارند،اينها آرزويش را دارند اما قدرتش را ندارند. گروه دوم،هم آرزويش را دارند و هم همت و قدرتش را،دامن به كمر زده،پول و ثروت گرد مىآورند يا قدرت و حكومتبه چنگ مىآورند و يا مقاماتى را اشغال مىكنند و از هيچ فسادى كوتاهى نمىكنند. گروه سوم گرگانى هستند در لباس گوسفند،جو فروشانى هستند گندمنما،اهل دنيا اما در سيماى اهل آخرت،سرها را به علامت قدس فرو مىافكنند،گامها را كوتاه بر مىدارند،جامه را بالا مىزنند،در ميان مردم آنچنان ظاهر مىشوند كه اعتمادها را به خود جلب كنند و مرجع امانات مردم قرار گيرند. گروه چهارم در حسرت آقايى و رياستبه سر مىبرند و در آتش اين آرزو مىسوزند اما حقارت نفس، آنان را خانهنشين كرده است و براى اينكه پرده روى اين حقارت بكشند به لباس اهل زهد در مىآيند. على عليه السلام اين چهار گروه را على رغم اختلافاتى كه از نظر برخوردارى و محروميت،و از نظر روش و سبك،و از نظر روحيه دارند جمعا يك گروه مىداند:اهل دنيا،چرا؟براى اينكه همه آنها را در يك خصيصه مشتركند و آن اينكه همه آنها مرغانى هستند كه به نحوى ماديات دنيا آنها را شكار كرده و از رفتار و پرواز انداخته است،انسانهايى هستند اسير و برده. در پايان خطبه به توصيف گروه مقابل(اهل آخرت)مىپردازد.در ضمن توصيف اين گروه مىفرمايد: و لبئس المتجر ان ترى الدنيا لنفسك ثمنا. بد معاملهاى است كه شخصيتخود را با جهان برابر كنى و براى همه جهان ارزشى مساوى با نسانيتخويش قائل شوى،جهان را به بهاى انسانيتخويش بخرى. ناصر خسرو در اين مضمون مىگويد: تيز نگيرد جهان شكار مرا نيست دگر با غمانش كار مرا لا جرم اكنون جهان شكار من است گر چه همى داشت او شكار مرا گر چه همى خلق را فكار كند كرد نيارد جهان فكار مرا جان من از روزگار برتر شد بيم نيايد ز روزگار مرا اين مضمون در كلمات پيشوايان اسلام زياد ديده مىشود كه مساله مساله قربانى شدن انسانيت است، انسانيت انسان است كه به هيچ قيمتى نبايد از دستبرود. امير المؤمنين عليه السلام در وصيت معروف خود به امام حسن عليه السلام كه جزء نامههاى نهج البلاغه است مىفرمايد: اكرم نفسك عن كل دنية..فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا (16) . نفس خويش را از آلودگى به پستيها گرامى بدار،كه در برابر آنچه از خويشتن خويش مىپردازى بهايى نخواهى يافت. امام صادق عليه السلام،به نقل بحار الانوار در شرح احوال آن حضرت،مىفرمود: اثامن بالنفس النفسية ربها و ليس لها فى الخلق كلهم ثمن. همانا با خويشتن گرانبها و انسانيت گرانقدر خودم در همه هستى تنها يك چيز را قابل معامله مىدانم و آن پروردگار است،ديگر در همه ما سوابهايى كه ارزش برابرى داشته باشد وجود ندارد. در تحف العقول مىنويسد: «از امام سجاد عليه السلام سؤال شد:چه كسى از همه مردم مهمتر است؟فرمود:آن كس كه همه دنيا را با خويش برابر نداند.» به اين مضمون احاديث زيادى هستند كه براى پرهيز از اطاله،از نقل آنها خوددارى مىكنم. از تعمق در قرآن و نهج البلاغه و ساير سخنان پيشوايان دين روشن مىشود كه اسلام ارزش جهان را پايين نياورده است،ارزش انسان را بالا برده است،اسلام جهان را براى انسان مىخواهد نه انسان را براى جهان،هدف اسلام احياى ارزشهاى انسان است نه بىاعتبار كردن ارزشهاى جهان. بحث درباره«دنيا پرستى»در نهج البلاغه به درازا كشيد.مطلبى باقى مانده كه نتوان از آن گذشت و بعلاوه قبلا به صورت سؤال طرح كردهايم و بدان پاسخ نگفتهايم. آن مطلب اين است كه اگر تعلق و وابستگى روحى به چيزى نوعى بيمارى و موجب محو ارزشهاى انسانى است و عامل ركود و توقف و انجماد به شمار مىرود،چه فرقى مىكند كه آن چيز ماده باشد يا معنى،دنيا باشد يا عقبى،و بالاخره خدا باشد يا خرما!اگر نظر اسلام در جلوگيرى از تعلق به دنيا و ماديات،حفظ اصالتشخصيت انسانى و رهايى از اسارت بوده و مىخواسته انسان در نقطهاى متوقف و منجمد نگردد،مىبايستبه«آزادى مطلق»دعوت كند و هر قيد و تعلق را«كفر»تلقى كند آنچنانكه در برخى از مكتبهاى فلسفى جديد كه آزادى را ركن اساسى شخصيت انسانى مىدانند چنين مىبينيم. در اين مكتبها شخصيت انسانى انسان را مساوى مىدانند با تمرد و عصيان و آزادى از هر چه رنگ تعلق پذيرد بلا استثناء،و هر تقيد و انقياد و تسليمى را بر ضد شخصيت واقعى انسان و موجب بيگانه شدن او با«خود»واقعىاش مىشمارند.مىگويند انسان آنگاه انسان واقعى است و به آن اندازه از واقعيت انسان بهرهمند!568 است كه فاقد تمكين و تسليم باشد.خاصيتشيفتگى و تعلق به چيزى اين است كه توجه انسان را به خود معطوف مىسازد و آگاهى او را از خودش سلب مىسازد و او را از خود مىفراموشاند و در نتيجه اين موجود آگاه آزاد كه نامش«انسان»است و شخصيتش در اين دو كلمه خلاصه مىشود،به صورت موجودى نا خود آگاه و اسير در مىآيد.بر اثر فراموش كردن خود،ارزشهاى انسانى را از ياد مىبرد و در اسارت و وابستگى از حركت و تعالى باز مىماند و در نقطهاى راكد مىشود. اگر فلسفه مبارزه اسلام با دنيا پرستى احياى شخصيت انسانى است،مىبايست از هر پرستشى و از هر پابندى جلوگيرى كند و حال آنكه ترديدى نيست كه اسلام آزادى از ماده را مقدمه تقييد به معنى،و رهايى از دنيا را براى پابند شدن به آخرت،و ترك خرما را براى به دست آوردن خدا مىخواهد. عرفان كه به آزادى از هر چه رنگ تعلق پذيرد دعوت مىكند،استثنايى هم در كنارش قرار مىدهد. حافظ مىگويد: غلام همت آنم كه زير چرخ كبود ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است مگر تعلق خاطر به ماه رخسارى كه خاطر از همه غمها به مهر او شاد است فاش مىگويم و از گفته خودم دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم نيستبر لوح دلم جز الف قامتيار چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم! از نظر عرفان از هر دو جهان بايد آزاد بود اما بندگى عشق را بايد گردن نهاد،لوح دل از هر رقم بايد خالى باشد جز رقم الف قامتيار،تعلق خاطر به هيچ چيز نبايد داشت جز به ماه رخسارى كه با مهر او هيچ غمى اثر ندارد،يعنى خدا. از نظر فلسفههاى به اصطلاح اومانيستى و انسانى،آزادى عرفانى دردى از بشر را دوا نمىكند زيرا آزادى نسبى است،آزادى از هر چيز براى يك چيز است.اسارت بالاخره اسارت است و وابستگى بستگى است،عامل آن هر چه باشد. آرى،اين است اشكالى كه در ذهن برخى از طرفداران مكاتب فلسفى جديد پديد مىآيد. ما براى اينكه مطلب را درست روشن كنيم ناچاريم به برخى از مسائل فلسفى اشاره كنيم. اولا ممكن است كسى بگويد:به طور كلى براى انسان نوعى شخصيت و«خود»فرض كردن و اصرار به اينكه شخصيت انسانى محفوظ بماند و«خود»انسان تبديل به غير«خود»نشود مستلزم نفى حركت و تكامل انسان است،زيرا حركت دگرگونى و غيريت است.حركت چيزى بودن و چيز ديگر شدن است و تنها در سايه توقف و سكون و تحجر است كه يك موجود«خود»خويش را حفظ مىكند و به«ناخود»تبديل نمىشود،و به عبارت ديگر از خود بيگانه شدن لازمه حركت و تكامل است،از اين رو برخى از قدماى فلاسفه حركت را به«غيريت»تعريف كردهاند.پس،از طرفى براى انسان نوعى«خود»فرض كردن و اصرار داشتن به محفوظ ماندن اين خود و تبديل نشدنش به«ناخود»و از طرفى از حركت و تكامل دم زدن،نوعى تناقض لا ينحل است. برخى براى اينكه از اين تناقض رهايى يابند گفتهاند:«خود»انسان اين است كه هيچ خودى نداشته باشد و به اصطلاح خودمان انسان عبارت است از«لا تعينى»مطلق،حد انسان بى حدى و مرز او بى مرزى و رنگ او بىرنگى و شكل او بىشكلى و قيد او بى قيدى و بالاخره ماهيت او بىماهيتى است. انسان موجودى است فاقد طبيعت،فاقد هر گونه اقتضاى ذاتى،بىرنگ و بىشكل و بىماهيت،هر حد و هر مرز و هر قيد و هر طبيعت و هر رنگ و شكلى كه به او تحميل كنيم خود واقعى او را از او گرفتهايم. اين سخن به شعر و تخيل شبيهتر است تا فلسفه.لا تعينى مطلق و بىرنگى و بىشكلى مطلق،تنها به يكى از دو صورت ممكن است: يكى اينكه يك موجود،كمال لا يتناهى و فعليت محض و بىپايان باشد،يعنى وجودى باشد بى مرز و حد،محيط بر همه زمانها و مكانها و قاهر بر همه موجودات،آنچنانكه ذات پروردگار چنين است.براى چنين موجودى حركت و تكامل محال است زيرا حركت و تكامل عبور از نقص به كمال است و در چنين ذاتى نقص فرض نمىشود. ديگر اينكه يك موجود فاقد هر فعليت و هر كمال بوده باشد،يعنى امكان محض و استعداد محض و لا فعليت محض باشد،همسايه نيستى و در حاشيه وجودواقع شده باشد،حقيقتى و ماهيتى نداشته باشد جز اينكه هر حقيقتى و ماهيتى و هر تعينى را مىپذيرد.چنين موجود با آنكه در ذات خود لا تعين محض است همواره در ضمن يك تعين موجود است و با آنكه در ذات خود بىرنگ و بىشكل است همواره در پناه يك موجود رنگدار و شكلدار قرار گرفته است.اينچنين موجود همان است كه فلاسفه آن را«هيولاى اولى»و يا«مادة المواد»مىنامند.هيولاى اولى در مراتب نزولى وجود در حاشيه وجود قرار گرفته است همچنان كه ذات باريتعالى در مراتب كمال در حاشيه ديگر وجود قرار گرفته است،با اين تفاوت كه ذات باريتعالى حاشيهاى است كه بر همه متون احاطه دارد. انسان مانند همه موجودات ديگر در وسط اين دو حاشيه قرار دارد،نمىتواند فاقد هر گونه تعين بوده باشد.تفاوت انسان با ساير موجودات جهان در اين است كه تكامل انسان حد يقف ندارد.ساير موجودات در يك حد معين مىمانند و از آن تجاوز نمىكنند ولى انسان نقطه توقف ندارد. انسان داراى طبيعت وجودى خاص است ولى بر خلاف نظر فلاسفه اصالت ماهيتى-كه ذات هر چيز را مساوى با ماهيت آن چيز مىدانستند و هر گونه تغيير ذاتى و ماهوى را تناقض و محال مىدانستند و همه تغييرات را در مرحله عوارض اشياء قابل تصور مىدانستند-طبيعت وجودى انسان مانند هر طبيعت وجودى مادى ديگر سيال استبا تفاوتى كه گفته شد،يعنى حركت و سيلان انسان حد يقف ندارد. برخى از مفسران قرآن در تعبيرات و تاويلات خود آيه كريمه«يا اهل يثرب لا مقام لكم» (17) را به يثرب انسانيتحمل كردهاند،گفتهاند اين انسان است كه هيچ مقام معلوم و منزلگاه مشخص ندارد،هر چه پيش برود باز مىتواند به مقام بالاتر برود. فعلا كارى به اين جهت نداريم كه آيا حق اينچنين تاويلاتى در آيات قرآن داريم يا نداريم،مقصود اين است كه علماى اسلامى انسان را اينچنين مىشناختهاند. در حديث معراج،آنجا كه جبرئيل از راه باز مىماند و مىگويد يك بند انگشت ديگر اگر نزديك گردم مىسوزم و رسول خدا باز هم پيش مىرود،رمزى از اين حقيقت نهفته است. و باز چنانكه مىدانيم[در ميان]علماى اسلامى در باره صلوات-كه ما موظفيم وجوبا يا استحبابا بر رسول اكرم و آل اطهار او درود بفرستيم و از خداوند براى آنها رحمتبيشتر طلب كنيم-اين بحث هست كه آيا صلوات براى رسول اكرم كه كاملترين انسان است مىتواند سودى داشته باشد؟يعنى آيا امكان بالا رفتن براى رسول اكرم هست؟و يا صلوات صد در صد به نفع صلوات فرستنده است و براى ايشان طلب رحمت كردن از قبيل طلب حصول حاصل است؟ مرحوم سيد عليخان در شرح صحيفه اين بحث را طرح كرده است.گروهى از علما را عقيده بر اين است كه رسول اكرم دائما در حال ترقى و بالا رفتن است و هيچ گاه اين حركت متوقف نمىشود. آرى اين است مقام انسان.آنچه انسان را اينچنين كرده است«لا تعينى محض»او نيست،بلكه نوعى تعين است كه از آن به فطرت انسانى و امثال اين امور تعبير مىشود. انسان مرز و حد ندارد اما«راه»دارد.قرآن روى راه مشخص انسان كه از آن به«صراط مستقيم»تعبير مىكند تكيه فراوان دارد.انسان«مرحله»ندارد،به هر مرحله برسد نبايد توقف كند اما«مدار»دارد،يعنى در يك مدار خاص بايد حركت كند.حركت انسان در مدار انسانى تكامل است نه در مدار ديگر مثلا مدار سگ و خوك،و نه در خارج از هر مدارى،يعنى و نه در هرج و مرج. منطق اگزيستانسياليستى از اين رو بحق بر اگزيستانسياليسم-كه مىخواهد منكر هر نوع تعين و رنگ و شكل براى انسان بشود و هر تقيدى(و لو تقيد به مدار و راه خاص)را بر ضد انسانيت انسان مىداند و تنها براى آزادى و بىقيدى و تمرد و عصيان تكيه مىكند-ايراد گرفتهاند كه لازمه اين فلسفه هرج و مرج اخلاقى و بىتعهدى و نفى هرگونه مسؤوليت است. آيا تكامل از خود بى خود شدن است؟ اكنون مىتوانيم به سخن اول خود برگرديم،آيا حركت و تكامل مستلزم از خود بى خود شدن است؟آيا هر موجودى يا بايد خودش خودش بماند و يا بايد راه تكامل پيش گيرد؟پس انسان يا بايد انسان بماند و يا متحول و متكامل گردد و تبديل به غير انسان گردد؟ پاسخ اين است كه حركت و تكامل واقعى يعنى حركتشىء به سوى غايت و كمال طبيعى خود و به تعبير ديگر حركت از راه مستقيم طبيعت و خلقتبه هيچ وجه مستلزم اين نيست كه خود واقعى آن موجود تبديل به خود ديگر گردد. آنچه خود واقعى يك موجود را تشكيل مىدهد«وجود»اوست نه ماهيتش.تغيير ماهيت و نوعيتبه هيچ وجه مستلزم تبديل خود به ناخود نيست.صدر المتالهين كه قهرمان اين مساله است تصريح مىكند كه انسان نوعيت مشخص ندارد و مدعى است كه هر موجود متكامل در مراتب تكامل، «انواع»است نه نوع.رابطه يك وجود ناقص با غايت و كمال طبيعى خود رابطه يك شىء با يك شىء بيگانه نيستبلكه رابطه خود با خود است،رابطه خود ضعيف استبا خود واقعى.آنجا كه شىء به سوى كمال واقعى خود در حركت است،از خود به سوى خود حركت مىكند و به تعبيرى مىتوان گفت از ناخود به خود حركت مىكند.تخم گياهى كه در زمين مىشكافد و از زمين مىدمد و رشد مىكند، ساقه و شاخه و برگ و گل مىدهد،از خود به سوى ناخود نرفته است،اگر خود آگاه مىبود و به ايتخويش شاعر مىبود،احساس از خود بيگانگى نمىكرد. اين است كه عشق به كمال واقعى عشق به خود برتر است و عشق ممدوح خودخواهى ممدوح است. شيخ اشراق رباعى لطيفى دارد،مىگويد: هان تا سر رشته خرد گم نكنى خود را ز براى نيك و بد گم نكنى رهرو تويى و راه تويى،منزل تو هشدار كه راه«خود»به«خود»گم نكنى پس از اين مقدمات،اجمالا مىتوانيم حدس بزنيم كه ميان خواستن خدا،حركتبه سوى خدا،تعلق و وابستگى به خدا،عشق به خدا،بندگى خدا،تسليم به خدا،با هر خواستن ديگر و حركت ديگر و وابستگى ديگر و عشق و بندگى و تسليم ديگر تفاوت از زمين تا آسمان است.بندگى خدا بندگىاى است كه عين آزادى است،تنها تعلق و وابستگىاى است كه توقف و انجماد نيست،تنها غير پرستى است كه از خود بى خود شدن و با خود بيگانه شدن نيست،چرا؟زيرا او كمال هر موجود است،مقصد و مقصود فطرى همه موجودات است: و ان الى ربك المنتهى (18) . اكنون به نقطهاى رسيدهايم كه مىتوانيم بيان قرآن را در زمينه اينكه فراموشى خدا فراموشى خود است،باختن خدا باختن همه چيز است،بريدن با خدا سقوط مطلق است،توضيح دهيم. يادم هست در حدود هجده سال پيش در جلسهاى خصوصى كه آياتى از قرآن كريم را تفسير مىكردم، براى اولين بار به اين نكته برخوردم كه قرآن گاهى تعبيرات خاصى درباره برخى از آدميان به كار مىبرد از قبيل«خود زيانى»يا«خود فراموشى»يا«خود فروشى».مثلا مىفرمايد: قد خسروا انفسهم و ضل عنهم ما كانوا يفترون (19) . همانا خود را باخته و معبودهاى دروغين از دستشان رفته است. يا مىفرمايد: قل ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم (20) . بگو زيان كرده و سرمايه باخته آن است كه خويشتن را زيان كرده و خود را باخته است. و يا در مواردى مىفرمايد: نسوا الله فانسيهم انفسهم (21) . از خدا غافل شدند و خدا را از ياد بردند،پس خدا خودشان را از خودشان فراموشاند و خودشان را از خودشان غافل ساخت. براى يك ذهن فلسفى اين سؤال پديد مىآيد كه مگر ممكن است انسان خود را ببازد؟باختن از دست دادن است و نيازمند به دو چيز است:يكى«بازنده»و ديگر«باخته شده و از دست رفته».چگونه ممكن است انسان خود را زيان كند و خود را ببازد و خود را از دستبدهد؟آيا اين تناقض نيست؟ همچنين مگر ممكن است انسان خود را فراموش كند و از ياد ببرد؟انسان زنده همواره غرق در خود است،هر چيز را با اضافه به خود مىبيند،توجهش قبل از هر چيز به خودش است،پس فراموش كردن خود يعنى چه؟ بعدها متوجه شدم كه اين مساله در معارف اسلامى،خصوصا دعاها و بعضى از احاديث و همچنين در ادبيات عرفانى اسلامى و بلكه در خود عرفان اسلامى،سابقه زياد و جاى بس مهمى دارد،معلومم شد كه انسان احيانا خود را با«ناخود»اشتباه مىكند و«ناخود»را«خود»مىپندارد و چون ناخود را خود مىپندارد آنچه به خيال خود براى«خود»مىكند در حقيقتبراى«ناخود»مىكند و خود واقعى را متروك و مهجور و احيانا ممسوخ مىسازد. مثلا آنجا كه انسان واقعيتخود را همين«تن»مىپندارد و هرچه مىكند براى تن و بدن مىكند،خود را گم كرده و فراموش كرده و ناخود را خود پنداشته است.به قول مولوى مثلش مثل كسى است كه قطعه زمينى در نقطهاى دارد،زحمت مىكشد و مصالح و بنا و عمله مىبرد آنجا را مىسازد و رنگ و روغن مىزند و به فرشها و پردهها مزين مىنمايد اما روزى كه مىخواهد به آن خانه منتقل گردد يكمرتبه متوجه مىشود كه به جاى قطعه زمين خود يك قطعه زمين ديگر كه اصلا به او مربوط نيست و متعلق به ديگرى استساخته و آباد كرده و مفروش و مزين نموده و قطعه زمين خودش خراب به كنارى افتاده است: در زمين ديگران خانه مكن كار«خود»كن كار«بيگانه»مكن كيستبيگانه؟«تن»خاكى تو كز براى اوست غمناكى تو تا تو تن را چرب و شيرين مىدهى گوهر جان را نيابى فربهى در جاى ديگر مىگويد: اى كه در پيكار«خود»را باخته ديگران را تو ز«خود»نشناخته تو به هر صورت كه آيى بيستى كه منم اين،و الله اين تو نيستى يك زمان تنها بمانى تو ز خلق در غم و انديشه مانى تا به حلق اين تو كى باشى؟كه تو آن اوحدى كه خوش و زيبا و سرمستخودى امير المؤمنين على عليه السلام جملهاى دارد كه بسيار جالب و عميق است.مىفرمايد:عجبت لمن ينشد ضالته و قد اضل نفسه فلا يطلبها (22) . تعجب مىكنم از كسى كه در جستجوى گمشدهاش بر مىآيد و حال آن كه«خود»را گم كرده و در جستجوى آن بر نمىآيد. خود را گم كردن و فراموش كردن منحصر به اين نيست كه انسان درباره هويت و ماهيتخود اشتباه كند و مثلا خود را با بدن جسمانى و احيانا با بدن برزخى-آنچنان كه احيانا اين اشتباه براى اهل سلوك رخ مىدهد-اشتباه كند.همان طور كه در فصل پيش گفتيم هر موجودى در مسير تكامل فطرى خودش كه راه كمال را مىپيمايد،در حقيقت از«خود»به«خود»سفر مىكند،يعنى از خود ضعيف به سوى خود قوى مىرود. عليهذا انحراف هر موجود از مسير تكامل واقعى انحراف از خود به ناخود است.اين انحراف بيش از همه جا در مورد انسان كه موجودى مختار و آزاد است صورت مىگيرد.انسان هر غايت انحرافى را كه انتخاب كند،در حقيقت او را به جاى«خود»واقعى گذاشته است،يعنى ناخود را خود پنداشته است.آنچه در مورد ذم محو شدن و فانى شدن در ماديات آمده است ناظر به اين جهت است. پس غايات و اهداف انحرافى داشتن يكى از عواملى است كه انسان غير خود را به جاى خود مىگيرد و در نتيجه خود واقعى را فراموش مىكند و از دست مىدهد و مىبازد. هدف و غايت انحرافى داشتن تنها موجب اين نيست كه انسان به بيمارى«خود گم كردن»مبتلا شود، كار به جايى مىرسد كه ماهيت و واقعيت انسان مسخ مىگردد و مبدل به آن چيز مىشود.در معارف اسلامى باب وسيعى هست در اين زمينه كه انسان هر چيز را كه دوست داشته باشد و به او عشق بورزد با او محشور مىشود.در احاديث ما وارد شده است كه:«من احب حجرا حشره الله معه» (23) هر كس هر چه را دوست داشته باشد و اگر چه سنگى را دوست داشته باشد با آن سنگ محشور مىگردد. با توجه به آنچه از قطعيات و مسلمات معارف اسلامى است كه آنچه در قيامت ظهور و بروز مىكند تجسم آن چيزهاست كه انسان در اين جهان كسب كرده،روشن مىشود كه علت اينكه انسان همواره با آن چيزهايى محشور مىگردد كه به آنها عشق مىورزد و علاقهمند است،اين است كه عشق و علاقه و طلب يك چيز آن را در مرحله غايت و هدف انسان قرار مىدهد و در حقيقت آن چيز در مسير«صيرورت»و«شدن»آدمى واقع مىشود،آن غايت هر چند انحرافى باشد سبب مىگردد كه روح و واقعيت انسان مبدل به او بشود. حكماى اسلامى در اين زمينه سخنان فراوان و بسيار جالبى دارند كه اكنون مجال بحث در آنها نيست. اينجا با يك رباعى عارفانه در اين زمينه سخن را كوتاه مىكنيم: اگر در طلب گوهر كانى،كانى ور در پى جستجوى جانى،جانى من فاش كنم حقيقت مطلب را هر چيز كه در جستن آنى،آنى خوديابى و خدايابى بازيافتن خود علاوه بر اين دو جهت،يك شرط ديگر هم دارد و آن شناختن و بازيافتن علت و خالق و موجد خود است،يعنى محال است كه انسان بتواند خود را جدا از علت و آفريننده خود به درستى درك كند و بشناسد.علت واقعى هر موجود مقدم بر وجود اوست،از خودش به خودش نزديكتر است. و نحن اقرب اليه من حبل الوريد . (24) و اعلموا ان الله يحول بين المرء و قلبه . (25) عرفاى اسلامى روى اين مطلب تكيه فراوان دارند كه معرفة النفس و معرفة الله از يكديگر جدا نيست، شهود كردن نفس آنچنانكه هست-كه به تعبير قرآن«دم الهى»است-ملازم استبا شهود ذات حق.عرفا حكما را در مسائل معرفة النفس سخت تخطئه مىكنند و گفتههاى آنها را كافى نمىدانند. يكى از سؤالات منظوم كه از خراسان براى شيخ محمود شبسترى آمد و او پاسخ آنها را به نظم گفت و گلشن راز از آنها به وجود آمد،در همين زمينه است. سؤال كننده مىپرسد: كه باشم من؟مرا از من خبر كن چه معنى دارد اندر خود سفر كن؟ او در پاسخ به تفصيل بحث مىكند و از آن جمله مىگويد: همه يك نور دان،اشباح و ارواح گه از آيينه پيدا،گه ز مصباح تو گويى لفظ«من»در هر عبارت به سوى روح مىباشد اشارت من و تو برتر از جان و تن آمد كه اين هر دو ز اجزاى من آمد برو اى خواجه خود را نيك بشناس كه نبود فربهى مانند آماس (26) يكى ره برتر از كون و مكان شو جهان بگذار و خود در خود جهان شو نظر به اينكه توضيح اين مطلب نيازمند به بحث زيادى است و از سطح اين مقاله بيرون است،ما از ورود در آن خوددارى مىكنيم.اجمالا همين قدر مىگوييم كه خود را شهود كردن هرگز از شهود خالق جدا نيست و اين است معنى جمله معروف رسول اكرم كه مكرر به همين مضمون از على عليه السلام نيز رسيده است:«من عرف نفسه عرف ربه» (27) . و اين است معنى سخن على عليه السلام در نهج البلاغه كه وقتى كه از آن حضرت سؤال كردند:«هل رايت ربك؟»آيا پروردگار خود را ديدهاى؟در پاسخ فرمود:«افاعبد ما لا ارى»آيا چيزى را كه نمىبينم عبادت مىكنم؟آنگاه چنين توضيح داده:لا تراه العيون بمشاهدة العيان و لكن تدركه القلوب بحقايق الايمان (28) . او هرگز با چشم ديده نمىشود ولى دلها با ايمانهاى واقعى شهودى او را درك مىكنند. نكته بسيار جالبى كه از تعبيرات قرآن كريم استفاده مىشود اين است كه انسان آنگاه خود را دارد و از دست نداده كه خدا را داشته باشد،آنگاه خود را به ياد دارد و فراموش نكرده كه از خدا غافل نباشد و خدا را فراموش نكند.خدا را فراموش كردن ملازم استبا خود فراموشى: «و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم.» (29) مولوى در دنبال قسمت اول اشعارى كه نقل كرديم مىگويد: گر ميان مشك تن را جا شود وقت مردن گند آن پيدا شود مشك را بر تن مزن،بر جان بمال مشك چبود؟نام پاك ذو الجلال حافظ مىگويد: «حضورى»گر همى خواهى از او«غايب»مشو حافظ متى ما تلق من تهوى دع الدنيا و اهملها از اينجا معلوم مىشود كه چرا ياد خدا مايه حيات قلب است،مايه روشنايى دل است،مايه آرامش روح است،موجب صفا و رقت و خشوع و بهجت ضمير آدمى است،باعثبيدارى و آگاهى و هوشيارى انسان است.و چه زيبا و عميق فرموده على عليه السلام در نهج البلاغه: ان الله تعالى جعل الذكر جلاء للقلوب،تسمع به بعد الوقرة و تبصر به بعد العشوة و تنقاد به بعد المعاندة،و ما برح لله عزت آلائه فى البرهة بعد البرهة و فى ازمان الفترات عباد ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم (30) . خداى متعال ياد خود را مايه صفا و جلاى دلها قرار داده است.با ياد خدا دلها پس از سنگينى شنوا و پس از كورى بينا و پس از سركشى نرم و ملايم مىگردد.همواره چنين بوده كه در فاصلهها خداوند بندگانى(ذاكر)داشته كه در انديشههاشان با آنان نجوا مىكند و در عقلهايشان با آنان سخن مىگويد: نقش عبادت در بازيابى خود در باب عبادت سخن آنقدر زياد است كه اگر بخواهيم بسط دهيم دهها مقاله بايد به آنها اختصاص دهيم.تنها به يك مطلب اشاره مىكنيم و آن ارزش عبادت از نظر باز يافتن خود است. به همان نسبت كه وابستگى و غرق شدن در ماديات انسان را از خود جدا مىكند و با خود بيگانه مىسازد،عبادت انسان را به خويشتن باز مىگرداند.عبادت به هوش آورنده انسان و بيدار كننده انسان است.عبادت،انسان غرق شده و محو شده در اشياء را مانند نجات غريق از اعماق درياى غفلتها بيرون مىكند.در عبادت و در پرتو ياد خداوند است كه انسان خود را آنچنان كه هست مىبيند،به نقصها و كسريهاى خود آگاه مىگردد،از بالا به هستى و حيات و زمان و مكان مىنگرد،و در عبادت است كه انسان به حقارت و پستى آمال و آرزوهاى محدود مادى پى مىبرد و مىخواهد خود را به قلب هستى برساند. من هميشه به اين سخن دانشمند معروف عصر خودمان،اينشتين،به اعجاب مىنگرم.آنچه بيشتر مايه اعجاب است اين است كه اين دانشمند،متخصص در فيزيك و رياضى است نه در مسائل روانى و انسانى و مذهبى و فلسفى.او پس از تقسيم مذهب به سه نوع،نوع سوم را كه مذهب حقيقى است«مذهب وجود»يا«مذهب هستى»مىنامد و احساسى كه انسان در مذهب حقيقى دارد اينچنين شرح مىدهد: «در اين مذهب فرد،كوچكى آمال و هدفهاى بشر و عظمت و جلالى كه در ماوراى پديدهها در طبيعت و افكار تظاهر مىنمايد حس مىكند.او وجود خود را يك نوع زندان مىپندارد،چنانكه مىخواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستى را يكباره به عنوان يك حقيقت واحد دريابد.» (31) ويليام جيمز درباره نيايش مىگويد: «انگيزه نيايش نتيجه ضرورى اين امر است كه در عين اينكه درونىترين قسمت از خودهاى اختيارى و عملى هر كس خودى از نوع اجتماع است،با وجود اين،مصاحب كامل خويش را تنها در جهان انديشه مىتواند پيدا كند.اغلب مردم،خواه به صورت پيوسته خواه تصادفى،در دل خود به آن رجوع مىكنند. حقيرترين فرد در روى زمين با اين توجه عالى خود را واقعى و با ارزش مىكند.» (32) اقبال لاهورى نيز سخنى عالى در مورد ارزش پرستش و نيايش از نظر باز يافتن خود دارد كه دريغ است نقل نشود،مىگويد: «نيايش به وسيله اشراق نفسانى،عملى حياتى و متعارفى است كه به وسيله آن جزيره كوچك شخصيت ما وضع خود را در كل بزرگترى از حيات اكتشاف مىكند.» (33) اين مبحث دامنهدار را به همين جا پايان مىدهيم. اكنون كه بحث ما درباره«دنيا در نهج البلاغه»نزديك به پايان است،چند مساله را طرح مىكنيم و با توجه به اصول گذشته به توضيح آنها مىپردازيم. تضاد دنيا و آخرت 1.از بعضى از آثار دينى چنين استشمام مىشود كه ميان دنيا و آخرت تضاد است،مثل آنكه گفته مىشود دنيا و آخرت به منزله دو«هوو»هستند كه هرگز سازگار نخواهند شد،و يا گفته مىشود كه ايندو به منزله مشرق و مغربند كه نزديكى به هر كدام عين دورى از ديگرى است. چگونه مىتوان اين تعبيرات را توجيه كرد و با آنچه قبلا گفته شد سازگار ساخت؟ در پاسخ اين سؤال مىگوييم كه اولا در بسيارى از آثار اسلامى تصريح شده و بلكه از مسلمات و ضروريات اسلام است كه جمع ميان دنيا و آخرت از نظر برخوردار شدن ممكن است،آنچه ناممكن است جمع ميان آندو از نظر ايده آل بودن و هدف اعلى قرار گرفتن است. برخوردارى از دنيا مستلزم محروميت از آخرت نيست.آنچه مستلزم محروميت از آخرت استيك سلسله گناهان زندگى بر باد ده است نه برخوردارى از يك زندگى سالم مرفه و تنعم به نعمتهاى پاكيزه و حلال خدا،همچنانكه چيزهايى كه موجب محروميت از دنياست تقوا و عمل صالح و ذخيره اخروى داشتن نيست،يك سلسله عوامل ديگر است. بسيارى از پيغمبران،امامان،صالحان كه از مؤمنين كه در خوبى آنها ترديدى نيست،كمال برخوردارى از نعمتهاى حلال دنيا داشتهاند. عليهذا فرضا از جملهاى چنين استفاده شود كه ميان برخوردارى از دنيا و برخوردارى از آخرت تضاد است،به حكم ادله قطعى مخالف،قابل قبول نيست. ثانيا اگر درست دقتشود نكته جالبى از تعبيراتى كه در اين زمينه آمده استفاده مىشود و هيچ گونه منافاتى ميان اين تعبيرات و آن اصول قطعى مشاهده نمىشود.براى اينكه آن نكته روشن شود مقدمه كوتاهى بايد ذكر شود و آن اينكه در اينجا سه نوع رابطه وجود دارد كه بايد مورد بررسى قرار گيرد: 1.رابطه ميان برخوردارى از دنيا و برخوردارى از آخرت. 2.رابطه ميان هدف قرار گرفتن دنيا و هدف قرار گرفتن آخرت. 3.رابطه ميان هدف قرار گرفتن يكى از ايندو با برخوردارى از ديگرى. رابطه اول به هيچ وجه از نوع تضاد نيست و لهذا جمع ميان آندو ممكن است. رابطه دوم از نوع تضاد است و امكان جمع ميان آندو وجود ندارد. اما رابطه سوم تضاد يكطرفه است،يعنى ميان هدف قرار گرفتن دنيا و برخوردارى از آخرت تضاد است ولى ميان هدف قرار گرفتن آخرت و برخوردارى از دنيا تضاد نيست. تابع گرايى و متبوع گرايى تضاد ميان دنيا و آخرت از نظر هدف قرار گرفتن يكى و برخوردارى از ديگرى،از نوع تضاد ميان ناقص و كامل است كه هدف قرار گرفتن ناقص مستلزم محروميت از كامل است اما هدف قرار گرفتن كامل مستلزم محروميت از ناقص نيست،بلكه مستلزم بهرهمندى از آن به نحو شايسته و در سطح عالى و انسانى است همچنانكه در مطلق تابع و متبوعها وضع چنين است،اگر انسان هدفش استفاده از تابع باشد از متبوع محروم مىماند،ولى اگر متبوع را هدف قرار دهد تابع خود به خود خواهد آمد. در نهج البلاغه،حكمت269 اين مطلب به نيكوترين شكلى بيان شده است: الناس فى الدنيا عاملان:عامل عمل فى الدنيا للدنيا قد شغلته دنياه عن آخرته،يخشى على من يخلفه الفقر و يامنه على نفسه فيفنى عمره فى منفعة غيره،و عامل عمل فى الدنيا لما بعدها فجاءه الذى له من الدنيا بغير عمل،فاحرز الحظين معا و ملك الدارين جميعا،فاصبح وجيها عند الله لا يسال الله حاجة فيمنعه. مردم در دنيا از نظر عمل و هدف دو گونهاند:يكى تنها براى دنيا كار مىكند و هدفى ماوراى امور مادى ندارد.سرگرمى به امور مادى و دنيوى او را از توجه به آخرت باز داشته است.چون غير از دنيا چيزى نمىفهمد و نمىشناسد،همواره نگران آينده بازماندگان است كه چگونه وضع آنان را براى بعد از خودش تامين كند اما هرگز نگران روزهاى سختى كه خود در پيش دارد نيست،لهذا عمرش در منفعتبازماندگانش فانى مىگردد.يك نفر ديگر آخرت را هدف قرار مىدهد و تمام كارهايش براى آن هدف است اما دنيا خود به خود و بدون آنكه كارى براى آن و به خاطر آن صورت گرفته باشد به او روى مىآورد.نتيجه اين است كه بهره دنيا و آخرت را تواما احراز مىكند و مالك هر دو خانه مىگردد.چنين كسى صبح مىكند در حالى كه آبرومند نزد پروردگار است و هر چه از خدا بخواهد به او اعطا مىكند. مولوى تشبيه خوبى دارد،آخرت و دنيا را به قطار شتر و پشكل شتر تشبيه مىكند.مىگويد اگر كسى هدفش داشتن قطار شتر باشد خواه ناخواه و بالتبع پشم و پشكل هم خواهد داشت،اما اگر كسى هدفش فقط پشم و پشكل باشد هرگز صاحب قطار شتر نخواهد شد،ديگران صاحب قطار شتر خواهند بود و او بايد از پشم و پشكل شتر ديگران استفاده كند.مىگويد: صيد دين كن تا رسد اندر تبع حسن و مال و جاه و بخت منتفع آخرت قطار اشتر دان عمو در تبع دنياش همچون پشك و مو پشم بگزينى شتر نبود تو را ور بود اشتر چه قسمت پشم را اين كه دنيا و آخرت تابع و متبوعند و دنيا گرايى تابع گرايى است و مستلزم محروميت از آخرت است و اما آخرت گرايى متبوع گرايى است و خود به خود دنيا را به دنبال خود مىكشد،تعليمى است كه از قرآن كريم آغاز شده است.از آيات 145-148 آل عمران به طور صريح و از آيات 18 و19 سوره اسراء و آيه 20 سوره شورى به طور اشاره نزديك به صريح،اين مطلب كاملا استفاده مىشود. چنان باش كه هميشه زندهاى و چنان باش كه فردا مىميرى 2.حديث معروفى است كه در كتب حديث و غير حديث نقل شده و جزء وصاياى حضرت امام مجتبى عليه السلام در مرض وفات نيز آمده استبه اين مضمون: كن لدنياك كانك تعيش ابدا و كن لاخرتك كانك تموت غدا (34) . براى دنيايت چنان باش كه گويى جاويدان خواهى ماند و براى آخرتت چنان باش كه گويى فردا مىميرى. اين حديث معركه آراء و عقايد ضد و نقيض شده است.برخى مىگويند مقصود اين است كه در كار دنيا سهل انگارى كن،شتاب به خرج نده،هر وقت كارى مربوط به زندگى دنيا پيش آمد بگو«دير نمىشود»، وقتباقى است ولى نسبتبه كار آخرت هميشه چنين فكر كن كه بيش از يك روز فرصت ندارى،هر وقت كار مربوط به آخرت پيش آمد بگو وقتبسيار تنگ است و«دير مىشود». بعضى ديگر به حكم اينكه ديدهاند باورى نيست كه اسلام دستور سهل انگارى بدهد،روش و سيرت اولياى دين هرگز چنين نبوده است،گفتهاند مقصود اين است كه در كار دنيا همواره فكر كن كه جاويدان خواهى ماند،پس به هيچ وجه كوچك مشمار و كارها را به صورت موقت و به بهانه اينكه عمر اعتبار ندارد سر سرى انجام نده،بلكه آنچنان اساسى و با آينده نگرى انجام بده كه گويى تا آخر دنيا زنده هستى زيرا فرضا خودت زنده نمانى،ديگران از محصول كار تو بهره خواهند برد،اما كار آخرت به دستخداست،هميشه فكر كن كه فردا مىميرى و فرصتى برايت نمانده است. چنانكه ملاحظه مىكنيم،طبق يكى از اين دو تفسير در كار دنيا بايد لا قيد و لا ابالى و بى سؤوليتبود و طبق تفسير ديگر در كار آخرت بايد چنين بود.بديهى است كه هيچ كدام از اين دو تفسير نمىتواند مورد قبول باشد. به نظر ما اين حديثيكى از لطيفترين احاديث است در زمينه دعوت به عمل و ترك لا قيدى و شتسراندازى،چه در كارهاى به اصطلاح دنيايى و چه در كارهاى آخرتى. اگر انسان در خانهاى زندگى مىكند و مىداند كه دير يا زود از اين خانه به خانه ديگر خواهد رفت و براى هميشه در آنجا مستقر خواهد شد اما نمىداند كه چه روزى و بلكه چه ماهى و چه سالى منتقل خواهد شد،اين شخص يك حالت ترديد،هم نسبتبه كارهاى مربوط به اين خانه كه در آن هست و هم نسبتبه كارهاى مربوط به خانهاى كه بعدها به آنجا منتقل خواهد شد پيدا مىكند.اگر بداند فردا از اين خانه خواهد رفت هرگز دستبه اصطلاح اين خانه نخواهد زد،كوشش مىكند فقط كارهاى مربوط به خانهاى كه فردا به آنجا منتقل خواهد شد اصلاح كند،و اگر بداند چند سال ديگر بايد در اين خانه بماند بر عكس عمل خواهد كرد،خواهد گفت آنچه لازم است فعلا اين است كه خانه فعلى را سر و صورتى بدهيم،كار آن خانه فعلا دير نمىشود،فرصت زياد است. در حالى كه شخص در ترديد به سر مىبرد و نمىداند كه بزودى منتقل خواهد شد و يا سالهاى ديگر در اين خانه خواهد ماند،شخص عاقلى پيدا مىشود و مىگويد نسبتبه كارهاى مربوط به اين خانه كه فعلا ساكن آن هستى چنين فرض كن كه براى هميشه در اينجا باقى خواهد بود،عليهذا اگر احتياج به تعمير و اصلاح هست انجام بده،ولى نسبتبه كارهاى مربوط به خانه دوم چنين فرض كن كه فردا منتقل خواهى شد،پس هر چه زودتر نواقص و ناتماميهاى آنجا را تكميل كن. نتيجه چنين دستورى اين است كه انسان در هر دو قسمت كوشا و جدى مىشود. فرض كنيد مىخواهد دستبه كار تحصيل علم و يا تاليف كتاب و يا تاسيس مؤسسهاى بزند كه سالها وقت و فرصت مىخواهد.اگر بداند عمرش كفاف نمىدهد و كارش ناتمام مىماند،شروع نمىكند.اينجاست كه مىگويند چنان بينديش كه عمرت دراز است.ولى همين شخص از نظر توبه و جبران گذشتهها،از نظر اداى حقوق الهى و حقوق مردمى،و بالاخره از نظر كارهايى كه وقت و فرصت كم هم كافى است،امروز نشد فردا،فردا اگر نشد پس فردا هم مىشود انجام داد،چيزى كه هست ممكن است انسان امروز را به فردا و فردا را به پس فردا بيفكند اما فردايى يا پس فردايى نيايد،در اين گونه كارها بر عكس نوع اول، لازمه اين فرض كه عمر باقى است و وقت زياد است اين است كه لزومى ندارد شتاب به خرج داده شود. پس نتيجه چنين فرضى تاخير و تسويف و اهمال است.در اينجا بايد فرض كرد كه وقت و فرصتى نيست. پس معلوم شد در برخى موارد لازمه فرض اينكه وقت و فرصت زياد است تشويق به عمل و اقدام،و لازمه فرض اينكه وقت كم است دستبه كار نشدن است و در برخى موارد ديگر درست كار بر عكس است،يعنى لازمه فرض اينكه فرصت و وقت زياد است اهمال و دست به كار نشدن است و لازمه فرض اينكه فرصت و وقتى نيست دستبه كار شدن است.پس موارد فرق مىكند و در هر مورد يك گونه بايد فرض كرد كه به عمل و اقدام منتهى گردد. به اصطلاح علماى اصول،لسان دليل لسان«تنزيل»است،لهذا هيچ مانعى ندارد كه دو«تنزيل»از دو جهتبر ضد يكديگر بوده باشند.حاصل معنى حديث اين مىشود كه از نظر برخى كارها بگو اصل«بقاى حيات و ادامه عمر»است و از نظر برخى كارها بگو اصل«عدم بقاى عمر و كوتاهى آن»است. اين معانى كه ذكر كردم صرفا يك توجيه بلا دليل نيست،چندين روايت ديگر وجود دارد كه كاملا مفهوم اين حديث را به همين نحو كه گفته شد روشن مىكند.علت اينكه اين حديث مورد اختلاف واقع شده است،عدم توجه به آن احاديث است. در سفينة البحار،ماده«رفق»،از رسول اكرم نقل مىكند(خطاب به جابر): ان هذا الدين لمتين فاوغل فيه برفق...فاحرث حرث من يظن انه لا يموت و اعمل عمل من يخاف انه يموت غدا. اين دين توام با متانت است،بر خود سخت نگير بلكه مدارا كن...كشت كن مانند كسى كه گمان مىبرد نمىميرد و عمل كن مانند كسى كه مىترسد فردا بميرد. در جلد 15 بحار،بخش اخلاق،باب29،از كافى،از رسول اكرم خطاب به على عليه السلام نقل مىكند: ان هذا الدين متين...فاعمل عمل من يرجو ان يموت هرما و احذر حذر من يتخوف انه يموت غدا. اسلام دينى استبا متانت...در عمل مانند كسى عمل كن كه اميد دارد به پيرى برسد و آنگاه بميرد،و در احتياط مانند كسى باش كه بيم آن دارد فردا بميرد. يعنى آنگاه كه دستبه كار مفيدى مىزنى كه وقت و فرصت زياد و عمر دراز مىخواهد،فكر كن كه عمرت دراز خواهد بود و اما آنگاه كه كارى را به بهانه اينكه وقت زياد است مىخواهى تاخير بيندازى، فكر كن كه فردا مىميرى،فرصت را از دست نده و تاخير نينداز. در نهج الفصاحة از رسول اكرم نقل مىكند: اصلحوا دنياكم و كونوا لاخرتكم كانكم تموتون غدا. دنياى خويش را سامان دهيد و براى آخرت خويش آنچنان باشيد كه گويا فردا مىميريد. ايضا نقل مىكند: اعمل عمل امرىء يظن انه لن يموت ابدا و احذر حذر امرىء يخشى ان يموت غدا. مانند آن كس عمل كن كه گمان مىبرد هرگز نمىميرد و مانند آن كس بترس كه مىترسد فردا بميرد. در حديث ديگر از رسول اكرم آمده است: اعظم الناس هما المؤمن،يهتم بامر دنياه و امر اخرته. از همه مردم گرفتارتر مؤمن است،كه بايد هم به كارهاى دنياى خويش بپردازد و هم به كار آخرت. در سفينة البحار،ماده«نفس»،از تحف العقول،از امام كاظم عليه السلام نقل مىكند كه ايشان به صورت يك روايت مسلم در ميان اهل البيت نقل كردهاند كه: ليس منا من ترك دنياه لدينه او ترك دينه لدنياه. آن كه دنياى خويش را به بهانه دين و يا دين خويش را به خاطر دنيا رها كند،از ما نيست. از مجموع آنچه گفتيم معلوم شد كه چنان تعبيرى با چنين مفهومى كه ما استنباط كرديم،در لسان اولياى دين رايج و شايع بوده است. پىنوشتها 1- سجده/7. 2- ملك/3. 3- روم/21. 4- «الدنيا مزرعة الآخرة»(حديث نبوى).كنوز الحقايق،باب دال. 5- «الا و ان اليوم المضمار و غدا السباق».نهج البلاغه،خطبه 28. 6- «الدنيا...متجر اولياء الله».نهج البلاغه،حكمت 131. 7- «الدنيا...مسجد احباء الله».نهج البلاغه،حكمت 131. 8- نهج البلاغه،كلمات قصار،حكمت 131.جملههاى بالا ضمن اين داستان آمده است. 9- نهج البلاغه،خطبه 214. 10- نهج البلاغه،خطبه 194. 11- كهف/46. 12- يونس/7. 13- نجم/29 و 30. 14- رعد/26. 15- روم/7. 16- نهج البلاغه،نامه 31. 17- احزاب/13. 18- نجم/42. 19- اعراف/53. 20- زمر/15. 21- حشر/19. 22- غرر و درر آمدى،ج 4/ص 340. 23- سفينة البحار،ماده«حب». 24- ق/16. 25- انفال/24. 26- در اين بيتبه جمله معروفى از محيى الدين عربى اشاره كرده كه مىگويد:«هر كس گمان كند با آنچه حكما گفتهاند به معرفة النفس نايل شده است فقد استسمن ذا ورم و نفخ فى غير ضرم». 27- بحار الانوار،ج 61/ص99. 28- نهج البلاغه،خطبه 178.[به جاى«لا تراه»«لا تدركه»آمده است.] 29- حشر/19. 30- نهج البلاغه،خطبه213. 31- دنياى كه من مىبينم،ص57. 32- به نقل احياى فكر دينى،ص 105. 33- احياى فكر دينى،ص 105. 34- وسائل،ج 2/ص 535،چاپ امير بهادر(حديث 2 از باب 82 از ابواب مقدمات تجارت). مجموعه آثار جلد 16 صفحه 547 استاد شهيد مرتضى مطهرى
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
در ادامه مجموعه اندیشه های اخلاقی امام علی علیه السلام به نقل از سایت امام علی نت.
تزكيه نفس 1 - بر نفس خود بخيل باش و زمام آن را در آنچه برايت روانيست رها مگردان كه بخل ورزيدن بر نفس داد آن را دادن است در آنچه دوست دارد يا ناخوش مىانگارد.(1) 2 - مؤمن ... سينه او هر چه فراختر است و نفس وى هر چه خوارتر.(2) 3 - پس حساب نفس خود را براى خود گير كه ديگران را حسابرسى است.(3) 4 - آن كه حساب نفس خود كرد سود برد و آن كه از آن غافل گرديد زيان ديد(4) 5 - بر خواهش نفست غلبه كن حكمت الهى برايت كامل مىشود.(5) 6 - با كندن ريشه بدى از سينهات آن را از سينه ديگرى بر كن.(6) 7 - راه راست را از عقل جوى و هواى نفس را مخالفت كن تا پيروز گردى.(7) 8 - آنگه از خود خوشنود بود ناخشنودان او بسيار شود. كلمات قصار - 6 9 - خداى بيامرزد مردى را كه با لجام طاعت و تقوى خويش نفس را مهار كند و لجام زند و با زمام خود را بسوى فرمانبردارى خدا بكشاند»(8) 10 - «به نفس خدمت كردن او را از لذت و سرمايههاى (شهوانى) بازداشتن و به كسب علوم و حكمتها وادارش كردن و به عبارت و طاعتها بكوشش داشتن است، و رستگارى نفس در اين است».(9) 11 - پيكر و تن را خدمت كردن باو دادن است آنچه را كه مىخواهد از لذات و شهوتها و سرمايهها و هلاك نفس در اين كار است»(10) پىنوشتها: 1)صفحه 326 - نهج البلاغه شهيدى) 2)كلمات قصار 333 - ص 421) 3)خطبه 223 - 16 4)كلمات قصار 208 5)غرر الحكم ج 1 فصل دوم ح 49 6)غرر الحكم ج 1 فصل دوم ح 70 7)غرر الحكم ج 1 فصل دوم ح 87 8)غرر الحكم ج 1 فصل سى و سوم، ح 15 9)همان - فصل 31 - ح 61 10)همان ح |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
این هم یک پست دیگر در ادامه مجموعه اندیشه های اخلاقی امام علی علیه السلام تحت عنوان اخلاص به نقل از سایت امام علی نت.
اخلاص امام على (عليه السلام)(2) 1ـ ابن شهرآشوب گويد: وقتى امير مؤمنان(ع) بر عمرو بن عبدود دست يافت او را ضربت نزد و نكشت، او به على(ع) دشنام داد و حذيفه پاسخش داد، پيامبر(ص) فرمود: اى حذيفه ساكت باش، خود على سبب درنگش را خواهد گفت. آنگاه على(ع) عمرو را از پاى در آورد. چون به حضور رسول خدا(ص) رسيد پيامبر سبب را پرسيد، على(ع) عرضه داشت: او به مادرم دشنام داد و آب دهان به صورتم افكند، من ترسيدم كه براى تشفى خاطرم گردن او را بزنم، از اين رو او را رها كردم، چون خشمم فرو نشست او را براى خدا كشتم. (1) 2ـ علامه مجلسى(ره) گويد: صبحگاهى رسول خدا(ص) به مسجد آمد و مسجد از جمعيت پر بود، پيامبر فرمود: امروز كدامين شما براى رضاى خدا از مال خود انفاق كرده است؟ همه ساكت ماندند، على(ع) گفت: من از خانه بيرون آمدم و دينارى داشتم كه مىخواستم با آن مقدارى آرد بخرم، مقداد بن اسود را ديدم و چون اثر گرسنگى را در چهره او مشاهده كردم دينار خود را به او دادم. رسول خدا(ص) فرمود: (رحمت خدا بر تو) واجب شد. مرد ديگرى برخاست و گفت: من امروز بيش از على انفاق كردهام، مخارج سفر مرد و زنى را كه قصد سفر داشتند و خرجى نداشتند هزار درهم پرداختم. پيامبر(ص) ساكت ماند. حاضران گفتند : اى رسول خدا، چرا به على فرمود: «رحمت خدا بر تو واجب شد» و به اين مرد با آنكه بيشتر صدقه داده بود نفرمودى؟ رسول خدا(ص) فرمود: مگر نديدهايد كه گاه پادشاهى خادم خود را كه هديه ناچيزى برايش آورده مقام و موقعيتى نيكو مىبخشد و از سوى خادم ديگرش هديه بزرگى آورده مىشود ولى آن را پس مىدهد و فرستنده را به چيزى نمىگيرد؟ گفتند: چرا، فرمود : در اين مورد هم چنين است، رفيق شما على دينارى را در حال طاعت و انقياد خدا و رفع نياز فقيرى مؤمن بخشيد ولى آن رفيق ديگرتان آنچه داد همه را براى معاندت و دشمنى با برادر رسول خدا داد و مىخواست بر على بن ابيطالب برترى جويد، خداوند هم عمل او را تباه ساخت و آن را وبال گردن او گردانيد. آگاه باشيد كه اگر با اين نيت از فرش تا عرش را سيم و زر به صدقه مىداد جز دورى از رحمت خدا و نزديكى به خشم خدا و در آمدن در قهر الهى براى خود نمىافزود. (2) 3ـ على(ع) فرمود: گروهى خدا را از روى رغبت پرستيدند و اين عبادت تاجران است. گروهى خدا را از روى ترس و بيم پرستيدند و اين عبادت بردگان است، و گروهى خدا را از روى شكر و سپاسگزارى پرستيدند و اين عبادت آزادگان است. (3) 4ـ و فرمود: خدايا، من تور را از بيم عذاب و طمع در ثوابت نپرستيدم، بلكه تو را شايسته بندگى ديدم و پرستيدم. (4) 5ـ و فرمود: دنيا همهاش نادانى است جز مكانهاى علم، و علم همهاش حجت است جز آنچه بدان عمل شود، و علم همهاش ريا و خود نمايى است جز آنچه خالص (براى خدا) باشد، و اخلاص هم در راه خطر است تا بنده بنگرد كه عاقبتش چه مىشود. (5) عمل اگر براى غير خدا باشد وزر و وبال صاحب آن است و اگر انفاق به نيت فخر و مباهات باشد نصيب سگان و عقابان است. در اين زمينه حكايت لطيفى را كه دميرى در كتاب «حياة الحيوان» آورده بنگريد: امام علامه ابو الفرج اصفهانى و ديگران حكايت كردهاند كه: فرزدق شاعر مشهور به نام همام بن غالب، پدرش غالب رئيس قوم خود بود، زمانى مردم كوفه را قحطى و گرسنگى سختى رسيد، غالب پدر فرزدق مذكور شترى را براى خانواده خود كشت و غذايى از آن تهيه كرد و چند كاسه آبگوشت براى قومى از بنىتميم فرستاد و كاسهاى هم براى سحيم بن وثيل رياحى كه رئيس قوم خود بود فرستاد. سحيم كسى است كه در شعر خود گفته بود:« من مردى شناخت شده و خوشنام و با تجربه و كاردانم، هرگاه عمامه بر سر نهم مرا خواهيد شناخت» و حجاج هنگامى كه براى امارت كوفه وارد كوفه شد در خطبه خود به اين شعر تمثل جست. وقتى ظرف غذا به سحيم رسيد آن را واژگون ساخت و آورنده را كتك زد و گفت: مگر من نيازمند غداى غالب هستم؟ اگر او يك شتر كشته من هم شترى مىكشم. ميان آنان مسابقه شتر كشى راه افتاد، سحيم يك شتر براى خانواده خود كشت و صبح روز بعد غالب دو شتر كشت، باز سحيم دو شتر كشت و غالب در روز سوم سه شتر كشت، باز سحيم سه شتر كشت و غالب در روز چهارم صد شتر كشت. سحيم چون آن اندازه شتر نداشت ديگر شترى نكشت امام آن را به دل گرفت. چون روزهاى قحطى سپرى شد و مردم وارد كوفه شدند، بنى رياح به سحيم گفتند: ننگ روزگار را متوجه ما ساختى، چرا به اندازه غالب شتر نكشتى و ما آمادگى داشتيم كه به جاى هر شترى دو شتر به تو بدهيم؟! سحيم چنين عذر آورد كه شترانش در دسترس نبودند، آن گاه سيصد شتر پىكرد و به مردم گفت: همگى بخوريد. اين حادثه در دوران خلافت امير مؤمنان على بن ابىطالب (ع) اتفاق افتاد، از آن حضرت درباره حلال بودن خوردن آنها فتوا خواستند، حضرت حكم به حرمت كرد و فرمود: اين شتران نه براى خوردن كشته شدهاند و از كشتن آنها مقصودى جز فخر و مباهات در كار نبوده است. از اين رو گوشت آنها را در زبالهدان كوفه ريختند و خوراك سگان و عقابان و كركسان گرديد. (6) . پىنوشتها: 1)مستدرك الوسائل 3/220 به نقل از مناقب. 2)بحار الانوار 41/ .18 3)نهج البلاغه، خطبه .237 4)بحار الانوار 41/ .14 5)سفينة البحار 1/401 ماده خطر. 6)حياة الحيوان 2/222، ذيل «فرع». اميرالمؤمنين على بن ابىطالب(ع)ص 754 احمد رحمانى همدانى |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
از این پست به بعد در چند پست پشت سر هم قصد دارم یک مجموعه تحت عنوان اندیشه های اخلاقی امام علی علیه السلام را براتون بگذارم . این مطالب به نقل از سایت امام علی نت نقل شده اند ، امیدوارم که براتون مفید واقع شود.
تقوى تقوا از رايجترين كلمات نهج البلاغه است.در كمتر كتابى مانند نهج البلاغه بر عنصر تقوا تكيه شده است،و در نهج البلاغه به كمتر معنى و مفهومى به اندازه تقوا عنايت شده است .تقوا چيست؟ معمولا چنين فرض مىشود كه تقوا يعنى«پرهيزكارى»و به عبارت ديگر تقوا يعنى يك روش عملى منفى،هر چه اجتنابكارى و پرهيزكارى و كنارهگيرى بيشتر باشد تقوا كاملتر است. طبق اين تفسير اولا تقوا مفهومى است كه از مرحله عمل انتزاع مىشود،ثانيا روشى است منفى،ثالثا هر اندازه جنبه منفى شديدتر باشد تقوا كاملتر است. به همين جهت متظاهران به تقوا براى اينكه كوچكترين خدشهاى بر تقواى آنها وارد نيايد از سياه و سفيد،تر و خشك،گرم و سرد اجتناب مىكنند و از هر نوع مداخلهاى در هر نوع كارى پرهيز مىنمايند. شك نيست كه اصل پرهيز و اجتناب يكى از اصول زندگى سالم بشر است.در زندگى سالم،نفى و اثبات،سلب و ايجاب،ترك و فعل،اعراض و توجه توأم است.با نفى و سلب است كه مىتوان به اثبات و ايجاب رسيد،و با ترك و اعراض مىتوان به فعل و توجه تحقق بخشيد. كلمه توحيد يعنى كلمه«لا اله الا الله»مجموعا نفيى است و اثباتى،بدون نفى ما سوا دم از توحيد زدن ناممكن است.اين است كه عصيان و تسليم،كفر و ايمان قرين يكديگرند،يعنى هر تسليمى متضمن عصيانى و هر ايمانى مشتمل بر كفرى و هر ايجاب و اثبات مستلزم سلب و نفيى است: فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقى (1) . اما اولا پرهيزها و نفيها و سلبها و عصيانها و كفرها در حدود«تضاد»هاست.پرهيز از ضدى براى عبور به ضد ديگر است،بريدن از يكى مقدمه پيوند با ديگرى است. از اين رو پرهيزهاى سالم و مفيد،هم جهت و هدف دارد و هم محدود است به حدود معين.پس يك روش عملى كوركورانه كه نه جهت و هدفى دارد و نه محدود به حدى است،قابل دفاع و تقديس نيست. ثانيا مفهوم تقوا در نهج البلاغه مرادف با مفهوم پرهيز حتى به مفهوم منطقى آن نيست.تقوا در نهج البلاغه نيرويى است روحانى كه بر اثر تمرينهاى زياد پديد مىآيد و پرهيزهاى معقول و منطقى از يك طرف سبب و مقدمه پديد آمدن اين حالت روحانى است و از طرف ديگر معلول و نتيجه آن است و از لوازم آن به شمار مىرود. اين حالت،روح را نيرومند و شاداب مىكند و به آن مصونيت مىدهد.انسانى كه از اين نيرو بىبهره باشد،اگر بخواهد خود را از گناهان مصون و محفوظ بدارد چارهاى ندارد جز اينكه خود را از موجبات گناه دور نگه دارد،و چون همواره موجبات گناه در محيط اجتماعى وجود دارد ناچار است از محيط كنار بكشد و انزوا و گوشهگيرى اختيار كند. مطابق اين منطق يا بايد متقى و پرهيزكار بود و از محيط كنارهگيرى كرد و يا بايد وارد محيط شد و تقوا را بوسيد و كنارى گذاشت.طبق اين منطق هر چه افراد اجتنابكارتر و منزوىتر شوند جلوه تقوايى بيشترى در نظر مردم عوام پيدا مىكنند. اما اگر نيروى روحانى تقوا در روح فردى پيدا شد،ضرورتى ندارد كه محيط را رها كند،بدون رها كردن محيط،خود را پاك و منزه نگه مىدارد. دسته اول مانند كسانى هستند كه براى پرهيز از آلودگى به يك بيمارى مسرى،به دامنه كوهى پناه مىبرند و دسته دوم مانند كسانى هستند كه با تزريق نوعى واكسن،در خود مصونيت به وجود مىآورند و نه تنها ضرورتى نمىبينند كه از شهر خارج و از تماس با مردم پرهيز كنند،بلكه به كمك بيماران مىشتابند و آنان را نجات مىدهند.آنچه سعدى در گلستان آورده نمونه دسته اول است: بديدم عابدى در كوهسارى نهج البلاغه تقوا را به عنوان يك نيروى معنوى و روحى كه بر اثر ممارست و تمرين پديد مىآيد و به نوبه خود آثار و لوازم و نتايجى دارد و از آن جمله پرهيز از گناه را سهل و آسان مىنمايد،طرح و عنوان كرده است: ذمتى بما اقول رهينة و انا به زعيم.ان من صرحت له العبر عما بين يديه من المثلات حجزته التقوى عن تقحم الشبهات. همانا درستى گفتار خويش را ضمانت مىكنم و عهده خود را در گرو گفتار خويش قرار مىدهم .اگر عبرتهاى گذشته براى يك شخص آينه قرار گيرد،تقوا جلو او را از فرو رفتن در كارهاى شبههناك مىگيرد. تا آنجا كه مىفرمايد: الا و ان الخطايا خيل شمس حمل عليها اهلها و خلعت لجمها فتقحمت بهم فى النار.الا و ان التقوى مطايا ذلل حمل عليها اهلها و اعطوا ازمتها فاوردتهم الجنة (2) . همانا خطاها و گناهان و زمام را در اختيار هواى نفس[قرار]دادن،مانند اسبهاى سركش و چموشى است كه لجام از سر آنها بيرون آورده شده و اختيار از كف سوار بيرون رفته باشد و عاقبت اسبها سوارهاى خود را در آتش افكنند.و مثل تقوا مثل مركبهاى رهوار و مطيع و رام است كه مهارشان در دست سوار است و آن مركبها با آرامش سوارهاى خود را به سوى بهشت مىبرند. در اين خطبه تقوا به عنوان يك حالت روحى و معنوى كه اثرش ضبط و مالكيت نفس است ذكر شده است.اين خطبه مىگويد لازمه بىتقوايى و مطيع هواى نفس بودن،ضعف و زبونى و بىشخصيت بودن در برابر محركات شهوانى و هواهاى نفسانى است.انسان در آن حالت مانند سوار زبونى است كه از خود اراده و اختيارى ندارد و اين مركب است كه به هر جا كه دلخواهش هست مىرود .لازمه تقوا قدرت اراده و شخصيت معنوى داشتن و مالك حوزه وجود خود بودن است،مانند سوار ماهرى كه بر اسب تربيت شدهاى سوار است و با قدرت و تسلط كامل آن اسب را در جهتى كه خود انتخاب كرده مىراند و اسب در كمال سهولت اطاعت مىكند. ان تقوى الله حمت اولياء الله محارمه و الزمت قلوبهم مخافته حتى اسهرت لياليهم و اظمأت هواجرهم (3) . تقواى الهى اولياى خدا را در حمايت خود قرار داده،آنان را از تجاوز به حريم منهيات الهى باز داشته است و ترس از خدا را ملازم دلهاى آنان قرار داده است،تا آنجا كه شبهايشان را بى خواب(به سبب عبادت)و روزهايشان را بى آب(به سبب روزه)گردانيده است. در اينجا على عليه السلام تصريح مىكند كه تقوا چيزى است كه پرهيز از محرمات الهى و همچنين ترس از خدا،از لوازم و آثار آن است.پس در اين منطق تقوا نه عين پرهيز است و نه عين ترس از خدا،بلكه نيرويى است روحى و مقدس كه اين امور را به دنبال خود دارد. فان التقوى فى اليوم الحرز و الجنة و فى غد الطريق الى الجنة (4) . همانا تقوا در امروز دنيا براى انسان به منزله يك حصار و به منزله يك سپر است و در فرداى آخرت راه به سوى بهشت است. در خطبه156 تقوا را به پناهگاهى بلند و مستحكم تشبيه فرموده كه دشمن قادر نيست در آن نفوذ كند. در همه اينها توجه امام معطوف است به جنبه روانى و معنوى تقوا و آثارى كه بر روح مىگذارد،به طورى كه احساس ميل به پاكى و نيكوكارى و احساس تنفر از گناه و پليدى در فرد به وجود مىآورد. نمونههاى ديگرى هم در اين زمينه هست و شايد همين قدر كافى باشد و ذكر آنها ضرورتى نداشته باشد. سخن در باره عناصر موعظهاى نهج البلاغه بود.از عنصر«تقوا»آغاز كرديم.ديديم كه از نظر نهج البلاغه تقوا نيرويى است روحى،نيرويى مقدس و متعالى كه منشأ كششها و گريزهايى مىگردد،كشش به سوى ارزشهاى معنوى و فوق حيوانى،و گريز از پستيها و آلودگيهاى مادى.از نظر نهج البلاغه تقوا حالتى است كه به روح انسان شخصيت و قدرت مىدهد و آدمى را مسلط به خويشتن و مالك«خود»مىنمايد . در نهج البلاغه بر اين معنى تأكيد شده كه تقوا حفاظ و پناهگاه است نه زنجير و زندان و محدوديت.بسيارند كسانى كه ميان«مصونيت»و«محدوديت»فرق نمىنهند و با نام آزادى و رهايى از قيد و بند،به خرابى حصار تقوا فتوا مىدهند. قدر مشترك پناهگاه و زندان«مانعيت»است،اما پناهگاه مانع خطرهاست و زندان مانع بهرهبردارى از موهبتها و استعدادها.اين است كه على عليه السلام مىفرمايد: اعلموا عباد الله ان التقوى دار حصن عزيز،و الفجور دار حصن ذليل، لا يمنع اهله و لا يحرز من لجأ اليه.الا و بالتقوى تقطع حمة الخطايا (5) . بندگان خدا!بدانيد كه تقوا حصار و بارويى بلند و غير قابل تسلط است،و بىتقوايى و هرزگى حصار و بارويى پست است كه مانع و حافظ ساكنان خود نيست و آن كس را كه به آن پناه ببرد حفظ نمىكند.همانا با نيروى تقوا نيش گزنده خطاكاريها بريده مىشود. على عليه السلام در اين بيان عالى خود گناه و لغزش را كه به جان آدمى آسيب مىزند،به گزندهاى از قبيل مار و عقرب تشبيه مىكند،مىفرمايد نيروى تقوا نيش اين گزندگان را قطع مىكند. على عليه السلام در برخى از كلمات تصريح مىكند كه تقوا مايه اصلى آزاديهاست،يعنى نه تنها خود قيد و بند و مانع آزادى نيست،بلكه منبع و منشأ همه آزاديهاست. در خطبه 221 مىفرمايد: فان تقوى الله مفتاح سداد و ذخيرة معاد و عتق من كل ملكة و نجاة من كل هلكة. همانا تقوا كليد درستى و توشه قيامت و آزادى از هر بندگى و نجات از هر تباهى است. مطلب روشن است،تقوا به انسان آزادى معنوى مىدهد،يعنى او را از اسارت و بندگى هوا و هوس آزاد مىكند،رشته آز و طمع و حسد و شهوت و خشم را از گردنش بر مىدارد و به اين ترتيب ريشه رقيتها و بردگيهاى اجتماعى را از بين مىبرد.مردمى كه بنده و برده پول و مقام و راحت طلبى نباشند،هرگز زير بار اسارتها و رقيتهاى اجتماعى نمىروند. در نهج البلاغه درباره آثار تقوا زياد بحث شده است و ما لزومى نمىبينيم در باره همه آنها بحث كنيم.منظور اصلى اين است كه مفهوم حقيقى تقوا در مكتب نهج البلاغه روشن شود تا معلوم گردد كه اينهمه تأكيد نهج البلاغه بر روى اين كلمه براى چيست. در ميان آثار تقوا كه بدان اشاره شده است،از همه مهمتر دو اثر است:يكى روشنبينى و بصيرت،و ديگر توانايى بر حل مشكلات و خروج از مضايق و شدايد.و چون در جاى ديگر به تفصيل در اين باره بحث كردهايم (6) و بعلاوه از هدف اين بحث كه روشن كردن مفهوم حقيقى تقواست بيرون است،از بحث درباره آنها خوددارى مىكنيم. ولى در پايان بحث«تقوا»دريغ است كه از بيان اشارات لطيف نهج البلاغه در باره تعهد متقابل«انسان»و«تقوا»خوددارى كنيم. در نهج البلاغه با اينكه اصرار شده كه تقوا نوعى ضامن و وثيقه است در برابر گناه و لغزش،به اين نكته توجه داده مىشود كه در عين حال انسان از حراست و نگهبانى تقوا نبايد آنى غفلت ورزد.تقوا نگهبان انسان است و انسان نگهبان تقوا،و اين دور محال نيست بلكه دور جايز است. اين نگهبانى متقابل از نوع نگهبانى انسان و جامه است كه انسان نگهبان جامه از دزديدن و پاره شدن است و جامه نگهبان انسان از سرما و گرماست،و چنانكه مىدانيم قرآن كريم از تقوا به«جامه»تعبير كرده است:«و لباس التقوى ذلك خير» (7) . على |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
معرفی راهنمای پایگاههای امام علی :
معرفي مركز تحقيقات امام علي عليهالسلام جهان پر از فتنه و آشوب هر روز نا آرامتر ميشود و رفتارهاي غيرانساني غالبتر ميگردد، بارقههاي اميد سوسو زنان به دنبال مفري كه مقر عدالت و پيام آور امنيت باشد، متوحش و مضطرب، به هر سو روان است تا نشاني از كمال جويي و تعالي روح بيابد. جايگاهي كه با تمسك به آن مطمئن گردد و اين جايگاه همان رهنمــود و ارشاد مبين پيامبــر گرامي(ص) است كه فرمودند: " بزودي پس از من فتنهاي برپا خواهدشد، پس زماني كه چنين باشد ملازم عليبنابيطالب باشيد، زيرا كه او اول كسي است كه به من ايمان آورد و اول كسي است كه در روز قيامت با من مصافحه ميكند او صديقاكبر و فاروق اين امت است كه ميان حق و باطل جدايي افكند و او بزرگ پيشواي دين است". تاسيس مركز: مزين شدن سال 79 به نام مبارك اميرالمومنين علي(ع) از سوي مقام معظم رهبري، صفاي دل و شور دروني را متجلي ساخت و افراد و سازمان ها در حد بضاعت خويش اقداماتي بعمل آوردند كه از آن جمله برگزاري كنگره بين المللي "امام علي(ع) و عدالت، وحدت و امنيت" از سوي پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي بود. لزوم استمرار بخشيدن به فضاي ايجاد شده و سرور قلبي حادث شده از جمله بسترهايي بود كه در روزهاي پاياني كنگره، زمينه پيشنهاد تاسيس "مركز تحقيقات امام علي عليه السلام" را فراهم آورد و در خرداد ماه سال 1380 ايجــاد اين مركز مورد تاييــد شوراي گسترش آموزش عالي قرار گرفت. اهداف مركز: در راستاي تحقق بند 4 اصل 3 قانون اساسي مبني بر تقويت روح بررسي و تتبع و ابتكار در زمينه هاي علمي، فني، فرهنگي و اسلامي، اهداف مركز عبارتند از:. شناسايي سيره نظري و عملي امام علي(ع) در ابعاد اجتماعي، به معناي عام آن عرضه ابعاد اجتماعي سيره نظري و عملي امام علي(ع) به جامعه بشري بمنظور حركت به سوي جامعه علوي وظايف مركز: الف: بررسي و تحقيق در زمينه ابعاد مختلف سيرهء نظري و عملي امام علي (ع) در ابعاد اجتماعي ب: انتشار نتايج تتبعات، براي بهره مندي و تنوير افكار عمومي ج: معرفي انديشه و عمل امام علي(ع) به جوامع غير مسلمان د: ارائه راهبردها و راهكارهاي اجرايي مستنبط از فرمايشات عملي امام علي(ع) در ابعاد اجتماعي هـ: بهره گيري ازپژوهش هاي متفكران مسلمان و غير مسلمان در مورد مسائل ذيربط در سطح بين المللي اهم فعاليتهاي مركز تحقيقات امام علي(ع): 1- طرح هاي پژوهشي: به منظور شناساندن ابعادي از شخصيت و سيرهء امام علي(ع) ، با توجه به شرايط و مقتضيات از جمله آنها كتـــاب "علـي الامــام المبيـــن" تأليف استاد دكتـر علــي ابوالخيـــر، كاتب مصري معاصر است كه به دو زبان عربي و فارسي به چاپ رسيده است. 2- فعال سازي سايت اينترنتي: لزوم توجه به فناوري عصر ارتباطات و اجتناب ناپذير بودن بهره گيري از شبكه هاي جهاني اطلاع رساني، با عنايت به تنوع و گستردگي دامنـــه وظايف و مسئوليت هاي مــركز تحقيقات امام علي(ع) در زمينه هاي پژوهشي، انتشار، بسط همكاري ها و ارتباطات، گردآوري كتب و منابع تحقيقاتي، برگزاري نشست هاي علمي در سطوح محلي، ملي و بين المللي، و... دو سايت به آدرسهاي : www.Imamali.ac.ir و www.imamali.ir طراحي و بهطور آزمايشي راهاندازي گرديده است. 3- انتشار آثار كنگره بينالمللي امام علي(ع) و عدالت، وحدت و امنيت : از ميان بيش از 250 اثري كه از داخل و خارج كشور واصل گرديده بود، با تشخيص داوراني از فضلاي حوزه و دانشگاه، مقالاتي جهت ارائه در كنگره برگزيده شد، كه از مجموعه آنها تاكنون 4 مجلد به زبان هاي فارسي و عربي منتشر گرديده و بقيه در دست انتشار است و يك مجلد نيز به زبان انگليسي به زودي منتشر مي شود. 4- تشكيل كتابخانه تخصصي امام علي(ع)، با بيش از 5500 جلد، در قريب به 2000 موضوع مرتبط با مباحث امام علي(ع)، از اوايل سال 1384 فعاليت خود را آغاز نموده است و كاربران ميتوانند براساس آيين نامه مربوط از كتابهاي آن بهره مند گردند. اين كتب به زبان هايي چون: عربي، انگليسي، اردو، روسي، چيني، فرانسوي و ژاپني و... است. در بخشي از كتابخانه، كتب مرجع، كتب نادر، تصوير نسخ خطي، پايان نامه ها و رساله هاي دانشجويان نگهداري مي شود. 5- پشتيبـاني از پاياننامهها در دوره هاي كارشناسي ارشد و رساله هاي دوره دكتري با عناوين مربوط به امام علي(ع)، كه پس از تاييد موضوع در شوراي علمي مـركز محقق مي گردد. 6- برگزاري فراخوان "صراط المستقيم" : به منظور ترويج فرهنگ پژوهش و تحقيق و تقويت روح بررسي در ابعاد شخصيت و سيره اميرالمومنين علي(ع)، فراخوان "صراط المستقيم" با پخش تيزرهاي تلويزيوني، و انتشار در جرايد كثيرالانتشار و توزيع پوسترها در دانشگاهها ، حوزههاي علميه و مراكز فرهنگي، در سال 84 برگزار گرديد. برنامه هاي در دست اقدام: الف: تشكيل بانك اطلاعاتي جامع آثار و اسناد امام علي(ع) ب: تكميل بخش پايان نامه ها و رساله هاي دانشجويان دوره هاي كارشناسي ارشد و دكترى در زمينه هاي مرتبط با مباحث امام علي(ع) ج: گردآوري مجموعه مقالات مرتبط د: تشكيل كارگاه آموزش روشهاي مطالعه شخصيت و سيره امامعلي(ع) هـ: ايجاد آرشيو صوتي و تصويري در ارتباط با امام علي(ع) و: گرد آوري نسخ خطي و تصوير آن ز: فراخوان پژوهشي و علمي در موضوعات مرتبط با امام علي(ع) ح: انعقاد قرارداد جهت انجام تحقيق و پژوهش با انديشمندان و محققان در مورد امام علي(ع) در خاتمه از علماء، انديشمندان، محققان، اساتيد، نويسندگان و همه كساني كه دل در گرو حبّ اميرالمومنين علي عليه السلام دارند، دعوت ميشود كه به منظور رشد و گسترش كيفي و ارتقاء بهرهدهي و ارائه خدمات رساني مطلوب اين مركز، از همكاري با آن دريغ نورزيده، ما را در اين مهم ياري رسانند. "...اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، فرازي از خطبه غدير پست الکترونيک |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
این هم معرفی راهنمای پایگاههای نبی اعظم :
در اين مقطع زمانى، ياد و نام مبارك پيامبر اعظم از هميشه زندهتر است؛ و اين يكى از تدابير حكمت و الطاف خفيّهى الهى است. امروز امت اسلام و ملت ما بيش از هميشه به پيغمبر اعظم خود نيازمند است؛ به هدايت او، به بشارت و انذار او، به پيام و معنويت او، و به رحمتى كه او به انسانها درس داد و تعليم داد. امروز درس پيغمبر اسلام براى امتش و براى همهى بشريت، درسِ عالم شدن، قوى شدن، درس اخلاق و كرامت، درس رحمت، درس جهاد و عزت، و درس مقاومت است. پس نام امسال به طور طبيعى، نام مبارك پيامبر اعظم است. در سايهى اين نام و اين ياد، ملت ما درسهاى پيغمبر را بايد مرور كند و آنها را به درسهاى زندگى و برنامههاى جارى خود تبديل كند. ملت ما به شاگردى مكتب نبوى و درس محمّدى صلّى اللَّه عليه و آله افتخار مىكند. ملت ما پرچم اسلام را در ميان امت اسلامى با استقامت و استحكام برافراشته است؛ سختىها را تحمل كرده است و كاميابىهاى حضور در اين ميدان شرف و افتخار را ديده است و به فضل الهى، كاميابىهاى بيشتر در راه است. اينک به برخي از ويژگي هاي اين شاهراه اطلاعاتي اشاره مي شود. يادآوری: |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
در این پست می خواهم شما را با پایگاه تخصصی امام علی علیه السلام آشنا کنم . این پایگاه که در سال ۷۹ تاسیس شده در زمینه امام علی شناسی اقدامات خوب و کم نظیری انجام داده است . این پایگاه جدیدا هم نو شده و نسخه جدید آن ظاهر بسیار جالبی دارد.
معرفی این سایت از زبان مسولان این سایت :
|