![]() |
![]() |
|
| زن و جامعه مهدوی |
|
حیفم آمد که مطلب قبلی که پست شد را ناقص رها کنم لذا یک مطلب دیگر از امیرالمومنین علیه السلام باز هم به نقل از پایگاه اطلاع رسانی امام علی نت در همین مورد براتون می گذارم :
عدالت اجتماعى روش امام عليه السلام در عدالت مانند روش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود اگر نگوييم عين همان روش بود، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «مشت من و مشت على در عدالت برابر است»، (1) و فرمود:«او از همه شما به عهد خدا وفادارتر، به امر خدا عاملتر، در ميان رعيت عادلتر، در تقسيم مساوى قسمت كنندهتر و نزد خدا با مزيتتر است». (2) و خود حضرتش فرمود: «به خدا سوگند اگر بر خار مغيلان شب را تا به صبح بر خار سعدان (3) بيدار به سر برم، يا مرا در غل و زنجير به روى زمين كشند نزد من محبوبتر از آن است كه روز قيامت خدا و رسول را در حالى ديدار كنم كه بر برخى از بندگان ستم نموده يا چيزى از كالاى بى ارزش دنيا براى خود غصب كرده باشم...به خدا سوگند اگر هفت اقليم را با همه آنچه در زير افلاك آنهاست به من دهند تا با گرفتن پوست جوى از دهان مورچهاى نافرمانى خدا كنم هرگز نخواهم كرد». (4) و فرمود: آن كس كه خود را پيشواى مردم قرار مىدهد بايد به آموزش خود پيش از آموش ديگران بپردازد، و بايد تأديب عملى او پيش از تأديب زبانى او باشد.و آموزگار و تأديب كننده خويش بيش از آموزگار و تأديب كننده ديگران شايسته تجليل است. (5) و فرمود: به خدا سوگند كه من شما را به هيچ طاعتى بر نمىانگيزم جز آنكه خود پيش از شما بدان عمل مىكنم، و شما را از گناهى باز نمىدارم جز آنكه خود پيش از شما از آن باز مىايستم. (6) و در وصف مخالفان خود فرمود: رعد و برق و تهديدهاى فراوان كردند ولى در عمل سست بودند و دل و جرأت جنگ نداشتند، ولى ما پيش از ضربه زدن رعد و برق و تهديد نمىكنيم و پيش از باريدن سيل راه نمىاندازيم. (7) خواننده گرامى، اينك با ما همراه شو تا به نمونههايى از عدل او بنگريم تا مدعاى ما در عمل ثابت شود. 1ـابن ابى الحديد از ابن عباس رضى الله عنه روايت نموده كه: على عليه السلام در روز دوم بيعت خود در مدينه خطبهاى خواند و فرمود: «هش داريد هر زمينى كه عثمان در اختيار كسى نهاده و هر مالى كه از مال خدا به كسى داده بايد به بيت المال باز گردد، زيرا حقوق گذشته را هيچ چيزى پايمال نتواند كرد، و اگر ببينم آنها را مهر زنان كردهاند و در شهرهاى مختلف پراكندهاند باز هم به جاى اولش باز خواهم گرداند، زيرا در حق وسعتى است و هر كه حق بر او تنگ آيد جور و ستم بر او تنگتر خواهد آمد». كلبى گويد: آن گاه دستور داد كه هر سلاحى كه در خانه عثمان پيدا شود كه آن را عليه مسلمانان به كار برده گرفته شود...و دستور داد شمشير و زره او هم مصادره شود اما متعرض سلاحى كه با آن به جنگ مسلمين نيامده و اموال شخصى او كه در خانهاش يا جاى ديگر يافت مىشود نگردند و دستور داد تا همه اموالى كه عثمان اجازه داده بود در جايى خرج شود يا به كسى بدهند همه باز گردانده شود.اين خبر به گوش عمروعاص رسيد ـ و او در آن روزها در ايله از سرزمينهاى شام به سر مىبرد زيرا شنيده بود مردم بر عثمان شوريدهاند از اين رو به آنجا رفته بودـ، به معاويه نامه نوشت، هر اقدامى كه مىخواهى بكنى اكنون بكن زيرا پسر ابى طالب تو را از همه اموالى كه در تصرف دارى جدا ساخته همان گونه كه پوست را از چوب عصا جدا سازند! (8) 2ـ و نيز گويد: ابو جعفر اسكافى (متوفاى سال 240)گفته است: چون صحابه پس از كشته شدن عثمان در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم جمع شدند تا در مسأله امامت تصميم بگيرند، ابو الهيثم بن تيهان و رفاعة بن رافع و مالك بن عجلان و ابو ايوب انصارى و عمار بن ياسر به على عليه السلام اشاره داشتند و از فضل و سابقه و جهاد و خويشاوندى او با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ياد كردند، مردم نيز پاسخ مثبت دادند، سپس هر كدام برخاسته و در خطابهاى فضل على عليه السلام را گوشزد نمودند، برخى او را تنها بر مردم آن زمان و برخى ديگر بر همه مسلمانان برترى دادند، آن گاه با آن حضرت بيعت شد. روز دوم بيعت يعنى روز شنبه يازده شب از ذى الحجه مانده حضرت به منبر رفت و حمد و ثناى الهى به جاى آورد و از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ياد كرد و بر او درود فرستاد، سپس از نعمتهايى كه خدا بر مسلمانان ارزانى داشته ياد كرد، تا آنكه فرمود:«و فتنهها مانند شب تار روى آورده است، و زير بار اين حكومت نمىرود مگر اهل صبر و بينش و آگاهى از ريزه كاريهاى آن، و اگر براى من پايدار بمانيد شما را بر راه و روش پيامبرتان صلى الله عليه و آله و سلم سير خواهم داد و آنچه را كه بدان مأمورم در ميان شما اجرا خواهم كرد و خداست كه بايد از او يارى خواست. هش داريد كه نسبت من با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پس از وفات وى مانند همان نسبت در روزگار حيات اوست... هش داريد، مبادا گروهى از مردان شما كه غرق دنيا شدهاند، املاك و مستغلات فراوان گرد آورده، جويبارها روان ساخته، بر اسبهاى چابك سوار شده و كنيزان زيبا گرفتهاند و همين باعث ننگ و عار آنان گرديده است، فردا روز كه آنان را از همه اينها كه بدان سرگرمند باز داشتم و به حقوقى كه خود بدان دانايند باز گردانيدم بر من خشم گيرند و كار مرا ناپسند دارند و گويند كه پسر ابى طالب ما را از حقوقمان محروم ساخت! هش داريد، هر مردى از مهاجران و انصار از ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه به جهت صحبت با آن حضرت فضلى براى خود بر ديگران مىبيند بداند كه فضل روشن فرداى قيامت نزد خداست و ثواب و پاداش بر عهده خدا خواهد بود. و هر مردى كه نداى خدا و رسول را پاسخ داده، آيين ما را تصديق نموده، به دين ما در آمده و روى به قبله ما كرده است مستوجب حقوق و حدود اسلام گرديده است. شما همه بندگان خداييد و مال هم مال خداست و ميان شما به مساوات تقسيم خواهد شد، هيچ كس در اين مورد بر ديگرى برترى ندارد، و پرهيزكاران را فرداى قيامت نزد خداوند بهترين جزا و برترين پاداش خواهد بود، خداوند دنيا را پاداش و ثواب پرهيزكاران نساخته و آنچه نزد خداست براى نيكوكاران بهتر است. ان شاء الله فردا صبح همگى نزد ما آييد كه نزد ما مالى است كه مىخواهيم ميان شما تقسيم كنيم، و احدى از شما باز نماند عرب باشد يا عجم، همين كه مسلمان آزاد باشد كافى است، اين را مىگويم و از خداوند براى خود و شما آمرزش مىخواهم. سپس از منبر فرود آمد. شيخ ما ابو جعفر گويد: اين نخستين سخنى بود كه از او ناپسند داشتند و سبب كنيه آنان شد و خوش نداشتند كه آن حضرت بيت المال را به طور مساوى تقسيم كند و همه مسلمانان را سهيم سازد. فرداى آن روز حضرت آمد و همه مردم نيز براى دريافت مال حاضر شدند، امام به كاتب خود عبيد الله بن ابى رافع فرمود: نخست مهاجران را يك يك صدا بزن و به هر كدام كه حاضر شوند سه دينار بده، سپس انصار را صدا كن و به آنان نيز همين اندازه پرداخت كن، و با هر يك از مردم حاضر نيز از سرخ و سياه همين گونه عمل كن. سهل بن حنيف گفت: اى امير مؤمنان، اين مرد ديروز غلام من بود و امروز آزادش كردهام ! فرمود: به او هم به اندازه تو مىدهيم. پس به هر كدام سه دينار بخشيد و احدى را بر ديگرى برترى نداد. (9) 3ـ علامه فيض كاشانى رحمه الله گويد: امير مؤمنان عليه السلام خطبهاى خواند و در آن حمد و ثناى الهى به جاى آورد، سپس فرمود: اى مردم، آدم بنده و كنيز زاده نشد، همه مردم آزادند ولى خداوند (براى اداره زندگى بشر) برخى را در اختيار ديگرى قرار داده است، هر كه گرفتار آزمونى شد و در راه خير صبر نمود نبايد آن را بر خدا منت نهد. هش داريد كه مقداى مال حاضر آمده و ما ميان سرخ و سياه به تساوى تقسيم خواهيم كرد. مروان به طلحه و زبير گفت: منظورش فقط شما دو تن هستيد. امام عليه السلام به هر كس سه دينار عطا كرد، و به مردى از انصار سه دينار داد و پس از او غلام سياهى آمد و به او هم سه دينار داد، مرد ا نصارى گفت: اى امير مؤمنان اين غلامى است كه من ديروز آزادش كردهام، آيا من و او را برابر مىدارى؟ فرمود: من در كتاب خدا نظر كردم و ترجيحى براى فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق نيافتم. (10) 4ـ علامه مجلسى رحمه الله گويد: امام صادق عليه السلام از پدران بزرگوارش روايت نموده كه امير مؤمنان عليه السلام به كارگزاران خود نوشت: قلمهاى خود را تيز بتراشيد، سطرها را به هم نزديك سازيد، توضيحات اضافه را حذف كنيد و بيشتر به معانى توجه داشته باشيد و از پر نويسى بپرهيزيد، زيرا اموال مسلمانان نبايد زيان پذيرد. (11) 5ـ و گويد: على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: روز قيامت با مردم در هفت چيز احتجاج كنم: برپايى نماز، پرداخت زكات، امر به معروف، نهى از منكر، تقسيم برابر، عدالت در ميان رعيت و اقامه حدود. (12) 6ـ و گويد: هلال بن مسلم جحدرى گويد: از جدم حرهـيا حوهـشنيدم كه گفت: حضور على بن ابى طالب عليه السلام بودم كه شبانگاه مالى خدمتش آوردند، فرمود: اين مال را تقسيم كنيد، گفتند: اى امير مؤمنان، اكنون شب است تا فردا مهلت دهيد. فرمود: شما ضمانت مىكنيد كه من تا صبح زنده بمانم؟ گفتند: اين كه به دست ما نيست!فرمود: پس تأخير نيندازيد و آن را هر چه زودتر تقسيم كنيد. آن گاه شمعى آوردند و آن مال را همان شب تقسيم نمودند. (13) 7ـ و گويد: شبى امام عليه السلام در بيت المال بود و عمروعاص بر آن حضرت وارد شد، امام چراغ را خاموش كرد و در نور ماه نشست و روا ندانست كه بدون استحقاق در نور چراغ بيت المال بنشيند. (14) 8ـ و گويد: ابو مخنف ازدى گويد: گروهى از شيعيان خدمت ا مير مؤمنان عليه السلام رسيده گفتند: اى امير مؤمنان، خوب است اين اموال را بيرون آورى و آن را ميان اين سران و بزرگان پخش كنى و آنان را بر ما برترى دهى تا چون كارها سامان يافت آن گاه روشى را كه خداوند تو را بر آن داشته كه تقسيم برابر و عدالت در ميان رعيت است پيش گيرى.فرمود: واى بر شما، مرا گوييد كه نصرت را از راه ستم بر مسلمانانى كه زير دست منند طلب كنم؟!نه به خدا سوگند كه هرگز چنين چيزى نخواهد شد تا ماه تابان مىدرخشد و ستارهاى در آسمان به چشم مىخورد! به خدا سوگند اگر اموال آنها مال خودم بود باز هم به تساوى ميان آنان تقسيم مىكردم چه رسد به آنكه مال مال خودشان است... (15) 9ـ و گويد: مالى از اصفهان براى على عليه السلام آوردند و اهل كوفه هفت گروه بودند، امام عليه السلام آن مال را هفت قسمت كرد در آن ميان يك قرص نان ديد آن را نيز هفت قسمت كرد و بر هر يك از قسمتهاى گذشته يك تكه نان افزود، سپس سران گروهها را صدا زد و ميان آنان قرعه انداخت كه هر كس كدام قسمت را بردارد. (16) ابن عبد البر حافظ در كتاب «استيعاب»پس از ذكر داستان قرص نان گويد: اخبار در اين روش حضرت در يك كتاب نمىگنجد. (17) 10ـ و گويد: امام صادق عليه السلام فرمود: چون على عليه السلام به حكومت رسيد به منبر رفت و حمد و ثناى الهى به جاى آورد، سپس فرمود: به خدا سوگند، تا يك درخت خرما در مدينه داشته باشم درهمى از اموال عمومى شما براى خود بر نمى دارم، بايد به خودتان راست بگوييد (و خود را نفريبيد)، آيا فكر مىكنيد من كه (به حق) خود را محروم مىكنم (به ناحق) بر شما خواهم داد؟ عقيلـكرم الله وجههـ برخاست و گفت: تو را به خدا، آيا من و غلامى سياه در مدينه را برابر مىدارى؟ فرمود: بنشين، مگر جز تو كسى در اينجا نبود كه سخن گويد! تو هيچ برترى بر او ندارى جز به سابقه ايمانى يا تقواى الهى (و آن هم پاداش در آخرت دارد و دخلى به سهميه مالى ندارد). (18) 11ـ و گويد: ابو اسحاق همدانى روايت كرده كه: دو نفر زن يكى عرب و ديگر از موالى (غير عرب) خدمت على عليه السلام رسيدند و از آن حضرت مالى درخواستند، حضرت چند درهم و مقدارى خوراكى به تساوى به آنان داد. زن عرب گفت: من زنى از عرب هستم و اين زن عجم است! فرمود : به خدا سوگند من در اين اموال عمومى ترجيحى براى فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق نمىبينم. (19) 12ـ مولى صالح كشفى حنفى گويد: شبى امير مؤمنان عليه السلام به بيت المال رفت تا به حساب تقسيم اموال بپردازد طلحه و زبير بر آن حضرت وارد شدند، امام عليه السلام چراغى را كه در برابرش روشن بود خاموش كرد و فرمود تا چراغ ديگرى از خانه آورند. آنها از علت اين كار پرسيدند، فرمود: روغن آن از بيت المال تهيه شده بود و روا نبود كه در نور آن به كار شخصى شما بپردازم. (20) 13ـ امير مؤمنان عليه السلام فرمود: به خدا سوگند عقيل را ديدم كه فقر او را از پا در آورده بود تا به ناچار صاعى از گندم شما از من خواست (21) و كودكانش را ديدم با موهاى ژوليده و رنگهاى پريده از شدت فقر، گويى چهرهاشان را با نيل سياه كرده بودند، و مكرر به من مراجعه كرد و با اصرار از من تقاضا كرد، من به سخنان او گوش دادم و او پنداشت كه من دينم را به او مىفروشم و از راه خود جدا شده اختيار خود را به او مىسپارم، اما من آتشى داغ نموده و آن را نزديك بدن او بردم تا عبرت بگيرد، ناگهان بسان بيمارى دردمند فرياد زد و نزديك بود كه از ميله داغ شده بسوزد، به او گفتم : اى عقيل، مادران به عزايت نشينند، آيا از آهنى كه يك انسان به شوخى داغ نموده ناله بر مىآورى اما مرا به سوى آتشى مىكشانى كه خداى جبار از روى خشم خود افروخته است؟ ! آيا تو از آزار بنالى و من از آذر ننالم؟! (22) آرى اينچنين بود سختگيرى آن حضرت در امور الهى و امانتدارى او نسبت به امانتى كه خداوند به واليان سپرده است. بى شك اين روش بر هر انسانى كه تنها در گفتار از عدالت دم مىزند و در عمل سر و كارى با عدالت ندارد گران خواهد آمد، زيرا ميدان عدالت در تعريف زبانى بسى گسترده و در ميدان عمل و رعايت انصاف بسى تنگ است، آن حضرت اين گونه عمل كرد تا همه مردم به ويژه زمامداران و قاضيان را بياموزد كه در پياده كردن عدالت و رعايت تساوى در ميان مردم بر اين طريق حركت كنند و به راه او روند تا هيچ دور و نزديك و كوچك و بزرگى را ناديده نگيرند. صلى الاله على جسم تضمنه «درود خدا بر آن بدن مباركى كه گورش در آغوش گرفت و عدل و دادگرى هم با او به گور رفت» . امام على عليه السلام اين سيره پسنديده را از پيامبر و رهبر خود صلى الله عليه و آله و سلم فرا گرفته بود، چرا كه در خبر وارد است (23) كه امير مؤمنان عليه السلام به ابن اعبد فرمود: «آيا تو را از اين داستان خود و فاطمه دخت گرامى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ـ كه محبوبترين افراد خانواده در نزد آن حضرت و من بودـخبر ندهم؟ گفت:چرا، فرمود: فاطمه آنقدر آسياب گردانيد تا دستش پينه بست و با مشك آب كشيد كه اثر بند مشك بر گردنش نمايان شد و خانه را روبيد تا جامههايش غبار گرفت. زمانى اسيرانى چند براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آوردند، من به فاطمه گفتم: خوب است نزد پدرت روى و از او خادمى بخواهى. فاطمه خدمت پيامبر رفت ديد حضرت با گروهى سرگرم صحبت است (يا جوانانى چند در نزد او هستند) و باز گشت، فرداى آن روز پيامبر نزد فاطمه آمد و فرمود: با من چه كار داشتى؟ فاطمه ساكت ماند، من گفتم: اى رسول خدا، من مىگويم: فاطمه آنقدر آسيا گردانيده و مشك به دوش كشيده كه دستش پينه بسته و اثر بند مشك در گردنش نمايان گرديده است، چون تعدادى اسير براى شما آوردند من به او گفتم كه خدمت شما برسد و از شما خادمى بخواهد تا او بار اين مشكلات را بردارد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى فاطمه، از خدا پروا كن و واجبات الهى خود را به جاى آر و به كارهاى خانوادهات پرداز، و چون به بستر رفتى سى و سه بار سبحان الله و سى و سه بار الحمدالله و سى و چهار بار الله اكبر كه مجموعا صد بار مىشود بگو، كه اين براى تو از خدمتكار بهتر است.فاطمه گفت: از خدا و رسولش راضى هستم». و در روايت ديگرى وارد است كه «پيامبر خادمى براى اونفرستاد». فاضل محقق استاد على اكبر غفارى در پاورقى «من لا يحضره الفقيه» مطالبى آوردهاند كه پسندم آمد در اينجا بياورم، وى گويد: خواننده گرامى، در اينجا درنگى كن و در اين خبر مورد قبول همه خوب بينديش كه پاره تن و تنها نور چشم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خادمى از اسيران و غنايم جنگى از آن حضرت مى طلبد كه در كارهاى مهم منزل به او كمك كند و پارهاى از مشكلات كار خانه را ز دوش او بردارد اما پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با آنكه حاكم مطلق و پر قدرت اسلام و سرپرست با نفوذ جامعه آن زمان است و اختيار همه اموال بلكه جانها به دست اوست و بالاترين مظاهر قدرت را در اختيار دارد آن گونه كه توصيف كنندهاش در وصف او گفته: «من قبل و بعد از او مانندش را نديدهام»، با اين همه يگانه دختر و پاره جگر خود را امر به تقوا و انجام كارهاى خانه و ياد فراوان خدا مىكند و راضى نمىشود كه از بيت المال مسلمانان خادمى به او بدهد، و بر اساس خبر ديگرى به على و فاطمه مىگويد: آيا شما را چيزى نياموزم كه بهتر از خادم باشد؟ فاطمه هم با كمال ميل و رضايت باطنى پاسخ مىدهد: «من از خدا و رسولش راضى هستم». اين نمونه را داشته باش كه تو را جدا در شناخت كسى كه دقيقا از آن حضرت پيروى نموده و آن كس كه از راه حضرتش منحرف شده و روى گردانيده از كسانى كه مدعى خلافت بودهاند با حقيقت آشنا مىسازد، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تنها پيشوا و رئيسى است كه بايد كار او را پى گرفت و به دنبال او حركت نمود (و خواهى ديد كه در ميان خلفا تنها على عليه السلام است كه به دنبال آن حضرت حركت كرده است). اين على بن ابى طالب عليه السلام است كه حتى براى خود فرزندانش فضيلتى بر احدى از مسلمانان قائل نشد، خواهرش ام هانى دختر ابى طالب نزد آن حضرت رفت و امام بيست درهم به او داد، ام هانى از كنيز عجمى خود پرسيد: امير مؤمنان به تو چقدر داد؟ گفت: بيست درهم، ام هانى با عصبانيت خدمت امام رسيد تا اعتراض كند، امام فرمود: باز گرد ـ خدا تو را رحمت كندـكه ما در كتاب خدا ترجيحى براى (فرزندان) اسماعيل بر اسحاق نديدهايم! و نيز از بصره تحفهاى بس گرانبها از غواصى دريا نزد حضرت فرستادند، دخترش ام كلثوم گفت: آيا اجازه مىدهيد كه آن را به گردن بياويزم و به آن زينت كنم؟ فرمود: اى ابو رافع، اين را به بيت المال ببر و كسى حق ندارد از آن استفاده كند مگر آنكه همه زنان مسلمان مانند آن را داشته باشند... اما در مقابل، اين عثمان بن عفان است كه همه غنائمى را كه از فتح افريقيه در مغربـكه همان طرابلس تا طنجه استـبه دست آمده بود به برادر رضاعى خود سعد بن ابى سرح داد بدون آنكه احدى از مسلمانان را با او شريك سازد، و در روزى كه صد هزار به مروان بن حكم داد دويست هزار از بيت المال هم به ابو سفيان پرداخت، و ابو موسى اموال بسيارى را از عراق براى او آورد و او همه را در ميان بنى اميه تقسيم كرد. اينها مواردى است كه ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغة» 1/67 آورده است. و بايد دانست كه سعد بن ابى سرح همان كسى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در روز فتح مكه خون او را مباح كرد چنانكه در كتاب «سنن ابوداود» و «انساب الاشراف» بلاذرى آمده و در بعضى مصادر عبد الله بن ابى سرح گفتهاند. كوتاه سخن آنكه اين دو روش مقياسى است براى كسى كه مىخواهد در ميان كسانى كه بيت المال را به دست دارند حقدار را از نا حق تشخيص دهد. (24) حال كه سخن به مقايسه انجاميد با آنكه قياس در اين مورد نارواست، بد نيست برخى از مظالم و تجاوزهاى خلفا در بيت المال مسلمانان را كه راويان و محدثان خود اهل سنت نقل كردهاند در اينجا بياوريم: ابن ابى الحديد در شرح حال عثمان مىگويد: عثمان بن عفان بن ابى العاص بن اميه بن عبد شمس بن عبد مناف، كنيه او ابو عمرو، و مادرش اروى بنت كريز بن ربيعة بن حنين بن عبد شمس است. پس از پايان يافتن مراسم شورا و استقرار حكومت براى او مردم با او بيعت كردند، و حدسى كه عمر درباره او داشت به وقوع پيوست زيرا او بنى اميه را بر گرده مردم سوار كرد و ولايات را به آنان سپرد و مالها و زمينهاى فراوان به آنان بخشيد، افريقيه در ايام او فتح شد و خمس آن را گرفته همه را به مروان بخشيد، عبد الرحمن بن حنبل حملى در شعر خود(به اعتراض) گفت: احلف بالله رب الأنام «سوگند به خدا پروردگار مردمان كه خداوند هيچ چيزى را بيهوده رها نكرده است». «ولى تو فتنهاى براى ما آفريدى تا به تو آزمايش شويم يا تو به ما آزمايش گردى». «زيرا آن دو امين (ابو بكر و عمر) منار راه هدايت را براى ما روشن ساختند، چرا كه درهمى به بيت المال خيانت نكردند و نيز درهمى را در راه هوى و هوس خود صرف ننمودند». (25) «اما تو خمس سرزمينهاى فتح شده را به مروان بخشيدى، و چه دور است اين كار تو از كار آنها» ! عبد الله بن خالد بن اسيد صلهاى از او خواست و عثمان چهار هزار درهم به او بخشيد. و حكم بن ابى العاص را كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از مدينه تبعيد كرده بود و ابو بكر و عمر هم او را در تبعيد نگه داشتند عثمان به مدينه باز گرداند. و صد هزار درهم نيز به او داد. و قسمتى از يك بازار در مدينه معروف به مهزور را كه پيامبر صدقه عموم مسلمانان ساخته بود عثمان يك جا در اختيار حارث بن حكم برادر مروان بن حكم قرار داد . (26) و فدك را در اختيار مروان گذاشت در حالى كه فاطمه عليها السلام پس از وفات پدرش صلى الله عليه و آله و سلم به ادعاى آنكه فدك ميراث پدر اوست و نيز رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آن را در حيات خود به او بخشيده آن را طلب نمود ولى به او ندادند. و تمام چراگاههاى اطراف مدينه را قرق كرد و تنها رمههاى بنى اميه را راه مىداد. و همه غنايم فتح افريقيه را كه از طرابلس غرب تا طنجه بود همه را به عبد الله بن ابى سرح بخشيد و احدى را با او شريك نساخت. و دويست هزار از بيت المال به ابو سفيان داد در روزى كه صد هزار از بيت المال را دستور داد به مروان دهند و دختر خود ام ابان را نيز به همسرى او در آورد. زيد بن ارقم خزانه دار بيت المال كليدهاى آن را آورد و در برابر عثمان نهاد و گريست . عثمان گفت: آيا از اين مىگريى كه صله رحم كردهام؟ (27) گفت: نه، ولى از آن مىگريم كه فكر مىكنم تو اين مال را در عوض انفاقهايى كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در راه خدا كردهاى برداشتهاى! به خدا سوگند اگر صد درهم به مروان مىدادى باز هم زياد بود! عثمان گفت: اى پسر ارقم، كليدها را بيفكن كه ما ديگرى را براى اين كار خواهيم يافت. و ابو موسى اموال بسيارى را از عراق آورد و عثمان همه را ميان بنى اميه تقسيم كرد. و دختر خود عايشه را به همسرى حارث بن حكم در آورد و صد هزار از بيت المال به او داد. .. (28) نمونهاى از دخل و تصرفهاى بى حساب در بيت المالصورتى از دست و دلبازيهاى خليفه و گنجهاى آباد به بركت آن دينار/نام اشخاص 500000/مروان 100000/ابن ابى سرح 200000/طلحة 2560000/عبد الرحمن (بن عوف) 500000/يعلى بن اميه 100000/زيد بن ثابت 150000/خودش 200000/خودش 4310000/جمع كل درهم/نام اشخاص 300000/حكم بن عاص 2020000/آل حكم 300000/حارث 100000/سعيد 100000/وليد 300000/عبد الله 600000/عبد الله 200000/ابو سفيان 100000/مروان 2200000/طلحه 30000000/طلحه 59800000/زبير 2500000/سعد بن ابى وقاص 30500000/خودش 126770000/جمع كل اين آمار را ببين و فراموش مكن سخن امير مؤمنان عليه السلام را درباره وى كه فرمود: «او با شكم پر برخاست و ميان آخور و آبريزگاه درآمد و شد بود، و پدر زادگانش نيز با او برخاستند و چون شترى كه علف سبز بهارى را مىبلعد مال خدا را بالا كشيدند.و فرمود : هش داريد، هر زمينى كه عثمان در اختيار كسى نهاده و هر مالى كه از مال خدا به كسى داده بايد به بيت المال باز گردد. (29) شيخ مفيد رحمه الله گويد: دوازده شب از ماه رجب سپرى شده بود كه امير مؤمنان عليه السلام از بصره وارد كوفه شد و به منبر رفت، حمد و ثناى الهى به جا آورد سپس فرمود: اما بعد، سپاس خدايى را كه دوست خود را يارى داد و دشمن خود را تنها و بى ياور گذاشت، و راستگويى حقگرا را عزت بخشيد و دروغگوى باطلگرا را خوار و ذليل نمود. اى مردم اين ديار، بر شما باد كه پرواى الهى پيشه كنيد و مطيع كسانى از خاندان پيامبرتان باشيد كه خود مطيع پروردگارند آنان كه شايستهترند كه شما از آنان اطاعت كنيد در آنچه خود آنها خدا را اطاعت كردهاند از اين حق نمايان و مدعيان دروغين كه در مقابل ما را قرار گرفتهاند، با فضل ما خود را فاضل جلوه مىدهند ولى فضل ما را انكار مىكنند، در حق خود ما با ما مىستيزند و ما را از آن كنار مىزنند، البته وبال اين كار ناشايست را چشيدند و به زودى (در قيامت)به كيفر اين تبهكارى خود خواهند رسيد. همانا مردانى چند از شما از يارى من باز نشستند كه من اين كار زشت را بر آنان خرده مىگيرم و آنان را مورد نكوهش و سرزنش قرار مىدهم، شما نيز به آنان درشت گوييد و سخنان زنندهاى به گوشان برسانيد تا به جلب رضايت ما تن دهند يا كارى كه مورد خشنودى ماست از آنان مشاهده كنيم. يكى از افسران آن حضرت به نام مالك بن حبيب تميمى يربوعى برخاست و گفت: به خدا سوگند، من درشتگويى و سخنان ناخوشايند گفتن به آنان را كافى نمىدانم، به خدا سوگند اگر دستور دهيد همه را خواهيم كشت. امير مؤمنان عليه السلام فرمود: اى مالك، از اندازه برون شدى و از حد در گذشتى و مبالغه بيش از حد نمودى! مالك گفت: «اى امير مؤمنان، اندكى ستم و سختگيرى تو بر مخالفان در امورى كه پايههاى حكومت تو را مىلرزاند از سازگارى و كوتاه آ مدن با دشمنان كارسازتر است». امير مؤمنان عليه السلام فرمود: اما خداوند چنين حكمى نفرموده است اى مالك! خداوند فرموده : «جان را به جان قصاص كنيد»، (30) پس ديگر چه جاى اندكى ستم؟ (31) و نيز فرموده است: «هر كه مظلوم كشته شود ما قدرتى در اختيار ولى او نهادهايم (كه انتقام گيرد)ولى نبايد در قتل اسراف كند چرا كه او(از سوى ما) يارى شده است». (32) ابو بردة بن عوف ازدى ـكه از طرفداران عثمان بود و در جنگ جمل شركت نكرد و در جنگ صفين هم با نيتى متزلزل در ركاب حضرت بود ـ برخاست و گفت: اى امير مؤمنان، به نظر شما اين كشتگانى كه در پيرامون عايشه و طلحه و زبير به روى زمين افتادهاند گناهشان چه بود؟ فرمود: آنان شيعيان و كارگزاران مرا كشتند و آن مرد از قبيله ربيعه عبدى رحمه الله را با گروهى از مسلمانان به جرم آنكه گفتند: ما مانند شما بيعت را نمىشكنيم و مانند شما خيانت و نامردمى نمى كنيم، كشتند، و بر آنان شوريدند و به ظلم و ستم همه را از دم تيغ گذراندند، و من از آنان خواستم كه قاتلان برادرانم را از ميان اين گروه به من بسپارند تا آنها را قصاص كنم آن گاه كتاب خدا را ميان خودمان داور كنيم، اما سر بر تافتند و به جنگ با من برخاستند در حالى كه بيعت من و خون حدود هزار نفر از شيعيانم به گردن آنها بود و از اين رو آنان را كشتم، آيا در اين مرود ترديدى به دل دارى؟ گفت: پيش از اين شك داشتم اما اكنون فهميدم و خطاى آن قوم برايم روشن گشت، زيرا تو مردى راه يافته و درستكارى. على عليه السلام آماده شد كه از منبر فرود آيد كه مردانى چند برخاستند تا سخن گويند ولى چون ديدند امام فرود آمد نشستند و سخنى نگفتند. ابو الكنود گويد: ابو برده با آنكه در صفين حضور داشت ولى با امير مؤمنان عليه السلام نفاق مىورزيد و با معاويه مكاتبات سرى داشت و چون معاويه قدرت را به دست گرفت يك قطعه زمين مستغلاتى را در فلوجه(از روستاهاى كوفه)در اختيار او نهاد و او نزد معاويه محترم مىزيست. (33) 1ـ ابن ابى الحديد گويد: مردى به نزد عمر بن خطاب از على بن ابى طالب عليه السلام شكايت آورد و آن حضرت در آنجا نشته بود. عمر رو به آن حضرت نموده گفت: اى ابا الحسن، برخيز و در كنار خصم خود بنشين، على عليه السلام برخاست و در كنار او نشست و با هم به گفتگو و مناظره پرداختند، سپس آن مرد رفت و على عليه السلام هم به جاى خود بازگشت اما عمر رنگ چهره على را دگرگون يافت، گفت: اى ابا الحسن، چرا رنگت دگرگون شده، آيا از اين پيشامد ناراحتى؟ فرمود: آرى، عمر گفت: چطور؟ فرمود: چرا مرا (به جهت احترام) با كنيه در حضور خصم من صدا زدى و به نام صدا نزدى كه اى على، برخيز و در كنار خصم خود بنشين؟! (34) 2ـ شعبى گويد: على عليه السلام زره خود را نزد يك مردى نصرانى ديد و او را براى داورى نزد شريح برد... و فرمود: اين زره من است كه نه آن را فروخته و نه به كسى بخشيدهام، شريح به نصرانى گفت: امير مؤمنان چه مىگويد؟ نصرانى گفت: زره مال خودم است ولى امير مؤمنان را هم دروغگو نمىدانم.شريح رو به على عله السلام نموده گفت: اى امير مؤمنان، آيا شاهد دارى؟ فرمود: نه: شريح به نفع نصرانى حكم نمود. نصرانى به راه افتاد، اندكى رفت، سپس بازگشت و گفت من گواهى مىدهم كه اين نوع داورى، داورى پيامبران است، امير مؤمنان مرا نزد قاضى مىبرد و قاضى او بر عليه او داورى مىكند ! گواهى مىدهم كه معبودى جز خداى يكتاى بى شريك نيست، و محمد بنده و رسول اوست، به خدا سوگند اين زره مال شماست اى امير مؤمنان، هنگامى كه به سوى صفين رهسپار بوديد و لشكر به راه افتاد اين زره از پشت شتر خاكسترى رنگ شما افتاد.امير مؤمنان عليه السلام فرمود : اكنون كه اسلام آوردى آن را به تو بخشيدم، و اسبى هم به او عنايت فرمود. (35) 3ـ امير مؤمنان عليه السلام ابو الاسود دئلى را به منصب قضاوت گماشت سپس او را عزل كرد : وى گفت: چرا مرا معزول داشتى در حالى كه خيانت و جنايتى از من سر نزده است؟ فرمود: ديدم بر سر خصم داد مىزنى و سخن تو از سخن خصم بالاتر مى رود. (36) 4ـ امام صادق عليه السلام فرمود: امير مؤمنان عليه السلام فرمودهاست: كه هر كه بر منصب قضا نشيند (37) بايد در اشاره و نگاه و محل نشستن، ميان اهل دعوا برابرى را رعايت كند. (38) 5ـ على عليه السلام در عهدنامه به محمد بن ابى بكر نوشت: همه اهل دعوا را به يك چشم نگاه كن تا بزرگان چشم طمع به ستم تو به نفع آنان نداشته باشند، و ضعيفان از عدل تو با آنان نوميد نگردند. (39) 6ـ و در عهدنامه به مالك اشتر نوشت: و مانند گرگ خونخوار به جان مردم نيفت كه خوردن آنان را غنيمت شمارى، زيرا مردم دو دستهاند، يا برادر دينى تو هستند يا انسانى مانند تو. (40) 7ـ روكس بن زائد گويد: امام على عليه السلام اعجوبهاى از عجايب داروى است، زيرا او نخستين كسى است كه ميان شهود جدايى افكند تا مبادا دو نفر از آنها در اثر تبانى شهادتى دهند كه جمال حق را زشت و آثار حق را خاموش سازند.وى با اين سنت پسنديده نيكو مبنايى را براى داورى پايه گذارى كرد كه راه فهم حق را براى داوران روشن مىسازد و احكام آنها را از شك و شبهه منزه مىدارد و ميان كسانى كه با احساسات و عواطف مردم بازى مىكنند جدايى مىافكند... و نيز امام على عليه السلام نخستين كسى است كه براى شهادت شاهدان پرونده تشكيل داد و گواهى آنان را ثبت نمود تا شهادتها در اثر رشوه يا تدليس به جهت طمع يا ميل عاطفى دگرگون نشود، و آن حضرت با اين كار يكى از بزرگترين مبتكران عالم به شما مىرود، زيرا حفظ حقوق مردم از دستكارى و خيانت گرانبهاتر از خود حيات آنهاست، و نسلها و ملتها و حكومتها و دولتهاى آينده بر اساس همان طرحى كه آن امام بزرگ ترسيم نموده حركت خواهند كرد... و نيز گويد: او نخستين مكتشف يا مبتكرى است كه ميان شير مادر دختر و مادر پسر فرق نهاد . (41) علاوه بر اينها امام عليه السلام در قضاوت از رابطه عميق مادرى نيز در كشف حقيقتاستفاده نمود و آن حضرت نخستين كسى است كه از وجدان باطنى و ضمير ناخود آگاه در اين راه بهره جست، چنانكه خواهد آمد. 8ـ امام باقر عليه السلام در حديثى فرمود: جوانى به امير مؤمنان عليه السلام گفت: اين چند نفر پدرم را با خود به سفر بردند و خود بازگشتند و پدرم باز نيامد، از آنان حال پدر را پرسيدم گفتند: مرده است. از مالش پرسيدم گفتند: مالى به جاى ننهاد. آنان را نزد شريح برده و او آنان را سوگند داد، و من مىدانم كه پدرم مال فراوانى را با خود برده بود. امير مؤمنان عليه السلام فرمود: به خدا سوگند، در ميان آنان حكمى كنم كه جز داود پيامبر عليه السلام كسى پيش از من چنين حكمى نكرده است! اى قنبر، مأموران انتظامى مرا خبر كن .قنبر آنان را فرا خواند، امام به هر يك از همسفران يكى از مأموران را گماشت، آن گاه به چهره آنان نگريسته فرمود: چه مى گوييد؟ فكر مىكنيد من نمىدانم چه بر سر پدر اين جوان آوردهايد؟ اگر چنين باشد آدم نادانى خواهم بود. سپس فرمود: آنان را از هم جدا كنيد و سرشان را بپوشانيد. آنان را جدا كردند و هر كدام را كنار يكى از ستونهاى مسجد نگاه داشتند و سرهاى آنان را با لباسشان پوشاندند. آن گاه كاتب خود عبيد الله بن ابى رافع را فرا خواند و فرمود : كاغذ و قلم بياور، و خود حضرت در جاى قاضى نشست و مردم هم برابر او نشستند. فرمود: هر گاه من تكبير گفتم شما هم صدا به تكبير برداريد. سپس فرمود: بيرون رويد. آن گاه يكى از متهمان را فرا خواند و او را برابر خود نشانيد و صورتش را گشود و به عبيد الله فرمود : اقرارها و گفتههاى اين مرد را بنويس. آن گاه رو به او كرده فرمود: چه روزى با پدر اين جوان از منزل بيرون شديد؟ گفت: فلان روز. فرمود: در چه ماهى؟ گفت: فلان ماه فرمود: در چه سالى؟گفت: فلان سال، فرمود: به كجا كه رسيديد پدر اين جوان مرد؟ گفت: به فلان جا. فرمود: در منزل چه كسى مرد؟ گفت: در منزل فلانى پسر فلانى. فرمود: بيماريش چه بود؟ گفت: فلان بيمارى. فرمود: چند روز بيمار بود؟ گفت: فلان و فلان روز. فرمود: چه روزى مرد و چه كسى او را غسل داد و كفن كرد؟ و او را در چه كفن كرديد و كه بر او نماز خواند و كه در قبر او رفت و او را در قبر نهاد؟ امير مؤمنان عليه السلام پس از همه اين پرسشها صدا به تكبير برداشت و همه مردم هم تكبير گفتند. باقى متهمان دو دل شدند و شك نكردند كه رفيقشان بر عليه خود آنان اقرار نموده است. امام دستور داد صورت او را پوشاندند و به زندان بردند. سپس يكى ديگر را فرا خواند و او را برابر خود نشانيد و صورت او را گشود و فرمود: هرگز چنين نيست كه پنداشتهايد، شما فكر مىكنيد كه من نمىدانم چه كردهايد؟ گفت: اى امير مؤمنان، من فقط يكى از آنان بودم و راضى به كشتن او هم نبودم، و بدين وسيله اقرار كرد . آن گاه امام عليه السلام يكايك آنان را فرا خواند و همگى به قتل و گرفتن مال او اقرار نمودند. امام عليه السلام آن را كه به زندان فرستاده بود به حضور طلبيد و او نيز اقرار نمود، و آن گاه امام عليه السلام آنان را به پبرداخت مال و ديه خون الزام فرمود. (42) 9ـ امام باقر عليه السلام فرمود: در حكومت على عليه السلام دو زن يكى پسر و ديگرى دختر به دنيا آورد، مادر دختر فرزند خود را در گاهواره پسر گذاشت و پسر آن زن را برداشت، آن گاه بر سر فرزند پسر با يكديگر به نزاع پرداختند و براى داورى نزد آن حضرت آمدند، امام عليه السلام دستور داد شير هر دو را وزن كنند، و فرمود: هر كدام كه شيرش سنگينتر است پسر از آن اوست (43) 10ـشيخ مفيد رحمه الله روايت نموده: در زمان عمر دو زن درباره كودكى دعوا كردند و هر كدام بدون داشتن شاهد مدعى بود كودك از آن اوست و شخص ديگرى هم در اين دعوا مدعى نبود . حكم مسأله بر عمر پوشيده ماند و به امير مؤمنان عليه السلام پناه برد، امام عليه اسلام آن دو زن را خواست و پند و اندرز داد اما سودى نكرد و به دعواى خود ادامه دادند، على عليه السلام فرمود: ارهاى بياوريد، زنان گفتند: مىخواهى چه كنى؟ فرمود: كودك را دو نيم مىكنم و هر كدام شما را نيمى از آن مىدهم.يكى از زنها ساكت ماند و ديگرى گفت: اى ابا الحسن، تو را به خدا چنين نكن، حال كه چنين است من كودك را به اين زن مىدهم . امام عليه السلام تكبير گفت و فرمود: اين كودك فرزند توست نه آن زن، و اگر فرزند او بود به حال او دل مىسوزاند. در اين حال آن زن ديگر اعتراف كرد كه حق با اين زن است و كودك از آن اوست. (44) 11ـ امام باقر عليه السلام فرمود: در زمان امير مؤمنان عليه السلام مردى از دنيا رفت و يك پسر و يك غلام از خود به جاى گذارد و هر كدام از آنها مدعى شد كه وى فرزند اوست و ديگرى غلام است. دعوا نزد امير مؤمنان عليه السلام بردند، امام عليه السلام دستور داد دو سوراخ در ديوار مسجد ايجاد كردند و به هر كدام فرمود كه سرش را داخل سوراخ كند . سپس فرمود: اى قنبر، شمشير را بكش. ولى اشاره كرد كه دستورم را اجرا نكن. سپس فرمود : گردن غلام را بزن. غلام فورا سر خود را دزديد. امير مؤمنان عليه السلام او را گرفت و به ديگرى فرمود: تو فرزند هستى، و من اين را آزاد نموده و مولاى تو مىسازم. (45) 12ـ جابر جعفى از تميم بن حزام اسدى روايت كرده كه گفت: دعواى دو زن را كه بر سر يك دختر و پسر اختلاف داشتند نزد عمر بردند، عمر گفت: ابو الحسن زداينده غمها كجاست؟ على عليه السلام را آوردند، عمر داستان را براى حضرت تعريف كرد، حضرت دستور داد دو ظرف شيشهاى آوردند و آنها را وزن نمود، آن گاه دستور داد كه هر كدام در يكى از شيشهها شير بدوشد .سپس شيشهها را وزن كرد و يكى سنگينتر آمد. حضرت فرمود: پسر از آن زنى است كه شيرش سنگينتر است و دختر از آن زنى كه شيرش سبكتر است. عمر گفت: اى ابو الحسن، اين را از كجا گفتى؟ فرمود: زيرا خداوند بهره پسر را از ارث دو برابر بهره دختر قرار داده است . و پزشكان نيز همين(سنگينى شير) را اساس استدلال بر پسر و دختر قرار دادهاند. (46) 13ـ حافظ عبد الرزاق و عبد بن حميد و ابن منذر با سند خود از دئلى روايت كردهاند كه : زنى را نزد عمر آوردند كه شش ماهه زاييده بود، عمر خواست او را سنگسار كند، خواهرش نزد على بن ابى طالب عليه السلام آمد و گفت: عمر مىخواهم خواهرم را سنگسار كند، تو را به خدا سوگند مىدهم كه اگر عذرى براى او مىدانى مرا از آن با خبر ساز. على عليه السلام فرمود: او عذر دارد، زن صدا به تكبير بلند كرد كه عمر و حاضران شنيدند، آن گاه به نزد عمر رفته گفت: على براى خواهرم عذرى مىشناسد، عمر به نزد على عليه السلام فرستاد كه عذر آن زن چيست؟ فرمود: خداوند مىفرمايد: «مادران فرزندان خود را دو سال تمام شير دهند» (47) و فرموده: «و مدت حمل و دوران شير دادنش سى ماه است» (48) و فرموده: «و دورانشير دادنش دو سال است»، (49) بنابراين (با كسر دو سال از سى ماه) مدت حمل شش ماه مىشود. عمر آن زن را رها كرد، سپس به ما خبر رسيد كه آن زن فرزند ديگرى شش ماهه آورده است. (50) 14ـ امام صادق عليه السلام فرمود: مردى را خدمت امير مؤمنان عليه السلام آوردند كه او را در خرابهاى يافتند كه كارد خونين به دست داشت و بالاى سر مردى سر بريده كه در خون خود مىغلتيد ايستاده بود. امير مؤمنان عليه السلام به او فرمود: تو چه گويى؟ گفت: اى امير مؤمنان من او را كشتهام. فرمود: او را ببريد قصاص كنيد. همين كه او را بيرون بردند تا بكشند مردى با شتاب از راه رسيد و گفت: شتاب نكنيد و او را نزد امير مؤمنان باز گردانيد . او را باز گرداندند و آن مرد از راه رسيده گفت: اى امير مؤمنان، به خدا سوگند اين كشنده او نيست، من او را كشتهام. امير مؤمنان عليه السلام به مرد اولى گفت: چه باعث شد كه بر عليه خود اقرار كردى؟ گفت : اى امير مؤمنان، من هيچ نمىتوانستم بگويم، زيرا همه قرائن بر عليه من بود، زيرا از طرفى چنين مردانى عليه من شهادت دادند و از طرفى مرا با كارد خونين در دست بالاى سر مردى كه در خون خود مىغلتيد دستگير كردهاند. من ترسيدم كه با كتك از من اقرار بگيرند، از اين رو خودم اقرار كردم، و حقيقت اين است كه من در كنار اين خرابه گوسفندى سر بريدهام در اين حال بول به من فشار آورد، به خرابه رفتم چشمم به مردى افتاد كه در خون خود مىغلتيد و من شگفت زده بالاى سرش ايستادم كه ناگاه اينان بر سر من ريختند و دستگيرم نمودند. امير مؤمنان عليه السلام فرمود: اين دو نفر را بگيريد و نزد حسن ببريد و به او بگوييد : حكم اينها چيست؟ نزد حسن عليه السلام رفتند و داستان را گفتند، حضرت حسن عليه السلام فرمود: به امير مؤمنان بگوييد: اين مرد قاتل گر چه يك نفر را كشته ولى جان يك نفر ديگر را نجات داده و به او حيات تازه بخشيده است و خداوند فرموده: «و هر كه جانى را زنده كند گويى همه مردم را زنده كرده است»، (51) از اين رو بايد آن دو نفر آزاد گردند و ديه مقتول از بيت المال داده شود. (52) 15ـ مردى خدمت على عليه السلام آمد و گفت:اى امير مؤمنان، من در هنگام آميزش با همسر جلوگيرى مىكردم و نطفه خود را بيرون مىريختم و باز هم همسرم فرزند آورده است! فرمود : تو را به خدا آيا پس از آنكه با او در آميختى پيش از آنكه بول كنى دوباره آميزش نمودى؟ گفت:آرى. فرمود: پس فرزند متعلق به توست. (53) استاد محمد تقى فلسفى گويد: باور كردنى نبود كه مردى در موقع آميزش مراقب باشد كه نطفه در خارج رحم بريزد و باز زن باردار شود. گويى مرد نسبت به همسر خود بد گمان شده بود و الا هرگز موضوع محرمانه و داخلى خويش را فاش نمىكرد...على عليه السلام مىداند منشأ پيدايش فرزند، تمام نطفهاى كه از مرد خارج مىشود نيست بلكه يك ذره كوچك نطفه كمتر از نيش يك سنجاق كه در مجرا مانده باشد مىتواند زن را باردار كند و اگر فاصله دو آميزش با يكديگر چند ساعت طول بكشد مانعى ندارد زيرا نطفه در محيط مناسب تا 48 ساعت خاصيت خود را حفظ مىكند و زن آبستن مىشود. لذا فرمود: بچه مال توست و ذرات نطفه اول كه به علت ادرار نكردن در مجراى بول باقى مانده او را در وقاع دوم باردار كرده است. (54) و نيز گويد: در چهارده قرن قبل هيچ كس تصور نمىكرد كه منشأ پيدايش انسان موجود كوچك و ناچيزى است كه هر بار در نطفه مرد ميليونها از آن وجود دارد و همين ذره كوچك كافى است زنى را باردار كند. (55) و نيز از دكتر الكسيس كارل نقل مىكند كه: اسپرماتوزوئيدها معمولا تا 48 ساعت بعد از انزال در محيط قليائى و حرارت 37 درجه خاصيت بارور كردن خود را حفظ مىنمايند. (56) پىنوشتها: 1ـ مناقب ابن مغازلى/.129 و در حديث ديگرى است: «دست من و دست على بن ابى طالب در عدالت برابر است».(همان،ص 130) 2ـ فرائد السمطين 1/ .156 3ـ گياهى است كه شتر مىخورد و داراى خار و شبيه به نوك پستان است.(م) 4ـ نهج البلاغة، خطبه .224 5ـ همان، خطبه .73 6ـ همان، خطبه .175 7ـ همان، خطبه .9 8ـ شرح نهج البلاغة 1/ .269 9ـ شرح نهج البلاغة 7/ .36 10ـ وافى 3/20، جزء .14 11ـ بحار الانوار 41/ .105 12ـ همان/ .106 13ـ همان/ .107 14ـ بحار الانوار 41/ .116 15ـ همان/ .122 16ـ همان/ .118 17ـ حاشيه «الاصابة»3/ .49 18ـ بحار الانوار 41/ .131 19ـ همان/ .137 20ـ المناقب المرتضوية؟ .365 21ـ او (به خاطر نيازش)بيش از سهم مقرر از بيت المال طلب نمود. (شرح نهج البلاغه عبده) 22ـ نهچ البلاغه خطبه .222 23ـ من لا يحضره الفقيه، صحيح بخارى، صحيح مسلم، سنن ابى داود، و لفظ مطابق من لا يحضر است. 24ـ حاشسيه من لا يحضره الفقيه، چاپ مكتب الصدوق 1/322ـ .324 25ـ البته اين نوعى افراط و اغراق گويى درباره آن دو خليفه است، زيرا گر چه آنان شخصا از اموال بيت المال استفاده نكردند و به ظاهر زاهدانه مىزيستند اما پايه گذار تبعيض در تقسيم بيت المال و نيز روى كار آوردن بنى اميه بودند.عمر بود كه عرب را بر عجم و قريش را بر غير قريش و...ترجيح داد و با زمينه سازى براى به قدرت رسيدن عثمان مقدمه اين همه جنايتها و خيانتها را فراهم كرد.(م) 26ـ در «معجم البلدان» گويد: وادى مهزور و مذينب دو درهاى بودهاند كه آب باران در آنها جارى مىشد. و ابو عبيده گفته است. مهزور وادى قريظه است. 27ـ بايد به او گفت: «خرج كه از كيسه مهمان بودـ حاتم طائى شدن آسان بود».(م) 28ـ شرح نهج البلاغة 1/ .198 29ـ الغدير 8/ .286 30ـ سوره مائده/ .45 31ـ مقصود امام عليه السلام آن است كه هدف هر چه بزرگ و مهم و مقدس باشد نبايد از راه ظلم و ستم تأمين گردد و هدف مقدس وسيله نا مقدس را توجيه نمىكند، بلكه استفاده از وسيله نا مقدس در راه هدف مقدس، نقض غرض و خلاف مقصود است. تنها وظيفه ما آن است كه در راه پهناور حق حركت كنيم. اگر به مقصود رسيديم چه بهتر و اگر نرسيديم مانعى ندارد و گناهى بر ما نيست چرا كه وظيفه رسول تبليغ است و بس. 32ـ سوره اسراء/.33 در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد به نقل از نصر بن مزاحم اين افزوده را دارد: «و اسراف در قتل آن است كه غير قاتل را بكشى و خدا از آن نهى كرده و ستم همين است». 33ـ امالى شيخ مفيد، مجلس 15، ص .127 34ـ شرح نهج البلاغة، 17/ .65 35ـ الغارات 1/ .124 36ـ مستدرك الوسائل 3/ .197 37ـ تعبير امام چنين است: هر كه گرفتار مقام قضا شود و مسئوليت آن را بپذيرد.(م) 38ـ وسائل الشيعة 18/ .157 39ـ نهج البلاغة، نامه .27 40ـ همان، نامه .53 41ـ الامام على أسد الاسلام و قديسه. 42ـ وسائل الشيعة 18/ .204 43ـ وسائل الشيعة 18/ .210 44ـ همان/ .212 45ـ همان/ .211 46ـ مناقب ابن شهر آشوب 2/ .367 47ـ سوره بقره/ .233 48ـ سوره احقاف/ .15 49ـ سوره لقمان/ .14 50ـ الغدير 6/ .93 51ـ سوره مائده/ .32 52ـ تفسير نور الثقلين 1/ .620 53ـ بحار الانوار 104/ .64 54ـ كودك از نظر وراثت و تربيت 1/ .94 55ـ همان/ .93 56ـ همان. اميرالمؤمنين على ابن ابيطالب عليه السلام ص 794 احمد رحمانى همدانى |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
جهت حسن مطلع این وبلاگ یک مطلب از پایگاه اطلاع رسانی امام علی نقل می کنم ، آن هم از عدالت علی (علیه السلام) که یکی از بارزترین و مهم ترین جنبه های وجودی آن حضرت می باشد :
لینک مطلب در سایت امام علی علیه السلام عدالت اجتماعى از جمله مسائلى كه در نهج البلاغه فراوان درباره آنها بحثشده است،مسائل مربوط به حكومت و عدالت است. هر كسى كه يك دوره نهج البلاغه را مطالعه كند،مىبيند على عليه السلام در باره حكومت و دالتحساسيتخاصى دارد،اهميت و ارزش فراوانى براى آنها قائل است.قطعا براى كسانى كه با اسلام آشنايى ندارند و بر عكس با تعليمات ساير اديان جهانى آشنا مىباشند،باعث تعجب است كه چرا يك پيشواى دينى اينقدر به اين گونه مسائل مىپردازد!مگر اينها مربوط به دنيا و زندگى دنيا نيست؟آخر يك پيشواى دينى را با دنيا و زندگى و مسائل اجتماعى چه كار؟! و بر عكس،كسى كه با تعليمات اسلامى آشناست و سوابق على عليه السلام را مىداند كه در دامان مقدس پيغمبر مكرم اسلام پرورش يافته است،پيغمبر او را در كودكى از پدرش گرفته،در خانه خود و روى دامان خود بزرگ كرده است و با تعليم و تربيت مخصوص خود او را پرورش داده،رموز اسلام را به او آموخته،اصول و فروع اسلام را در جان او ريخته است،دچار هيچ گونه تعجبى نمىشود بلكه براى او اگر جز اين بود جاى تعجب بود. مگر قرآن كريم نمىفرمايد: لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط (1) . سوگند كه ما پيامبران خويش را با دلايل روشن فرستاديم و با آنان كتاب و ترازو فرود آورديم كه ميان مردم به عدالت قيام كنند. در اين آيه كريمه برقرارى عدالتبه عنوان هدف بعثت همه انبياء معرفى شده است.مقام قداست عدالت تا آنجا كه بالا رفته كه پيامبران الهى به خاطر آن مبعوث شدهاند.عليهذا چگونه ممكن است كسى مانند على كه شارح و مفسر قرآن و توضيح دهنده اصول و فروع اسلام است،در باره اين مساله سكوت كند و يا در درجه كمترى از اهميت آن را قرار دهد؟ آنان كه در تعليمات خود توجهى به اين مسائل ندارند و يا خيال مىكنند اين مسائل در حاشيه است و تنها مسائلى از قبيل طهارت و نجاست در متن دين است،لازم است در افكار و عقايد خود تجديد نظر نمايند. ارزش و اعتبار اولين مسالهاى كه بايد بحثشود همين است كه ارزش و اهميت اين مسائل از نظر نهج البلاغه در چه درجه است،بلكه اساسا اسلام چه اهميتى به مسائل مربوط به حكومت و عدالت مىدهد؟بحث مفصل از حدود اين مقالات خارج است اما اشاره به آنها لازم است. قرآن كريم آنجا كه رسول اكرم را فرمان مىدهد كه خلافت و ولايت و زعامت على عليه السلام را بعد از خودش به مردم ابلاغ كند،مىفرمايد: يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته (2) . اى فرستاده!اين فرمان را كه از ناحيه پروردگارت فرود آمده به مردم برسان،اگر نكنى رسالت الهى را ابلاغ نكردهاى. به كدام موضوع اسلامى اين اندازه اهميت داده شده است؟كدام موضوع ديگر است كه ابلاغ نكردن آن با عدم ابلاغ رسالت مساوى باشد؟ در جريان جنگ احد كه مسلمين شكستخوردند و خبر كشته شدن پيغمبر اكرم پخش شد و گروهى از مسلمين پشتبه جبهه كرده فرار كردند،قرآن كريم چنين مىفرمايد: و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم (3) . محمد جز پيامبرى كه پيش از او نيز پيامبرانى آمدهاند نيست.آيا اگر او بميرد و يا در جنگ كشته شود شما فرار مىكنيد و ديگر كار از كار گذشته است؟! حضرت استاد علامه طباطبايى(روحى فداه)در مقاله«ولايت و حكومت»از اين آيه چنين استنباط فرمودهاند كه كشته شدن پيغمبر اكرم در جنگ نبايد هيچ گونه وقفهاى در كار شما ايجاد كند،شما فورا بايد تحت لواى آن كس كه پس از پيغمبر زعيم شماستبه كار خود ادامه دهيد.به عبارت ديگر، فرضا پيغمبر كشته شود يا بميرد،نظام اجتماعى و جنگى مسلمين نبايد از هم بپاشد. در حديث است كه پيغمبر اكرم فرمود:اگر سه نفر(حد اقل)همسفر شديد،حتما يكى از سه نفر را امير و رئيس خود قرار دهيد.از اينجا مىتوان فهميد كه از نظر رسول اكرم هرج و مرج و فقدان يك قوه حاكم بر اجتماع كه منشا حل اختلافات و پيوند دهنده افراد اجتماع با يكديگر باشد،چه اندازه زيانآور است. مسائل مربوط به حكومت و عدالت كه در نهج البلاغه مطرح شده است فراوان است و ما به حول و قوه الهى برخى از آنها را طرح مىكنيم. اولين مساله كه لازم استبحثشود ارزش و لزوم حكومت است.على عليه السلام مكرر لزوم يك حكومت مقتدر را تصريح كرده است و با فكر خوارج-كه در آغاز امر مدعى بودند با وجود قرآن از حكومتبىنيازيم-مبارزه كرده است.خوارج-همچنانكه مىدانيم-شعارشان«لا حكم الا لله»بود.اين شعار از قرآن مجيد اقتباس شده است و مفادش اين است كه فرمان(قانون)تنها از ناحيه خداوند و يا از ناحيه كسانى كه خداوند به آنان اجازه قانونگذارى داده استبايد وضع شود.ولى خوارج اين جمله را در ابتدا طور ديگر تعبير مىكردند و به تعبير امير المؤمنين از اين كلمه حق معنى باطلى را در نظر مىگرفتند.حاصل تعبير آنها اين بود كه بشر حق حكومت ندارد،حكومت منحصرا از آن خداست. على مىفرمايد:بلى،من هم مىگويم:«لا حكم الا لله»اما به اين معنى كه اختيار وضع قانون با خداست، لكن اينها مىگويند حكومت و زعامت هم با خداست،و اين معقول نيست.قانون خدا بايستبه وسيله افراد بشر اجرا شود.مردم را از فرمانروايى«نيك»يا«بد» (4) چارهاى نيست.در پرتو حكومت و در سايه حكومت است كه مؤمن براى خدا كار مىكند و كافر بهره دنياى خود را مىبرد و كارها به پايان خود مىرسد.به وسيله حكومت است كه مالياتها جمعآورى،و با دشمن نبرد،و راهها امن،و حق ضعيف از قوى باز ستانده مىشود،تا آن وقتى كه نيكان راحت گردند و از شر بدان راحتى به دست آيد (5) . على عليه السلام مانند هر مرد الهى و رجل ربانى ديگر،حكومت و زعامت را به عنوان يك پست و مقام دنيوى كه اشباع كننده حس جاه طلبى بشر است و به عنوان هدف و ايده آل زندگى،سخت تحقير مىكند و آن را پشيزى نمىشمارد،آن را مانند ساير مظاهر مادى دنيا از استخوان خوكى كه در دست انسان خوره دارى باشد بىمقدارتر مىشمارد،اما همين حكومت و زعامت را در مسير اصلى و واقعىاش يعنى به عنوان وسيلهاى براى اجراى عدالت و احقاق حق و خدمتبه اجتماع،فوق العاده مقدس مىشمارد و مانع دستيافتن حريف و رقيب فرصت طلب و استفاده جو مىگردد،از شمشير زدن براى حفظ و نگهدارىاش از دستبرد چپاولگران دريغ نمىورزد. ابن عباس در دوران خلافت على عليه السلام بر آن حضرت وارد شد در حالى كه با دستخودش كفش كهنه خويش را پينه مىزد.از ابن عباس پرسيد:قيمت اين كفش چقدر است؟ابن عباس گفت:هيچ.امام فرمود:ارزش همين كفش كهنه در نظر من از حكومت و امارت بر شما بيشتر است،مگر آنكه به وسيله آن عدالتى را اجرا كنم،حقى را به ذى حقى برسانم،يا باطلى را از ميان بردارم (6) . در خطبه207 بحثى كلى در مورد حقوق مىكند و مىفرمايد:حقوق همواره طرفينى است.مىفرمايد: از جمله حقوق الهى حقوقى است كه براى مردم بر مردم قرار داده است،آنها را چنان وضع كرده كه هر حقى در برابر حقى ديگر قرار مىگيرد،هر حقى به نفع يك فرد و يا يك جمعيت موجب حقى ديگر است كه آنها را متعهد مىكند،هر حقى آنگاه الزامآور مىگردد كه ديگرى هم وظيفه خود را در مورد حقوقى كه بر عهده دارد انجام دهد. پس از آن چنين به سخن ادامه مىدهد: و اعظم ما افترض سبحانه من تلك الحقوق حق الوالى على الرعية و حق الرعية على الوالى،فريضة فرضها الله سبحانه لكل على كل،فجعلها نظاما لالفتهم و عزا لدينهم،فليست تصلح الرعية الا بصلاح الولاة و لا تصلح الولاة الا باستقامة الرعية،فاذا ادت الرعية الى الوالى حقه و ادى الوالى الى الرعية حقها عز الحق بينهم و قامت مناهج الدين و اعتدلت معالم العدل و جرت على اذلالها السنن فصلح بذلك الزمان و طمع فى بقاء الدولة و يئست مطامع الاعداء... بزرگترين اين حقوق متقابل،حق حكومتبر مردم و حق مردم بر حكومت است.فريضه الهى است كه براى همه بر همه حقوقى مقرر فرموده،اين حقوق را مايه انتظام روابط مردم و عزت دين آنان قرار داده است.مردم هرگز روى صلاح و شايستگى نخواهند ديد مگر حكومتشان صالح باشد و حكومتها هرگز به صلاح نخواهند آمد مگر توده ملت استوار و با استقامتشوند.هر گاه توده ملتبه حقوق حكومت وفادار باشند و حكومتحقوق مردم را ادا كند،آن وقت است كه«حق»در اجتماع محترم و حاكم خواهد شد،آن وقت است كه اركان دين بپا خواهد خاست،آن وقت است كه نشانهها و علائم عدل بدون هيچ گونه انحرافى ظاهر خواهد شد،و آن وقت است كه سنتها در مجراى خود قرار خواهد گرفت و محيط و زمانه محبوب و دوست داشتنى مىشود و دشمن از طمع بستن به چنين اجتماع محكم و استوارى مايوس خواهد شد. ارزش عدالت تعليمات مقدس اسلام اولين تاثيرى كه گذاشت روى انديشهها و تفكرات گروندگان بود،نه تنها تعليمات جديدى در زمينه جهان و انسان و اجتماع آورد بلكه طرز تفكر و نحوه انديشيدنها را عوض كرد.اهميت اين قسمت كمتر از اهميت قسمت اول نيست. هر معلمى معلومات تازهاى به شاگردان خود مىدهد و هر مكتبى اطلاعات جديدى در اختيار پيروان خود مىگذارد،اما تنها برخى از معلمان و برخى از مكتبهاست كه منطق جديدى به شاگردان و پيروان خود مىدهند و طرز تفكر آنان را تغيير داده،نحوه انديشيدنشان را دگرگون مىسازند. اين مطلب نيازمند توضيح است.چگونه است كه منطقها عوض مىشود،طرز تفكر و نحوه انديشيدنها دگرگون مىگردد؟ انسان،چه در مسائل علمى و چه در مسائل اجتماعى،از آن جهت كه يك موجود متفكر است استدلال مىكند و در استدلالهاى خود خواه ناخواه بر برخى اصول و مبادى تكيه مىنمايد و با تكيه به همان اصول و مبادى است كه استنتاج مىنمايد و قضاوت مىكند. تفاوت منطقها و طرز تفكرها در همان اصول و مبادى اولى است كه در استدلالها و استنتاجها به كار مىرود،در اين است كه چه نوع اصول و مباديى نقطه اتكا و پايه استدلال و استنتاج قرار گرفته باشد. اينجاست كه تفكرات و استنتاجات متفاوت مىگردد. در مسائل علمى تقريبا طرز تفكرها در هر زمانى ميان آشنايان با روح علمى زمان يكسان است.اگر اختلافى هست،ميان تفكرات عصرهاى مختلف است.ولى در مسائل اجتماعى حتى مردمان همزمان نيز همسان و همشكل نيستند،و اين خود رازى دارد كه اكنون مجال بحث در آن نيست. بشر در برخورد با مسائل اجتماعى و اخلاقى خواه ناخواه به نوعى ارزيابى مىپردازد،در ارزيابى خود براى آن مسائل درجات و مراتب يعنى ارزشهاى مختلف قائل مىشود و بر اساس همين درجه بندىها و طبقهبندىهاست كه نوع اصول و مباديى كه به كار مىبرد،با آنچه ديگرى ارزيابى مىكند متفاوت مىشود و در نتيجه طرز تفكرها مختلف مىگردد. مثلا عفاف،خصوصا براى زن،يك مساله اجتماعى است.آيا همه مردم در ارزيابى خود درباره اين موضوع يك نوع فكر مىكنند؟البته نه،بىنهايت اختلاف است،برخى از مردم ارزش اين موضوع را به حد صفر رساندهاند،پس اين موضوع در انديشه و تفكرات آنان هيچ نقش مؤثرى ندارد،و بعضى بىنهايت ارزش قائلند و با نفى اين ارزش براى حيات و زندگى ارزش قائل نيستند. اسلام كه طرز تفكرها را عوض كرد به اين معنى است كه ارزشها را بالا و پايين آورد،ارزشهايى كه در حد صفر بود(مانند تقوا)در درجه اعلى قرار داد و بهاى فوق العاده سنگين براى آنها تعيين كرد،و ارزشهاى خيلى بالا از قبيل خون و نژاد و غير آن را پايين آورده تا سر حد صفر رساند. عدالتيكى از مسائلى است كه به وسيله اسلام حيات و زندگى را از سر گرفت و ارزش فوق العاده يافت. اسلام به عدالت،تنها توصيه نكرد و يا تنها به اجراى آن قناعت نكرد بلكه عمده اين است كه ارزش آن را بالا برد.بهتر است اين مطلب را از زبان على عليه السلام در نهج البلاغه بشنويم. فرد باهوش و نكته سنجى از امير المؤمنين على عليه السلام سؤال مىكند: العدل افضل ام الجود؟ آيا عدالتشريفتر و بالاتر استيا بخشندگى؟ مورد سؤال دو خصيصه انسانى است.بشر همواره از ستم گريزان بوده است و همواره احسان و نيكى ديگرى را كه بدون چشمداشت پاداش انجام مىداده،مورد تحسين و ستايش قرار داده است. پاسخ پرسش بالا خيلى آسان به نظر مىرسد:جود و بخشندگى از عدالتبالاتر است،زيرا عدالت رعايتحقوق ديگران و تجاوز نكردن به حدود و حقوق آنهاست،اما جود اين است كه آدمى با دستخود حقوق مسلم خود را نثار غير مىكند.آن كه عدالت مىكند به حقوق ديگران تجاوز نمىكند و يا حافظ حقوق ديگران است از تجاوز و متجاوزان،و اما آن كه جود مىكند فداكارى مىنمايد و حق مسلم خود را به ديگرى تفويض مىكند،پس جود بالاتر است. واقعا هم اگر تنها با معيارهاى اخلاقى و فردى بسنجيم،مطلب از اين قرار است،يعنى جود بيش از عدالت معرف و نشانه كمال نفس ورقاء روح انسان است،اما... ولى على عليه السلام بر عكس نظر بالا جواب مىدهد.على عليه السلام به دو دليل مىگويد عدل از جود بالاتر است،يكى اينكه: العدل يضع الامور مواضعها و الجود يخرجها من جهتها. عدل جريانها را در مجراى طبيعى خود قرار مىدهد،اما جود جريانها را از مجراى طبيعى خود خارج مىسازد. زيرا مفهوم عدالت اين است كه استحقاقهاى طبيعى و واقعى در نظر گرفته شود و به هر كس مطابق آنچه به حسب كار و استعداد لياقت دارد داده شود،اجتماع حكم ماشينى را پيدا مىكند كه هر جزء آن در جاى خودش قرار گرفته است.و اما جود درست است كه از نظر شخص جود كننده-كه ما يملك مشروع خويش را به ديگرى مىبخشد-فوق العاده با ارزش است،اما بايد توجه داشت كه يك جريان غير طبيعى است،مانند بدنى است كه عضوى از آن بدن بيمار است و ساير اعضا موقتا براى اينكه آن عضو را نجات دهند فعاليتخويش را متوجه اصلاح وضع او مىكنند.از نظر اجتماعى،چه بهتر كه اجتماع چنين اعضاى بيمارى را نداشته باشد تا توجه اعضاى اجتماع به جاى اينكه به طرف اصلاح و كمك به يك عضو خاص معطوف شود،به سوى تكامل عمومى اجتماع معطوف گردد. ديگر اينكه: العدل سائس عام و الجود عارض خاص. عدالت قانونى است عام،و مدير و مدبرى است كلى و شامل كه همه اجتماع را در بر مىگيرد،و بزرگراهى است كه همه بايد از آن بروند.اما جود و بخشش يك حالت استثنائى و غير كلى است كه نمىشود رويش حساب كرد. اساسا جود اگر جنبه قانونى و عمومى پيدا كند و كليتيابد،ديگر جود نيست.على عليه السلام آنگاه نتيجه گرفت: فالعدل اشرفهما و افضلهما (7) . پس از ميان عدالت وجود،آن كه اشرف و افضل است عدالت است. اين گونه تفكر درباره انسان و مسائل انسانى،نوعى خاص از انديشه استبر اساس ارزيابى خاصى.ريشه اين ارزيابى اهميت و اصالت اجتماع است.ريشه اين ارزيابى اين است كه اصول و مبادى اجتماعى بر اصول و مبادى اخلاقى تقدم دارد،آن يكى اصل است و اين يكى فرع،آن يكى تنه است و اين يكى شاخه، آن يكى ركن است و اين يكى زينت و زيور. از نظر على عليه السلام آن اصلى كه مىتواند تعادل اجتماع را حفظ كند و همه را راضى نگه دارد،به پيكر اجتماع سلامت و به روح اجتماع آرامش بدهد عدالت است.ظلم و جور و تبعيض قادر نيستحتى روح خود ستمگر و روح آن كسى كه به نفع او ستمگرى مىشود،راضى و آرام نگه دارد تا چه رسد به ستمديدگان و پايمال شدگان.عدالتبزرگراهى است عمومى كه همه را مىتواند در خود بگنجاند و بدون مشكلى عبور دهد،اما ظلم و جور كوره راهى است كه حتى فرد ستمگر را به مقصد نمىرساند. مىدانيم كه عثمان بن عفان قسمتى از اموال عمومى مسلمين را در دوره خلافتش تيول خويشاوندان و نزديكانش قرار داد.بعد از عثمان،على عليه السلام زمام امور را به دست گرفت.از آن حضرت خواستند كه عطف به ما سبق نكند و كارى به گذشته نداشته باشد،كوشش خود را محدود كند به حوادثى كه از اين به بعد در زمان خلافتخودش پيش مىآيد،اما او جواب مىداد كه: الحق القديم لا يبطله شىء. حق كهن به هيچ وجه باطل نمىشود. فرمود به خدا قسم اگر با آن اموال براى خود زن گرفته باشند و يا كنيزكان خريده باشند،باز هم آن را به بيت المال بر مىگردانم. فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق (8) . همانا در عدالت گنجايش خاصى است،عدالت مىتواند همه را در بر گيرد و در خود جاى دهد،و آن كس كه بيمار است اندامش آماس كرده در عدالت نمىگنجد،بايد بداند كه جايگاه ظلم و جور تنگتر است. يعنى عدالت چيزى است كه مىتوان به آن به عنوان يك مرز ايمان داشت و به حدود آن راضى و قانع بود،اما اگر اين مرز شكسته و اين ايمان گرفته شود و پاى بشر به آن طرف مرز برسد ديگر حدى براى خود نمىشناسد،به هر حدى كه برسد به مقتضاى طبيعت و شهوت سيرى ناپذير خود تشنه حد ديگر مىگردد و بيشتر احساس نارضايى مىنمايد. نتوان تماشاچى صحنههاى بىعدالتى بود على عليه السلام عدالت را يك تكليف و وظيفه الهى،بلكه يك ناموس الهى مىداند،هرگز روا نمىشمارد كه يك مسلمان آگاه به تعليمات اسلامى تماشاچى صحنههاى تبعيض و بىعدالتى باشد. در خطبه«شقشقيه»پس از آن كه ماجراهاى غم انگيز سياسى گذشته را شرح مىدهد،بدانجا مىرسد كه مردم پس از قتل عثمان به سوى او هجوم آوردند و با اصرار و ابرام از او مىخواستند كه زمامدارى مسلمين را بپذيرد و او پس از آن ماجراهاى دردناك گذشته و با خرابى اوضاع حاضر ديگر مايل نبود اين مسؤوليتسنگين را بپذيرد،اما به حكم اينكه اگر نمىپذيرفتحقيقت لوث شده بود و گفته مىشد على از اول علاقهاى به اين كار نداشت و براى اين مسائل اهميتى قائل نيست،و به حكم اينكه اسلام اجازه نمىدهد كه آنجا كه اجتماع به دو طبقه ستمگر و ستمكش،يكى پرخور ناراحت از پرخورى و ديگرى گرسنه ناراحت از گرسنگى،تقسيم مىشود دست روى دستبگذارد و تماشاچى صحنه باشد، اين وظيفه سنگين را بر عهده گرفت: لو لا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء ان لا يقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم لا لقيتحبلها على غاربها و لسقيت آخرها بكاس اولها (9) . اگر آن اجتماع عظيم نبود و اگر تمام شدن حجت و بسته شدن راه عذر بر من نبود و اگر پيمان خدا از دانشمندان نبود كه در مقابل پر خورى ستمگر و گرسنگى ستمكش ساكت ننشينند و دست روى دست نگذارند،همانا افسار خلافت را روى شانهاش مىانداختم و مانند روز اول كنار مىنشستم. عدالت نبايد فداى مصلحتبشود تبعيض و رفيق بازى و باندسازى و دهانها را با لقمههاى بزرگ بستن و دوختن،همواره ابزار لازم سياست قلمداد شده است.اكنون مردى زمامدار و كشتى سياست را ناخدا شده است كه دشمن اين ابزار است،هدف و ايدهاش مبارزه با اين نوع سياستبازى است.طبعا از همان روز اول،ارباب توقع يعنى همان رجال سياست رنجش پيدا مىكنند،رنجش منجر به خرابكارى مىشود و درد سرهايى فراهم مىآورد.دوستان خير انديش به حضور على عليه السلام آمدند و با نهايتخلوص و خيرخواهى تقاضا كردند كه به خاطر مصلحت مهمتر،انعطافى در سياستخود پديد آورد،پيشنهاد كردند كه خودت را از درد سر اين هوچيها راحت كن،«دهن سگ به لقمه دوخته به»:اينها افراد متنفذى هستند،بعضى از اينها از شخصيتهاى صدر اولاند،تو فعلا در مقابل دشمنى مانند معاويه قرار دارى كه ايالتى زرخيز مانند شام را در اختيار دارد،چه مانعى دارد كه به خاطر«مصلحت»!فعلا موضوع مساوات و برابرى را مسكوت عنه بگذارى؟ على عليه السلام جواب داد: اتامرونى ان اطلب النصر بالجور...و الله لا اطور به ما سمر سمير و ما ام نجم فى السماء نجما،و لو كان المال لى لسويتبينهم فكيف و انما المال مال الله (10) . شما از من مىخواهيد كه پيروزى را به قيمت تبعيض و ستمگرى به دست آورم؟از من مىخواهيد كه عدالت را به پاى سياست و سيادت قربانى كنم؟خير،سوگند به ذات خدا كه تا دنيا دنياست چنين كارى نخواهم كرد و به گرد چنين كارى نخواهم گشت.من و تبعيض؟!من و پايمال كردن عدالت؟!اگر همه اين اموال عمومى كه در اختيار من است مال شخص خودم و محصول دسترنجخودم بود و مىخواستم ميان مردم تقسيم كنم،هرگز تبعيض روا نمىداشتم تا چه رسد كه مال مال خداست و من امانتدار خدايم. اين بود نمونهاى از ارزيابى على عليه السلام درباره عدالت،و اين است ارزش عدالت در نظر على عليه السلام. احتياجات بشر در آب و نان و جامه و خانه خلاصه نمىشود.يك اسب و يا يك كبوتر را مىتوان با سير نگه داشتن و فراهم كردن وسيله آسايش تن راضى نگه داشت،ولى براى جلب رضايت انسان،عوامل روانى به همان اندازه مىتواند مؤثر باشد كه عوامل جسمانى. حكومتها ممكن است از نظر تامين حوائج مادى مردم يكسان عمل كنند،در عين حال از نظر جلب و تحصيل رضايت عمومى يكسان نتيجه نگيرند،بدان جهت كه يكى حوائج روانى اجتماع را بر مىآورد و ديگرى بر نمىآورد. يكى از چيزهايى كه رضايت عموم بدان بستگى دارد اين است كه حكومتبا چه ديدهاى به توده مردم و به خودش نگاه مىكند،با اين چشم كه آنها برده و مملوك و خود مالك و صاحب اختيار است؟و يا با اين چشم كه آنها صاحب حقاند و او خود تنها وكيل و امين و نماينده است؟در صورت اول هر خدمتى انجام دهد از نوع تيمارى است كه مالك يك حيوان براى حيوان خويش انجام مىدهد،و در صورت دوم از نوع خدمتى است كه يك امين صالح انجام مىدهد.اعتراف حكومتبه حقوق واقعى مردم و احتراز از هر نوع عملى كه مشعر بر نفى حق حاكميت آنها باشد،از شرايط اوليه جلب رضا و اطمينان آنان است. كليسا و مساله حق حاكميت در قرون جديد-چنانكه مىدانيم-نهضتى بر ضد مذهب در اروپا بر پا شد و كم و بيش دامنهاش به بيرون دنياى مسيحيت كشيده شد.گرايش اين نهضتبه طرف ماديگرى بود.وقتى كه علل و ريشههاى اين امر را جستجو مىكنيم مىبينيم يكى از آنها نارسايى مفاهيم كليسايى از نظر حقوق سياسى است.ارباب كليسا و همچنين برخى فيلسوفان اروپايى،نوعى پيوند تصنعى ميان اعتقاد به خدا از يك طرف و سلب حقوق سياسى و تثبيتحكومتهاى استبدادى از طرف ديگر برقرار كردند،طبعا نوعى ارتباط مثبت ميان دموكراسى و حكومت مردم بر مردم و بىخدايى فرض شد. چنين فرض شد كه يا بايد خدا را بپذيريم و حق حكومت را از طرف او تفويض شده به افراد معينى كه هيچ نوع امتياز روشنى ندارند تلقى كنيم،و يا خدا را نفى كنيم تا بتوانيم خود را ذى حق بدانيم. از نظر روانشناسى مذهبى،يكى از موجبات عقبگرد مذهبى اين است كه اولياء مذهب ميان مذهب و يك نياز طبيعى تضاد برقرار كنند،مخصوصا هنگامى كه آن نياز در سطح افكار عمومى ظاهر شود. درست در مرحلهاى كه استبدادها و اختناقها در اروپا به اوج خود رسيده بود و مردم تشنه اين انديشه بودند كه حق حاكميت از آن مردم است،[از طرف]كليسا يا طرفداران كليسا و يا با اتكا به افكار كليسا اين فكر عرضه شد كه مردم در زمينه حكومت فقط تكليف و وظيفه دارند نه حق.همين كافى بود كه تشنگان آزادى و دموكراسى و حكومت را بر ضد كليسا،بلكه بر ضد دين و خدا به طور كلى بر انگيزد. اين طرز تفكر،هم در غرب و هم در شرق ريشهاى بسيار قديمى دارد. ژان ژاك روسو در قرار داد اجتماعى مىنويسد: «فيلون(حكيم يونانى اسكندرانى در قرن اول ميلادى)نقل مىكند كه كاليگولا(امپراتور خونخوار رم) مىگفته است همان قسمتى كه چوپان طبيعتا بر گلههاى خود برترى دارد،قائدين قوم جنسا بر مرئوسين خويش تفوق دارند.و از استدلال خود نتيجه مىگرفته است كه آنها نظير خدايان،و رعايا نظير چهارپايان مىباشند.» در قرون جديد اين فكر قديمى تجديد شد و چون رنگ مذهب و خدا به خود گرفت،احساسات را بر ضد مذهب بر انگيخت.در همان كتاب مىنويسد: «گرسيوس(رجل سياسى و تاريخ نويس هلندى كه در زمان لوئى سيزدهم در پاريس به سر مىبرد و در سال 1625 م كتابى به اسم«حق جنگ و صلح»نوشته است)قبول ندارد كه قدرت رؤسا فقط براى آسايش مرئوسين ايجاد شده است،براى اثبات نظريه خود وضعيت غلامان را شاهد مىآورد و نشان مىدهد كه بندگان براى راحتى اربابان هستند نه اربابان براى راحتى بندگان... هابز نيز همين نظر را دارد.به گفته اين دو دانشمند،نوع بشر از گلههايى چند تشكيل شده كه هر يك براى خود رئيسى دارند كه آنها را براى خورده شدن پرورش مىدهند.» (11) روسو كه چنين حقى را«حق زور»(حق قوه)مىخواند،به اين استدلال چنين پاسخ مىدهد: «مىگويند تمام قدرتها از طرف خداوند است و تمام زورمندان را او فرستاده است.ولى اين دليل نمىشود كه براى رفع زورمندان اقدام نكنيم.تمام بيماريها از طرف خداست،ولى اين مانع نمىشود كه از آوردن طبيب خوددارى نماييم.دزدى در گوشه جنگل به من حمله مىكند،آيا كافى است فقط در مقابل زور تسليم شده،كيسهام را بدهم يا بايد از اين حد تجاوز نمايم و با وجود اينكه مىتوانم پول خود را پنهان كنم،آن را به رغبت تقديم دزد نمايم؟تكليف من در مقابل قدرت دزد يعنى تفنگ چيست؟» (12) هابز-كه در بالا به نظريه او اشاره شده-هر چند در منطق استبدادى خويشتن،خداوند را نقطه اتكا قرار نمىدهد و اساس نظريه فلسفى وى در حقوق سياسى اين است كه حكمران تجسم دهنده شخص مردم است و هر كارى كه بكند مثل اين است كه خود مردم كردهاند،ولى دقت در نظريه او نشان مىدهد كه از انديشههاى كليسا متاثر است.هوبز مدعى است كه آزادى فرد با قدرت نامحدود حكمران منافات ندارد.مىگويد: «نبايد پنداشت كه وجود اين آزادى(آزادى فرد در دفاع از خود)قدرت حكمران را بر جان و مال كسان از ميان مىبرد يا از آن مىكاهد،چون هيچ كار حكمران با مردم نمىتواند ستمگرى خوانده شود (13) ، زيرا تجسم دهنده شخص مردم است.كارى كه او بكند مثل آن است كه خود مردم كردهاند.حقى نيست كه او نداشته باشد و حدى كه بر قدرت او هست از آن لحاظ است كه بنده خداوند است و بايد قوانين طبيعت را محترم شمارد.ممكن است و اغلب پيش مىآيد كه حكمران فردى را تباه كند،اما نمىتوان گفتبدو ستم كرده است،مثل وقتى كه يفتاح (14) موجب شد كه دخترش قربانى شود.در اين موارد كسى كه چنين دچار مرگ مىشود،آزادى دارد كارى كه براى آن كار محكوم به مرگ خواهد شد بكند يا نكند.در مورد حكمرانى كه مردم را بيگناه به هلاكت مىرساند نيز حكم همان است،زيرا هر چند عمل او خلاف قانون طبيعت و خلاف انصاف است،چنانكه كشتن«اوريا»توسط«داود»چنين بود اما به اوريا ستم نشد،بلكه ستم به خداوند شد...» (15) چنانكه ملاحظه مىكنيد،در اين فلسفهها مسؤوليت در مقابل خداوند موجب سلب مسؤوليت در مقابل مردم فرض شده است،مكلف و موظف بودن در برابر خداوند كافى دانسته شده استبراى اينكه مردم هيچ حقى نداشته باشند،عدالت همان باشد كه حكمران انجام مىدهد و ظلم براى او مفهوم و معنى نداشته باشد...به عبارت ديگر،حق الله موجب سقوط حق الناس فرض شده است.مسلما آقاى هابز در عين اينكه بر حسب ظاهر يك فيلسوف آزاد فكر است و متكى به انديشههاى كليسايى نيست، اگر نوع انديشههاى كليسايى در مغزش رسوخ نمىداشت چنين نظريهاى نمىداد. آنچه در اين فلسفهها ديده نمىشود اين است كه اعتقاد و ايمان به خداوند پشتوانه عدالت و حقوق مردم تلقى شود. حقيقت اين است كه ايمان به خداوند از طرفى زير بناى انديشه عدالت و حقوق ذاتى مردم است و تنها با اصل قبول وجود خداوند است كه مىتوان وجود حقوق ذاتى و عدالت واقعى را به عنوان دو حقيقت مستقل از فريضهها و قراردادها پذيرفت،و از طرف ديگر بهترين ضامن اجراى آنهاست. منطق نهج البلاغه منطق نهج البلاغه در باب حق و عدالتبر اين اساس است.اينك نمونههايى در همين زمينه: در خطبه207 كه قبلا قسمتى از آن را نقل كرديم چنين مىفرمايد: اما بعد فقد جعل الله لى عليكم حقا بولاية امركم و لكم على من الحق مثل الذى لى عليكم،و الحق اوسع الاشياء فى التواصف و اضيقها فى التناصف،لا يجرى لاحد الا جرى عليه و لا يجرى عليه الا جرى له. خداوند براى من به موجب اينكه ولى امر و حكمران شما هستم حقى بر شما قرار داده است و براى شما نيز بر من همان اندازه حق است كه از من بر شما.همانا حق براى گفتن،وسيعترين ميدانها و براى عمل كردن و انصاف دادن،تنگترين ميدانهاست.حق به سود كسى جريان نمىيابد مگر آنكه به زيان او نيز جارى مىگردد و حقى از ديگران بر عهدهاش ثابت مىشود،و بر زيان كسى جارى نمىشود و كسى را متعهد نمىكند مگر اينكه به سود او نيز جارى مىگردد و ديگران را درباره او متعهد مىكند. چنانكه ملاحظه مىفرماييد،در اين بيان همه سخن از خداست و حق و عدالت و تكليف و وظيفه،اما نه به اين شكل كه خداوند به بعضى از افراد مردم فقط حق اعطاء فرموده است و آنها را تنها در برابر خود مسؤول قرار داده است و برخى ديگر را از حقوق محروم كرده،آنان را در مقابل خودش و صاحبان حقوق،بىحد و نهايت مسؤول قرار داده است و در نتيجه عدالت و ظلم ميان حاكم و محكوم مفهوم ندارد. و هم در آن خطبه مىفرمايد: و ليس امرؤ و ان عظمت فى الحق منزلته و تقدمت فى الدين فضيلته بفوق ان يعان على ما حمله الله من حقه،و لا امرؤ و ان صغرته النفوس و اقتحمته العيون بدون ان يعين على ذلك او يعان عليه. هيچ كس(هر چند مقام و منزلتى بزرگ و سابقهاى درخشان در راه حق و خدمتبه دين داشته باشد) در مقامى بالاتر از همكارى و كمك به او در اداى وظايفش نمىباشد،و هيچ كس هم(هر اندازه مردم او را كوچك بشمارند و چشمها او را خرد ببينند)در مقامى پايينتر از همكارى و كمك رساندن و كمك گرفتن نيست. و نيز در همان خطبه مىفرمايد: فلا تكلمونى بما تكلم به الجبابرة و لا تتحفظوا منى بما يتحفظ به عند اهل البادرة،و لا تخالطونى بالمصانعة و لا تظنوا بى استثقالا فى حق قيل لى و لا التماس اعظام لنفسى،فانه من استثقل الحق ان يقال له او العدل ان يعرض عليه كان العمل بهما اثقل عليه،فلا تكفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل. با من آن سان كه با جباران و ستمگران سخن مىگويند سخن نگوييد،القاب پر طنطنه برايم به كار نبريد،آن ملاحظه كارىها و موافقتهاى مصلحتى كه در برابر مستبدان اظهار مىدارند،در برابر من اظهار مداريد،با من به سبك سازشكارى معاشرت نكنيد،گمان مبريد كه اگر به حق سخنى به من گفته شود بر من سنگين آيد و يا از كسى بخواهم مرا تجليل و تعظيم كند،كه هر كس شنيدن حق يا عرضه شدن عدالتبر او ناخوش و سنگين آيد،عمل به حق و عدالتبر او سنگينتر است،پس،از سخن حق يا نظر عادلانه خوددارى نكنيد. در فصل پيش گفتيم كه انديشهاى خطرناك و گمراه كننده در قرون جديد ميان بعضى از دانشمندان اروپايى پديد آمد كه در گرايش گروهى به ماترياليسم سهم بسزايى دارد،و آن اينكه نوعى ارتباط تصنعى ميان ايمان و اعتقاد به خدا از يك طرف و سلب حق حاكميت توده مردم از طرف ديگر بر قرار شد.مسؤوليت در برابر خدا مستلزم عدم مسؤوليت در برابر خلق خدا فرض شد و حق الله جانشين حق الناس گشت.ايمان و اعتقاد به ذات احديت-كه جهان را به«حق»و به«عدل»بر پا ساخته است-به جاى اينكه زير بنا و پشتوانه انديشه حقوق ذاتى و فطرى تلقى شود،ضد و مناقض آن شناخته شد و بالطبع حق حاكميت ملى مساوى شد با بى خدايى. از نظر اسلام،درست امر بر عكس آن انديشه است.در نهج البلاغه كه اكنون موضوع بحث ماست-با آنكه اين كتاب مقدس قبل از هر چيزى كتاب توحيد و عرفان است و در سراسر آن سخن از خداست و همه جا نام خدا به چشم مىخورد-از حقوق واقعى توده مردم و موقع شايسته و ممتاز آنها در برابر حكمران و اينكه مقام واقعى حكمران امانتدارى و نگهبانى حقوق مردم است غفلت نشده،بلكه ختبدان توجه شده است. در منطق اين كتاب شريف،امام و حكمران،امين و پاسبان حقوق مردم و مسؤول در برابر آنهاست،از ايندو(حكمران و مردم)اگر بناستيكى براى ديگرى باشد،اين حكمران است كه براى توده محكوم است نه توده محكوم براى حكمران.سعدى همين معنى را بيان كرده آنجا كه گفته است: گوسفند از براى چوپان نيست بلكه چوپان براى خدمت اوست واژه«رعيت»عليرغم مفهوم منفورى كه تدريجا در زبان فارسى به خود گرفته است،مفهومى زيبا و انسانى داشته است.استعمال كلمه«راعى»را در مورد«حكمران»و كلمه«رعيت»را در مورد«توده محكوم»اولين مرتبه در كلمات رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سپس به وفور در كلمات على عليه السلام مىبينيم. اين لغت از ماده«رعى»است كه به معنى حفظ و نگهبانى است.به مردم از آن جهت كلمه«رعيت»اطلاق شده است كه حكمران عهدهدار حفظ و نگهبانى جان و مال و حقوق و آزاديهاى آنهاست. حديث جامعى از نظر مفهوم اين كلمه وارد شده است،رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: كلكم راع و كلكم مسؤول،فالامام راع و هو مسؤول و المراة راعية على بيت زوجها و هى مسؤولة و العبد راع على مال سيده و هو مسؤول،الا فكلكم راع و كلكم مسؤول (16) . همانا هر كدام از شما نگهبان و مسؤوليد،امام و پيشوا نگهبان و مسؤول مردم است،زن نگهبان و مسؤول خانه شوهر خويش است،غلام نگهبان و مسؤول مال آقاى خويش است.همان،پس همه نگهبان و همه مسؤوليد. در فصل پيش چند نمونه از نهج البلاغه كه نمايشگر ديد على در مورد حقوق مردم بود ذكر كردم.در اين فصل نمونههايى ديگر ذكر مىكنم.مقدمتا مطلبى از قرآن ياد آورى مىشود: در سوره مباركه النساء،آيه 58 چنين مىخوانيم: ان الله يامركم ان تودوا الامانات الى اهلها و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل . خدا فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبانشان برگردانيد و در وقتى كه ميان مردم حكم مىكنيد به عدالتحكم كنيد. طبرسى در مجمع البيان ذيل اين آيه مىگويد: «در معنى اين آيه چند قول است،يكى اينكه مقصود مطلق امانتهاست،اعم از الهى و غير الهى،و اعم از مالى و غير مالى،دوم اينكه مخاطب حكمراناناند.خداوند با تعبير لزوم اداى امانت،حكمرانان را فرمان مىدهد كه به رعايت مردم قيام كنند.» سپس مىگويد: «مؤيد اين معنى اين است كه بعد از اين آيه بلا فاصله مىفرمايد: يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم .در اين آيه مردم موظف شدهاند كه امر خدا و رسول و ولاة امر را اطاعت كنند.در آيه پيش،حقوق مردم و در اين آيه متقابلا حقوق ولاة امر ياد آورى شده است.از ائمه عليهم السلام روايت رسيده است كه از اين دو آيه يكى مال ماست(مبين حقوق ما بر شماست)و ديگرى مال شماست(مبين حقوق شما بر ماست)...امام باقر فرمود:اداى نماز و زكات و روزه و حج از جمله امانات است.از جمله امانتها اين است كه به ولاة امر دستور داده شده است كه صدقات و غنائم و غير آنها را از آنچه بستگى دارد به حقوق رعيت تقسيم نمايند...» در تفسير الميزان نيز در بحث روايى كه در ذيل اين آيه منعقد شده است،از درالمنثور از على عليه السلام چنين روايت مىكند: حق على الامام ان يحكم بما انزل الله و ان يؤدى الامانة،فاذا فعل ذلك فحق على الناس ان يسمعوا الله و ان يطيعوا و ان يجيبوا اذا دعوا. بر امام لازم است كه آنچنان حكومت كند در ميان مردم كه خداوند دستور آن را فرود آورده است و امانتى كه خداوند به او سپرده است ادا كند.هر گاه چنين كند،بر مردم است كه فرمان او را بشنوند و اطاعتش را بپذيرند و دعوتش را اجابت كنند. چنانكه ملاحظه مىشود،قرآن كريم حاكم و سرپرست اجتماع را به عنوان«امين»و«نگهبان»اجتماع مىشناسد،حكومت عادلانه را نوعى امانت كه به او سپرده شده است و بايد ادا نمايد تلقى مىكند. برداشت ائمه دين و بالخصوص شخص امير المؤمنين على عليه السلام عينا همان چيزى است كه از قرآن كريم استنباط مىشود. اكنون كه با منطق قرآن در اين زمينه آشنا شديم،به ذكر نمونههاى ديگرى از نهج البلاغه بپردازيم. بيشتر بايد به سراغ نامههاى على عليه السلام به فرماندارانش برويم،مخصوصا آنها كه جنبه بخشنامه دارد.در اين نامههاست كه شان حكمران و وظايف او در برابر مردم و حقوق واقعى آنان منعكس شده است. در نامهاى كه به عامل آذربايجان مىنويسد چنين مىفرمايد: و ان عملك ليس لك بطعمة و لكنه فى عنقك امانة و انت مسترعى لمن فوقك.ليس لك ان تفتات فى رعية... (17) مبادا بپندارى كه حكومتى كه به تو سپرده شده استيك شكار است كه به چنگت افتاده است،خير، امانتى بر گردنت گذاشته شده است و ما فوق تو از تو رعايت و نگهبانى و حفظ حقوق مردم را مىخواهد.تو را نرسد كه به استبداد و دلخواه در ميان مردم رفتار كنى. در بخشنامهاى كه براى مامورين جمع آورى ماليات نوشته است،پس از چند جمله موعظه و تذكر مىفرمايد: فانصفوا الناس من انفسكم و اصبروا لحوائجهم،فانكم خزان الرعية و وكلاء الامة و سفراء الائمة (18) . به عدل و انصاف رفتار كنيد،به مردم درباره خودتان حق بدهيد،پر حوصله باشيد و در برآوردن حاجات مردم تنگ حوصلگى نكنيد كه شما گنجوران و خزانهداران رعيت و نمايندگان ملت و سفيران حكومتيد. در فرمان معروف،خطاب به مالك اشتر مىنويسد: و اشعر قلبك الرحمة للرعية و المحبة لهم و اللطف بهم و لا تكونن عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم، فانهم صنفان:اما اخ لك فى الدين او نظير لك فى الخلق (19) . در قلب خود استشعار مهربانى،محبت و لطف به مردم را بيدار كن.مبادا مانند يك درنده كه دريدن و خوردن را فرصت مىشمارد رفتار كنى كه مردم تو يا مسلماناند و برادر دينى تو و يا غير مسلماناند و انسانى مانند تو. ...و لا تقولن انى مؤمر آمر فاطاع،فان ذلك ادغال فى القلب و منهكة للدين و تقرب من الغير. مگو من اكنون بر آنان مسلطم،از من فرمان دادن است و از آنها اطاعت كردن،كه اين عين راه يافتن فساد در دل و ضعف در دين و نزديك شدن به سلب نعمت است. در بخشنامه ديگرى كه به سران سپاه نوشته است چنين مىفرمايد: فان حقا على الوالى ان لا يغيره على رعيته فضل ناله و لا طول خص به و ان يزيده ما قسم الله له من نعمه دنوا من عباده و عطفا على اخوانه (20) . لازم است والى را كه هر گاه امتيازى كسب مىكند و به افتخارى نائل مىشود،آن فضيلتها و موهبتها او را عوض نكند،رفتار او را با رعيت تغيير ندهد،بلكه بايد نعمتها و موهبتهاى خدا بر او،او را بيشتر به بندگان خدا نزديك و مهربانتر گرداند. در بخشنامههاى على عليه السلام حساسيت عجيبى نسبتبه عدالت و مهربانى به مردم و محترم شمردن شخصيت مردم و حقوق مردم مشاهده مىشود كه راستى عجيب و نمونه است. در نهج البلاغه سفارشنامهاى(وصيتى)نقل شده كه عنوان آن«لمن يستعمله على الصدقات»است،يعنى براى كسانى است كه ماموريت جمع آورى زكات را داشتهاند.عنوان حكايت مىكند كه اختصاصى نيست،صورت عمومى داشته است،خواه به صورت نوشتهاى بوده است كه در اختيار آنها گذاشته مىشده است و خواه سفارش لفظى بوده كه همواره تكرار مىشده است.سيد رضى آن را در رديف نامهها آورده است و مىگويد ما اين قسمت را در اينجا مىآوريم تا دانسته شود على عليه السلام حق و عدالت را چگونه بپا مىداشت و چگونه در بزرگ و كوچك كارها آنها را منظور مىداشت.دستورها اين است: «به راه بيفتبر اساس تقواى خداى يگانه.مسلمانى را ارعاب نكنى (21) ،طورى رفتار نكن كه از تو كراهت داشته باشد،بيشتر از حقى كه به مال او تعلق گرفته است از او مگير.وقتى كه بر قبيلهاى كه بر سر آبى فرود آمدهاند وارد شدى،تو هم در كنار آن آب فرود آى بدون آنكه به خانههاى مردم داخل شوى.با تمام آرامش و وقار،نه به صورت يك مهاجم،بر آنها وارد شو و سلام كن،درود بفرستبر آنها،سپس بگو: بندگان خدا!مرا ولى خدا و خليفه او فرستاده است كه حق خدا را از اموال شما بگيريم،آيا حق الهى در اموال شما هستيا نه؟اگر گفتند:نه،بار ديگر مراجعه نكن،سخنشان را بپذير و قول آنها را محترم بشمار.اگر فردى جواب مثبت داد او را همراهى كن بدون آنكه او را بترسانى و يا تهديد كنى،هر چه زر و سيم داد بگير.اگر گوسفند يا شتر دارد كه بايد زكات آنها را بدهد،بدون اجازه صاحبش داخل شتران يا گوسفندان مشو كه بيشتر آنها از اوست.وقتى كه داخل گله شتر يا رمه گوسفندى شدى،به عنف و شدت و متجبرانه داخل مشو.» (22) تا آخر اين وصيتنامه كه مفصل است. به نظر مىرسد همين اندازه كافى است كه ديد على را به عنوان يك حكمران در باره مردم به عنوان يك توده محكوم روشن سازد. پىنوشتها 1- حديد/25. 2- مائده/67. 3- آل عمران/144. 4- يعنى به فرض نبودن حكومت صالح،حكومت ناصالح كه به هر حال نظام اجتماع را حفظ مىكند از هرج و مرج و بىنظامى و زندگى جنگلى بهتر است. 5- نهج البلاغه،خطبه 40. 6- نهج البلاغه،خطبه33. 7- نهج البلاغه،حكمت429. 8- از خطبه 15 نهج البلاغه. 9- نهج البلاغه،خطبه3(شقشقيه). 10- نهج البلاغه،خطبه126. 11- قرارداد اجتماعى،ص37 و 38. 12- همان مدرك،ص 40 و نيز رجوع شود به كتاب آزادى فرد و قدرت دولت،تاليف آقاى دكتر محمود صناعى،ص 4 و 5. 13- به عبارت ديگر هر چه او بكند عين عدالت است. 14- يفتاح از قضات بنى اسرائيل در جنگى نذر كرده بود اگر خداوند او را پيروز گرداند،در بازگشت هر كس را كه نخستبدو برخورد به قربانى خداوند بسوزاند.در بازگشت نخستين كسى كه به او برخورد دخترش بود.يفتاح دختر خود را سوزاند. 15-آزادى فرد و قدرت دولت،ص 78. 16- صحيح بخارى،ج7،كتاب النكاح. 17- نهج البلاغه،بخش نامهها،نامه 5. 18- همان،نامه 51. 19- همان،نامه53. 20- همان،نامه 50. 21- اينكه تنها نام مسلمان آمده است از آن جهت است كه صدقات تنها از مسلمين گرفته مىشود. 22- نهج البلاغه،نامه 25،ايضا رجوع شود به نامههاى26 و27 و46. مجموعه آثار جلد 16 صفحه 427 استاد شهيد مرتضى مطهرى |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مریم فتح اله زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سعی من در این وبلاگ نقد و بررسی حضور زن شیعه در جامعه مهدوی و جایگاه بالای زن برای زمینه سازی ظهور منجی و موعود حقیقی یعنی حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ، همچنین معرفی سایت های نمونه در انتقال مفاهیم ناب شیعی و نقل گزیده مطالب مفید آنها در این وبلاگ می باشد .
« اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر و اجعلنا من خیر شیعته و اعوانه و انصاره و اجعلنا من المستشهدین بین یدیه » |
| پیوندهای روزانه |
|
وبلاگ عشق دو عالم علی وبلاگ قرآن بی نام و نشانیم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی پایگاههای اسلامی اندیشه شیعه سیره اهل بیت علیهم السلام دعا برای سلامتی امام زمان شاخصهها و ویژگیهای جامعه مهدوی دکترین جامعه مهدوی زن و جامعه مهدوی |
|
RSS
|